اینبار تنها جمعشون کردم، خاطرات کهنه و قدیمیم رو
هیچ چیزی هیچ فرقی نکرد. غم و تنهایی و نومیدی، چیزای هستن که خیلی باید زمان ببره تا پاک بشه.
امسال رفتم توی سی امین سال زندگیم. زندگی که فکر میکردم باید بهتر ازین می بود.گرچه همه چیز دست خوده آدمه.تنگی سینه اجازه نمیده آه سنگینی بکشی و از دست روزگار گله کنی.
نوشتن این پستها بدیش اینکه اجازه میدی گذر این روزهارو به چشم ببینی. میتونی ببینی سال به سال با شب به شب هیچ فرقی توی سرعت فنا شدن نداره.
امسال یکی از بدترین سالها بود. خبلی چیزا قبح شونو از دست دادن.خیلی کارام روبروم وایستادن و بامن جنگیدن.احساس میکنم که واقعا توی سراشیبی زندگی قرار گرفتم و منو داره هل میده به جایی که اون میخواد.جایی که من دوست ندارم برم.
امسال داره از لجن ته مرداب مصیبتهای سال پیش برام شروع میشه. واقعاً نمیدونم عاقبت کار چی میشه.باید دست به کارایی بزنم که برام کمی بزرگه.همیشه میترسیدم.الان بیشتر میترسم.اشتباهات زیادی کردم.جبرانشون خیلی خیلی زمان میبره.جوری که الان انگار همه درها بسته شدن.خداکنه امسال کمی شانس بامن یار باشه.گرچه اصلاً به شانس اعتقاد ندارم.هرچی پیش میاد نتیجه کوچکترین کارهای خودمونه که بیموقع یا به موقع تلافی میشه.
خالصانه دلم میخواد عوض بشم تا همه چی عوض بشه.خیلی هم سخت نیست پوست انداختن.فقط باید کمی باور بشم.
*****
این غریبه کیه ؟ از من چی میخواد ؟
میکشم دستمو روی صورتم،
هر چی باید بدونم دستم میگه،
منو توی آینه نشون میده،
میگه: این تو یی، نه هیچ کس دیگه!
جای پاهای تموم قصهها،
رنگ غربت تو تموم لحظهها،
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا!
آینه میگه: تو همونی که یه روز
میخواستی خورشیدو با دست بگیری،
ولی امروز شهر شب خونت شده،
داری بیصدا تو قلبت میمیری!
میشکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشتهها حرف بزنه!
آینه میشکنه هزار تیکه میشه،
اما باز تو هر تیکش عکس منه
عکسها با دهن کجی بهم می گن
چشم امید و بِبُر از آسمون
روزا با هم دیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی میدن تمومشون
این روزها ... ...... .چه خواهد شد؟
به تو مینویسم
توکه در هیاهوی خاطرات گم شدی
در میان حقیقت فردا و رویای دیروز.
دیگه چیزی بویی آهنگی از اون روزها نمونده منو به یاد خودم بندازه.هنوزهم به فکر این میافتم که چرا عباس دیر کرد؟ ایکاش دیر نمیکرد و ما هم هنوز میتونستیم باهم گریه کنیم.همیشه نمه اشکی که پیدا میشددلممیلرزید که فردا چی میشه. این هم اون فردای لعنتی.هیچی نشد که همچی بدتر شد.
همه اون سالها از یادم رفتند و من احساس تورو درک نمیکردم. شاید الانم نکنم.
با این احوال ، چقدر مرگ نزدیکه.
اونقدر عرق کردم که زیرپوشم داره میره زیر پوستم.مثل کرم ابریشم زیر پتو به دام افتادم فقط یادم می افته باید ساعت از یک و دو شب گذشته باشه.انگار پتو دور گلوم پیچیده شده،با مشتهای گره کرده میخوام گوشهامو بگیرم و صدایی نشنوم ولی نمیشه.یه قطره عرق میره توی گوشم.یادم می افته یکی زنگ درو زد من بیدار شدم، یکی بالای سرم راه میره میگه این وقت شب اومدن مهمونی؟ وای پاشو پاشو برو تو اتاق بخواب. صورتم روبه زمینه.شاید دهنم از پرز قالی پرشده که به سختی نفس میکشم.انگار توی مغزم هم عرق کرده،فکرهام هم آبداره. باخودم میگم این وقت شب؟من نمیتونم بخوابم چه برسه به اینکه از جام پاشم.سعی میکنم چشامو بازکنم تا شاید مغزم شروع به فعالیت کنه.چه سرو صدایی میاد.
چشامو که زیر پتو باز میکنم،انگار پنجره اتاق رو وقتی صدای بوق و سرو صدای ماشینها داره مغزترو میترکونه میبندی یهو همه صداها قطع میشه،یه سکوت سنگینه مبهمی گوشهامو پر میکنه.همه جا ساکت میشه.اونهمه سروصدا که توی مغزم میدویدن، همش پاک میشه.اونقدر عرق کردم که زیرپوشم داره میره زیر پوستم.پیشنونیم داره میسوزه از بس به فرش فشار اورده .سروته پتو رو گم کردم.با اینحال دنبال یه راه فرارم.هنوزهم فکر میکنم چی شد همجا ساکت شد؟وقتی سرم از زیر پتو میاد بیرون همه جا تاریکه.همه خوابن. و من داشتم خواب میدیدم.
وقتی از هیاهو به دامن خواب پناه میبری، چه باید کرد وقتی میخوای از هیاهوی خواب فرار کنی؟اینا حال و روز امروزه منه.خواب و بیدار،درد و درمان،بد و خوب، همه یکی شدن.
اول زبانم را از دست دادم و سپس کلید هایم را
بعد، در یک بعد از ظهر تابستانی شمال و راس را
نشانی ام را گم کردم و سپس روحم را از دست دادم، من راهم را گم کردم
من از قبل از دست دادم، دعوا را از دست دادم
حس شوخ طبعی را از دست دادم، کارهایم را
و سپس جافظه ام را از دست دادم، من لبخند را از دست دادم
روزی که پدرم را از دست دادم، در لاتاری باختم
آه، برگرد مرا پیدا کن، برگرد عشق من
برای ده بار بازپیدا کردن، کاری جز عشق ندارم
به این ترتیب، جوانی ام را از دست دادم و سپس اعتماد به نفسم را
در بازی پوکر باختم، هوشیاری ام را از دست دادم
زیبایی ام را از دست دادم، حس چشایی، حس لامسه
مدارکم را گم کردم، هویتم را از دست دادم
من علت و دلیل را گم کردم، خانه ام را از دست دادم، حق یا نا حق را نفهمیدم، کودکی ام را از دست دادم
و سپس تو را از دست دادم، من عشقم را از دست دادم
زندگی که برایم باقی ماند، در لاتاری از دستش دادم
اینو گوش میدم حالم بهتر بشه
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بیدرمان
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است
اما تو لااقل
حتی هر وهله
گاهی
هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رؤیا شبیه شمایل شقایق نیست
راستی خبرت بدهم خواب دیدهام خانه ای خریدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیدیوار ... هی بخند
بیپرده بگویمت: چیزی نمانده است
من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
یادت میآید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟
نه ریرا جان! نامهام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت مینویسم
حال همه ما خوب است اما تو باور نکن
گلنار، گلنار، کجایی که از غمت
ناله میکند عاشق وفادار
گلنار، گلنار، کجایی که بی تو شد
دل اسیر غم دیدهام گهربار
گلنار، گلنار، دمی اولین شب
آشنایی و عشق ما به یاد آر
گلنار، گلنار، در آن شب تو بودی و
عیش و عشرت و آرزوی بسیار
چه دیدی از من حبیبم گلنار
که دادی آخر فریبم گلنار
نیابی ای کاش نصیب از گردون
که شد ناکامی نصیبم گلنار
بود مرا، در دل شب تار، آرزوی دیدار
تا به کی پریشان؟
تا به کی گرفتار؟
یا مده مرا، وعده وفا، راز خود نگه دار
یا به روی من، خندهها بزن، قلب من بدست آر
چه دیدی از من حبیبم گلنار
که دادی آخر فریبم گلنار
نیابی ای کاش نصیب از گردون
که شد ناکامی نصیبم گلنار
(لب خود بگشا)2 به سخن گلنار
دل زارم را، مشکن گلنار
(نشدی عاشق)2 زکجا دانی
چه کشد هر شب دل من گلنار
یه کلاغ پیر و خسته روی یه شاخه نحیف یه درخت هم سن و سال خودش ، چه حسی داره . یا یه خیابون خلوت که باد سرد ، خودشو روی سینه پر درد خیابون میکشه . یه دفتر که مجبوره خاطرات رنگ پریده و خسته یه آدم رو که زمانی پر از هیاهو و دوست داشتن بود ، توی خودش ، کنج قفسه تحمل کنه . همه اینها یه زمانی ، نه اون دوردورها ، اونقدر خوشرنگ بودن که دل آدم میگرفت . شبها باهاش خوابهای رنگی میدیدی و صبحها با نوازش بوی خوش اون بیدار میشدی . هنوزم دلم میگیره . آره دلم میگیره . اونوقت ، اونوقت یاد روزهای قشنگم میفتم ، قشنگ به معنای واقعی .
با خودم که فکر میکنم ، مثل اون کلاغ خسته یا خیابون تنها یا یه خط از اون همه خاطره ، نمیتونم حتی تصور اینو بکنم که دوباره یه روزی بیاد و من و تو ، آره من وتو باهم توی همون کوچه باغ قدیمی ،کنار هم راه بریم . راه بریم و از اونهمه دوست داشتن واسه هم بگیم . از دلتنگیهات بگی ، از امیدهات بگی از من بگی از خودت بگی...
بعضی وقتها حتی یادم نمیاد اونموقه چه حالی داشتم. ولی الان ، الان دلم به این خوشه که باز برمیگردی . برمیگردی و منو باخودت میبری به اون روزها . آره ، یادته اون روزها چقدر قشنگ بودن ؟ یادته همه چی خوب بود ؟ تو میگی " من فرق کردم ، روزگار فرق کرده ، تو .... ، شاید اون موقه من بچه بودم ". ولی من میگم اونموقه فقط بچه تر بودیم ، ولی رنگهارو به رنگ واقعی خودشون میدیدیم .
حالا فقط امیدم اینه کاری کنی رنگهای واقعی رو ببینم .
شاید چند دیقه دیگه همش مثل دود سیگار از پنجره تاریک بیرون بره. بازهم دلم میخواد توی شب سرد زمستونی وقتی که از جایی که هیچکس جز خودم نبود،به طرف جایی میرم که هیچکس جز خودم نیست، زیر نور ماه کامل وقتی که سرمای بیرون به صورتم میخوره، آهنگ سیب نقره ای یادم بیادو با خودم بلند بلند بخونم.
چند وقتیه دلم هوای بیابونای مرتفع و سرد و خلوت بولیوی رو کرده. احساس میکنم با پای برهنه دارم توی سنگلاخ ها راه میرم و به همه چیز فکر میکنم.سینم سنگین شده و هیچ فکری ندارم. شاید فکر کنی توکه بولیوی نبودی چجوری میتونی فکرشو بکنی؟
میگم : مطمئنم همینجوریه
هیچ کس مارو یادش نمیمونه. هیچکی نمیتونه بفهمه توی دل و قلب ما چیز میگذره و به هردومون چی گذشته. کاش دل ماهم مثل کف خیابون با بارون بهاری شسته میشد.
خاطراتمون میتونن هزار سال مارو برنجونن. میتونن نفس مارو حتی توی قبر هم بگیرن.
حالا من موندمو، تمام اشیاء دورو برم. کسی از حال من خبر نداره.