تبليغاتX
دلت میخواد برگردی؟؟؟
بلاخره یه اتفاق افتاد. بلاخره یه داستان شروع شد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 1:44 توسط رضا ؟ |

بازهم یک بار دیگه دارم با دلی اندوه ناک یه مغازه دیگه ای رو جمع میکنم.انگار همه خاطراتم رو میچپونم توی کارتن های خالی موز تا بدون هیچ امیدی شاید یه جای دیگه با یه کس دیگه بازشون کنم تا بوی غربتش تمام شاممه ام رو پر کنه.

اینبار تنها جمعشون کردم، خاطرات کهنه و قدیمیم رو

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 20:42 توسط رضا ؟ |

از بالا،جلوی در خونمون دوتا یاکریم دیدم.دوتا سگ هم دیدم.با سه تا گنجشک. و یه مرد تنها که توی خیابون لحظه تحویل سال، سرشو از بی سیگاری بالا گرفته بود و زده بود زیر آواز. میدونم اون چه حسی داشت وقتی توی یه لحظه نسبتاً مهم که همه سرشون گرمه، بیخیال دنیا ازین که کسی نمیتونه آزارش بده تنها قدم بزنی.

هیچ چیزی هیچ فرقی نکرد. غم و تنهایی و نومیدی، چیزای هستن که خیلی باید زمان ببره تا پاک بشه.

+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 9:39 توسط رضا ؟ |

امسال رفتم توی سی امین سال زندگیم. زندگی که فکر میکردم باید بهتر ازین می بود.گرچه همه چیز دست خوده آدمه.تنگی سینه اجازه نمیده آه سنگینی بکشی و از دست روزگار گله کنی.

نوشتن این پستها بدیش اینکه اجازه میدی گذر این روزهارو به چشم ببینی. میتونی ببینی سال به سال با شب به شب هیچ فرقی توی سرعت فنا شدن نداره.

امسال یکی از بدترین سالها بود. خبلی چیزا قبح شونو از دست دادن.خیلی کارام روبروم وایستادن و بامن جنگیدن.احساس میکنم که واقعا توی سراشیبی زندگی قرار گرفتم و منو داره هل میده به جایی که اون میخواد.جایی که من دوست ندارم برم.

امسال داره از لجن ته مرداب مصیبتهای سال پیش برام شروع میشه. واقعاً نمیدونم عاقبت کار چی میشه.باید دست به کارایی بزنم که برام کمی بزرگه.همیشه میترسیدم.الان بیشتر میترسم.اشتباهات زیادی کردم.جبرانشون خیلی خیلی زمان میبره.جوری که الان انگار همه درها بسته شدن.خداکنه امسال کمی شانس بامن یار باشه.گرچه اصلاً به شانس اعتقاد ندارم.هرچی پیش میاد نتیجه کوچکترین کارهای خودمونه که بیموقع یا به موقع تلافی میشه.

خالصانه دلم میخواد عوض بشم تا همه چی عوض بشه.خیلی هم سخت نیست پوست انداختن.فقط باید کمی باور بشم.

*****

این غریبه کیه ؟ از من چی می‌خواد ؟


می‌کشم دستمو روی صورتم،
هر چی باید بدونم دستم می‌گه،
من‌و توی آینه نشون می‌ده،
می‌گه: این تو یی، نه هیچ کس دیگه!

جای پاهای تموم قصه‌ها،
رنگ غربت تو تموم لحظه‌ها،
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا!



آینه می‌گه: تو همونی که یه روز
می‌خواستی خورشیدو با دست بگیری،
ولی امروز شهر شب خو‌نت شده،
داری بی‌صدا تو قلبت می‌میری!

می‌شکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته‌ها حرف بزنه!
آینه می‌شکنه هزار تیکه می‌شه،
اما باز تو هر تیکش عکس منه

عکسها با دهن کجی بهم می گن
چشم امید و بِبُر از آسمون
روزا با هم دیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی میدن تمومشون



+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 14:43 توسط رضا ؟ |

یک روز بیشتر هم صبر کردم،اما نشد.بیست و نهمین بیست و نهم آذر هم گذشت و کسی مارا نکشت.کسی مارا نبرد.چند تا بیست و نه آذر باید بگذرد تا حادثه ای رخ دهد که ازاین زجر تاریک رهایی یابم؟

این روزها ... ...... .چه خواهد شد؟

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 13:22 توسط رضا ؟ |

مردها موجودات احمقی هستند، سکش با کیفیت را فقط به همسرانشون ارائه می دهند. اونها با معشوقه هاشون حواس پرت ان. آرامش ندارن. اولین فرصت می خوان(باید) فرار کنن. بر عکس، زنها که قدر سکش با کیفیت رو نمی دونن با بوی سیر داغ و پیاز به رختخواب شوهراشون می رن. درحالیکه با ورساچه ای که روز ولنتاین کادو گرفتن دوش می گیرن، صورتشون رو توی چسان فسان بنفش و صورتی گرون قیمت غرق می کنن و در رختخواب عشق که معمولاً یه راحتی نیمدار و شپشو است به معشوقشون می پیوندن. سوراخهایی از بدنشون رو مصرف می کنن که معمولاً بلا استفاده اس (گوش مثلاً). در وضعیتهایی می دن که نادیا کمانچی می تونست براش طلای ژیمناستیک المپیک ببره. صد جور درد خنده دار رو تحمل می کنن و صد جور فریاد دروغکی لذت می کشن. ولی هنوز اولین آه ارگاسم رو نکشیدن که معشوق شلوارش رو بالا کشیده و سر کوچه داره رادیوی ماشینش رو روی رادیو پیام تنظیم می کنه که از وضع ترافیک مدرس خبر دار بشه. اینجا خانوم خانوما به اندازه کافی وقت داره که یه دروغ درست و درمون برای ساعتهای غیبتش برای آقای شوهر جور کنه. آقای شوهر هم تقریباً مشغول همین کاره. کسی درگیر وجدان درد نیست. زنها تا وقتی دلیل دارن مشکلی ندارن. همیشه هم دلیل کافی هست، آقای شوهر کوچیکه، کچله، همیشه در سفره و ... . در عوض مردها مسلح به انواغ و اقسام عذر خواهی ها هستن. تاقبل از گیر افتادن که راحتن ولی بعدش گریه می کنن، عذر می خوان، بالانس می زنن، دروغ می گن و چیزهای عجیب غریب به خودشون می بندن (مثلاً من از نظر روانی در مشکل انتقال از دوره دهانی به آلتی هستم؟!). وجدان وجود نداره. داستایوفسکی ازخودش در آورده.
مردها موجودات احمقی هستن. برعکس زنها که انتظارات خاص رمانتیک از خیانت دارن، مردها انتظارشون از خیانت به یه همخوابگی خشن، یه همخوابه بچه سال، یه همخوابه باکره، یه سوراخ نامعقول، یه همخوابه بد دهن، یه مکان ناراحت یا یه وضعیت ناجور خلاصه می شه. بدی ماجرا در اینه که فاحشه های دوزاری هم دیگه این خدمات رو ارائه نمی دن. عوضش زنهای خیانتکار اگه دچار یه جوجه فکلی با انزال زودرس وشرت شلخته نشن، گیر مردهای خیانتکار با انحرافات جنسی دردناکشون می افتن. بخاطر اینه که آخر عاقبت زنها ازدواج می کنن ولی مردها ممکنه کلکسیونر فیلم پورنو بشن.

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 20:35 توسط رضا ؟ |

به تو مینویسم

توکه در هیاهوی خاطرات گم شدی

در میان حقیقت فردا و رویای دیروز.

دیگه چیزی بویی آهنگی از اون روزها نمونده منو به یاد خودم بندازه.هنوزهم به فکر این میافتم که چرا عباس دیر کرد؟ ایکاش دیر نمیکرد و ما هم هنوز میتونستیم باهم گریه کنیم.همیشه نمه اشکی که پیدا میشددلممیلرزید که فردا چی میشه. این هم اون فردای لعنتی.هیچی نشد که همچی بدتر شد.

همه اون سالها از یادم رفتند و من احساس تورو درک نمیکردم. شاید الانم نکنم.

با این احوال ، چقدر مرگ نزدیکه.

+ نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 20:39 توسط رضا ؟ |

اونقدر عرق کردم که زیرپوشم داره میره زیر پوستم.مثل کرم ابریشم زیر پتو به دام افتادم فقط یادم می افته باید ساعت از یک و دو شب گذشته باشه.انگار پتو دور گلوم پیچیده شده،با مشتهای گره کرده میخوام گوشهامو بگیرم و صدایی نشنوم ولی نمیشه.یه قطره عرق میره توی گوشم.یادم می افته یکی زنگ درو زد من بیدار شدم، یکی بالای سرم راه میره میگه این وقت شب اومدن مهمونی؟ وای پاشو پاشو برو تو اتاق بخواب. صورتم روبه زمینه.شاید دهنم از پرز قالی پرشده که به سختی نفس میکشم.انگار توی مغزم هم عرق کرده،فکرهام هم آبداره. باخودم میگم این وقت شب؟من نمیتونم بخوابم چه برسه به اینکه از جام پاشم.سعی میکنم چشامو بازکنم تا شاید مغزم شروع به فعالیت کنه.چه سرو صدایی میاد.

چشامو که زیر پتو باز میکنم،انگار پنجره اتاق رو وقتی صدای بوق و سرو صدای ماشینها داره مغزترو میترکونه میبندی یهو همه صداها قطع میشه،یه سکوت سنگینه مبهمی گوشهامو پر میکنه.همه جا ساکت میشه.اونهمه سروصدا که توی مغزم میدویدن، همش پاک میشه.اونقدر عرق کردم که زیرپوشم داره میره زیر پوستم.پیشنونیم داره میسوزه از بس به فرش فشار اورده .سروته پتو رو گم کردم.با اینحال دنبال یه راه فرارم.هنوزهم فکر میکنم چی شد همجا ساکت شد؟وقتی سرم از زیر پتو میاد بیرون همه جا تاریکه.همه خوابن. و من داشتم خواب میدیدم.

وقتی از هیاهو به دامن خواب پناه میبری، چه باید کرد وقتی میخوای از هیاهوی خواب فرار کنی؟اینا حال و روز امروزه منه.خواب و بیدار،درد و درمان،بد و خوب، همه یکی شدن.

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 10:54 توسط رضا ؟ |

اول زبانم را از دست دادم و سپس کلید هایم را

بعد، در یک بعد از ظهر تابستانی شمال و راس را

نشانی ام را گم کردم و سپس روحم را از دست دادم، من راهم را گم کردم

من از قبل از دست دادم، دعوا را از دست دادم

حس شوخ طبعی را از دست دادم، کارهایم را

و سپس جافظه ام را از دست دادم، من لبخند را از دست دادم

روزی که پدرم را از دست دادم، در لاتاری باختم

آه، برگرد مرا پیدا کن، برگرد عشق من

برای ده بار بازپیدا کردن، کاری جز عشق ندارم

به این ترتیب، جوانی ام را از دست دادم و سپس اعتماد به نفسم را

در بازی پوکر باختم، هوشیاری ام را از دست دادم

زیبایی ام را از دست دادم، حس چشایی، حس لامسه

مدارکم را گم کردم، هویتم را از دست دادم

من علت و دلیل را گم کردم، خانه ام را از دست دادم، حق یا نا حق را نفهمیدم، کودکی ام را از دست دادم

و سپس تو را از دست دادم، من عشقم را از دست دادم

زندگی که برایم باقی ماند، در لاتاری از دستش دادم

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 9:58 توسط رضا ؟ |

خلیلی حالم بده.

اینو گوش میدم حالم بهتر بشه

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 11:24 توسط رضا ؟ |

سلام

حال همه‌ ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور

که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم


که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و

نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان

تا یادم نرفته است بنویسم

حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود

می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ باز نیامدن است

اما تو لااقل

حتی هر وهله

گاهی

هر از گاهی

ببین انعکاس تبسم رؤیا شبیه شمایل شقایق نیست

راستی خبرت بدهم خواب دیده‌ام خانه ای خریده‌ام

بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند

بی‌پرده بگویمت: چیزی نمانده است

من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک خواهم گرفت

دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید

از فرازِ کوچه ما می‌گذرد

باد بوی نامهای کسان من می‌دهد

یادت می‌آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟

نه ری‌را جان! نامه‌ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه

از نو برایت می‌نویسم

حال همه‌ ما خوب است اما تو باور نکن

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 14:34 توسط رضا ؟ |

 

دانلود گلنار

گلنار، گلنار، کجایی که از غمت

ناله می‌کند عاشق وفادارداریوش رفیعی

گلنار، گلنار، کجایی که بی تو شد

دل اسیر غم دیده‌ام گهربار

گلنار، گلنار، دمی اولین شب

آشنایی و عشق ما به یاد آر

گلنار، گلنار، در آن شب تو بودی و

عیش و عشرت و آرزوی بسیار

چه دیدی از من حبیبم گلنار

که دادی آخر فریبم گلنار

نیابی ای کاش نصیب از گردون

که شد ناکامی نصیبم گلنار

بود مرا، در دل شب تار، آرزوی دیدار

تا به کی پریشان؟

تا به کی گرفتار؟

یا مده مرا، وعده وفا، راز خود نگه دار

یا به روی من، خنده‌ها بزن، قلب من بدست آر

چه دیدی از من حبیبم گلنار

که دادی آخر فریبم گلنار

نیابی ای کاش نصیب از گردون

که شد ناکامی نصیبم گلنار

(لب خود بگشا)2 به سخن گلنار

دل زارم را، مشکن گلنار

(نشدی عاشق)2 زکجا دانی

چه کشد هر شب دل من گلنار

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 16:7 توسط رضا ؟ |

یه کلاغ پیر و خسته روی یه شاخه نحیف یه درخت هم سن و سال خودش ، چه حسی داره . یا یه خیابون خلوت که باد سرد ، خودشو روی سینه پر درد خیابون میکشه . یه دفتر که مجبوره خاطرات رنگ پریده و خسته یه آدم رو که زمانی پر از هیاهو و دوست داشتن بود ، توی خودش ، کنج قفسه تحمل کنه . همه اینها یه زمانی ،  نه اون دوردورها ، اونقدر خوشرنگ بودن که دل آدم میگرفت . شبها باهاش خوابهای رنگی میدیدی  و صبحها با نوازش بوی خوش اون بیدار میشدی . هنوزم دلم میگیره . آره دلم میگیره . اونوقت ، اونوقت یاد روزهای قشنگم میفتم ، قشنگ به معنای واقعی .

با خودم که فکر میکنم ، مثل اون کلاغ خسته یا خیابون تنها یا یه خط از اون همه خاطره ، نمیتونم حتی تصور اینو بکنم که دوباره یه روزی بیاد و من و تو ، آره من وتو باهم توی همون کوچه باغ قدیمی ،کنار هم راه بریم . راه بریم و از اونهمه دوست داشتن واسه هم بگیم . از دلتنگیهات بگی ، از امیدهات بگی از من بگی از خودت بگی...

بعضی وقتها حتی یادم نمیاد اونموقه چه حالی داشتم. ولی الان ، الان دلم به این خوشه که باز برمیگردی . برمیگردی و منو باخودت میبری به اون روزها . آره ، یادته اون روزها چقدر قشنگ بودن ؟ یادته همه چی خوب بود ؟ تو میگی " من فرق کردم ، روزگار فرق کرده ، تو .... ، شاید اون موقه من بچه بودم ". ولی من میگم اونموقه فقط بچه تر بودیم ، ولی رنگهارو به رنگ واقعی خودشون میدیدیم .

حالا فقط امیدم اینه کاری کنی رنگهای واقعی رو ببینم .

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 11:28 توسط رضا ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 19:34 توسط رضا ؟ |

خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو
به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو 

من و تو بی‌من و تو جمع شویم از سر ذوق
خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو 
(مولانا)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 19:16 توسط رضا ؟ |

این فکرهای الانمه.

شاید چند دیقه دیگه همش مثل دود سیگار از پنجره تاریک بیرون بره. بازهم دلم میخواد توی شب سرد زمستونی وقتی که از جایی که هیچکس جز خودم نبود،به طرف جایی میرم که هیچکس جز خودم نیست، زیر نور ماه کامل وقتی که سرمای بیرون به صورتم میخوره، آهنگ سیب نقره ای یادم بیادو با خودم بلند بلند بخونم.

چند وقتیه دلم هوای بیابونای مرتفع و سرد و خلوت بولیوی رو کرده. احساس میکنم با پای برهنه دارم توی سنگلاخ ها راه میرم و به همه چیز فکر میکنم.سینم سنگین شده و هیچ فکری ندارم. شاید فکر کنی توکه بولیوی نبودی چجوری میتونی فکرشو بکنی؟

میگم : مطمئنم همینجوریه

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 19:14 توسط رضا ؟ |

ما خیلی غروبهای پائیز رو با هم پشت سر گذاشتیم. از خیلی دل تنگیها جون سالم بدر بردیم. تموم اون خاطرات رو داریم باهم به دوش میکشیم. اما وقتی رفتم کسی غصه اش نگرفت.

هیچ کس مارو یادش نمیمونه. هیچکی نمیتونه بفهمه توی دل و قلب ما چیز میگذره و به هردومون چی گذشته. کاش دل ماهم مثل کف خیابون با بارون بهاری شسته میشد.

خاطراتمون میتونن هزار سال مارو برنجونن. میتونن نفس مارو حتی توی قبر هم بگیرن.

حالا من موندمو، تمام اشیاء دورو برم. کسی از حال من خبر نداره.

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 18:3 توسط رضا ؟ |

شب بود بیابان بود زمستان بود

بوران بود سرمای فراوان بود

یارم در آغوشم هراسان بود

از سردی افسرده و بی‌جان بود

از بهر آن سیمین بر خوشگل

از جسم و جان خود بودم غافل

میکوشیدم بهرش از جان و دل

میبردمش با خود سوی منزل

گیسویش، از باد و باران گشته آشفته

در مویش گویی مروارید غلتان خفته

طی شد راه دشوار، آخر بر من و یار

با بوسه‌ای گرمی به او دادم

با لبهای چون قند، بر رویم زد لبخند

برد آنهمه رنج و غم از یادم

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 20:11 توسط رضا ؟ |

خونه ای که از من و تو
تا ابد میمونه باقی
خونه ای از پیچک و یاس
گل مریم و اقاقی

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 10:40 توسط رضا ؟ |

توني:چرا آدما گريه ميكنن؟ پيرزن:تو نمي دوني؟تو هيچ وقت گريه نكردي؟! تومك:فقط يكبار,اونم خيلي وقت پيش! پيرزن:وقتي كه پدرو مادرت ولت كردن و رفتن؟ميدوني,آدما به دلايل مختلفي گريه مي كنن...وقتي كسي مي ميره...وقتي تنها مي شن... وقتي كه ديگه تحمل ندارن... تومك:تحمل چي؟ پيرزن:تحمل زندگي كردن!وقتي كه رنج مي برن... تومك:مي شه به گريه غلبه كرد؟ پيرزن:يكبار,مارتين دندون درد داشت ... اتو را زد به برق و منتظر موند,بعد اتوي داغ رو گذاشت روي شانه اش و دندون دردش رو فراموش كرد... *فيلمي كوتاه درباره عشق/كريستف كشيلوفسكي/1988
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 15:54 توسط رضا ؟ |

که در کمین گه عمراند، قاطعان طریق

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 18:38 توسط رضا ؟ |