تبليغاتX
دلت میخواد برگردی؟؟؟
بازهم سال داره تموم میشه. یک سال دیگه با اونهمه خاطره و دلتنگی ، داره توی آخرین ساعتهاش صفحات آخرشو ورق میزنه تا با مرور کردن همه دلتنگیها و خنده هاش دلیلی واسه گریه کردن داشته باشه. آخه من میدونم، اون بیشتر ازاینکه به فکر نو شدن باشه ، غصه دار خاطراتشه. بوی برگهای زرد مرطوب روی خاک ،  داره آزارش میده.

سالی که داره تموم میشه، مثل سالهای دیگه که تموم شدن ، داره از روزهاش واسه ما میگه.از روزهایی که هر کدومش یه دنیا یادگار واسه آدمهاش گذاشته. اونایی که از گذشته ها درس گرفنت حالا دیگه نگران این نیستن که ، دوباره یه سال دیگه اومد و رفت ولی باز ما نتونستیم اون کاری رو که باید میکردیم ، بکنیم. نکنه سال دیگه دوباره یه روزی مثل همین روز دوباره بیاد و ...

ولی این روزهایی که گذشت ، اگه هیچی هم که نداشت ، بازهم واسه خودش حرفهایی واسه گفتن داره. ۳۶۵ روز دوستی آدم با آدمها هیچوقت نمی تونه کهنه و قدیمی بشه. اونایی که باهاشون دوست بودیم یا اونایی که  توی همون روزها جزئی از زندگی ما شدن. هر کدوم اگه تونسته باشن فقط یه خط ، توی ما تاثیر داشته باشن، امروز ما میتونیم دربارشون قضاوت داشته باشیم ، که ببینیم مابرای اونها یا اونها برای ما چه کردند.

بعضیها میان و با حرفهاشون خیلی چیزهارو عوض میکنن ، بعضی ها هم با رفتارشون همه چیزو عوض میکنن . اما کمتر کسایی هستن که وجودشون باعث بشه آدم خیلی چیزهارو تغییر بده. حتی میشه به خاطر اونها هم که شده، خیلی چیزهارو ندیده گرفت،حتی خودتو.

 ولی به هرحال میگذره باید با اون خودتو تطبیق کنی .هیچ جوری هم نمیشه جلوشو گرفت ، مثل اینکه بخوای به یه نقط خیره شی ولی نخوای به چیزی فکرکنی. باید دوست داشت و دوستی رو ترویج کرد . توی این زمونه که حتی خیلی ها دوستی رو فراموش کردن. با اینکه فلسفه وجودی آدمها دوست داشتنه ؛ولی بعضی ها حتی نمی تونن تصور اینو بکنن که بشه کسی رو به عنوان دوست بشناسن چه برسه به اینکه اونو دوست داشته باشن. توی این دنیا با این تفاسیر اگه کسی بخواد با این فکر زندگی کنه یا از دیگران توقع دوستی داشته باشه؛ کلاهش پس معرکه یی که خود آدمها درستش کردن.

ولی بعضی لحظات این طبیعته که  آدمی رو وادار میکنه دوست داشته باشن. اونجاست که دل آدمی نرم میشه و انگار کسی از دوردستها میگه "این تویی که باید نشون بدی انسان چیه". بوجود آورن این لحظات از کسایی بر میاد که به مهر اعتقاد دارن. باید اونارو دوست داشت ، دوست 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 21:40 توسط رضا ؟ |

«ــ نازلي! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
  

        در خانه، زير ِ پنجره گُل داد ياس ِ پير.
  

        دست از گمان بدار!
  

        با مرگ ِ نحس پنجه ميفکن!
  

      بودن به از نبودشدن، خاصه در بهار...»

«ــ نازلي! سخن بگو!
  

       مرغ ِ سکوت، جوجه‌ي مرگي فجيع را
  

       در آشيان به بيضه نشسته ا‌ست!»

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 0:0 توسط رضا ؟ |

نمی دونستم سیگارمو روشن کنم یا پاشم برم بدبختیامو با کتابا و دفتر خاطراتم به یادم بیارم.داشتم از عصبانیت میترکیدم .دیگه واقعا از ته دل دلم میخواست برگردم به پنج سال پیش ولی..............

این روزها حتی بوها هم منو اذیت میکنن،خوندن بعضی از وبلاگها،دیدن بعضی آدمها وخیلی چیزای دیگه.اصلان چرا من باید منه الان باشم      من بخدا اینو نمیخوام                      بخدا دارم دیوونه میشم

احتیاج به زمان دارم اولش فکر میکردم این زمانه که به من احتیاج داره ، واسه همین تصمیم گرفتم .بعضی وقتا آدم ساعتها شاید روزها و شایدم از ماهها بگذره ولی یه روزی میرسه که باید تصمیمشو بگیره...ولی از اون روز به بعد وقته عمل کردنه ....اگه یه جای کار لنگ زد باید بشینه به تصمیمهایی که گرفته فکر کنه...من حتی به تصمیم گرفتنام هم شک دارم

واسه این مدت باید بنویسم:

 

 تا اطلاع ثانوی تعطیل میباشد!!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 19:44 توسط رضا ؟ |

زندگی میگذرد...جریان دارد با همان شدت قبلی ... با همان سکون قبلی... زندگی جریان دارد... و اگر جایی تو نمیتوانی همراهی اش کنی معنی اش این نیست که جریانش تند تر شده... یا تو داری بر خلاف جریانش میروی یا شنا کردن ات افتضاح شده... و یا هیچکدام نشسته ای کنارش و اصلا وارد جریانش نشده ای..
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 18:45 توسط رضا ؟ |

سالها پیش یه هفته قبل از چهارشنبه سوری،ترقه هامون آماده بود.روی هر دیوار میشد ردی از اونا دید.عشق دنیارو میکردیم.کی میدونه....

ولی حالا .... حالا روزهای مهمتر و پرخاطره تری مثل باد میادو میره.انگار که همچین روزهایی برای ما اتفاق نیفتاده. اونوقت آدم چرا نباید از این بترسه که ببینه یه روزی هم میاد که خاطرات همین روزها واسش باور نکردنی بشه.آدم به چه اعتمادی شب رو بدون فکر کردن به گذشته بخوابه؟چطور به این فکر نکنه که شاید فردایی بدتر از امروز نداشته باشه؟شاید الان هم دارم خواب میبینم... .

اگه قرار باشه فردامو با خراب کردن همه خاطرات قشنگ دیروزم درست کنم، ...

وقتی یاد اونایی میفتم که بودن و حالا نیستن یا اونایی که نبودن ولی حالا میتونن باشن، دلم اونقدر میگره که نمیتونم نفس بکشم

         آفتاب تنبل پائیز دیگه قلبش سرده             بازی ابرها و خورشید منو آروم کرده

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 20:34 توسط رضا ؟ |

به پای کوهستان سردی مردی می زیست؛تنها چیزی که نداشت تنهایی بود.....
 در قله کوهی , روزی ؛ تکه آیینه ای در خاک دید؛ چشمان مرد , خمار آیینه شد :
 شهر آیینه پشت کوهها , در سینه آیینه میدرخشید.
 آیینه که در آیینه چشمان مرد خود را میدید , نمی ندانست که ملک اسکندریست ؛شیدایش شد.....
    بامداد فردا روز , مرد با بار سفر ؛ روبروی آیینه رهسپار بود:
                                         - باید بروم ؛ بزودی از آسمانها تورا می خوانم...

     روز چهلم ؛
           اشک دل تنگ آسمان , که داغ دل آیینه را در آغوش کشید , ترکید...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 11:3 توسط رضا ؟ |

تا حالا شده دستتو گذاشته باشی زیر چونت و به صفحه مستطیل شکل یاهو مسنجر نگاه کنی تا اینکه یکی از ادلیست هات چراغش روشن بشه؟اون وقت توی اون غربتی که واسه خودت درست کردی با یکی درد دل کنی؟یا اینکه به تلفن خیره شی تا اینکه صداش در بیاد؟راستی تا حالا شده منتظره صدای زنگ تلفن باشی و نتونی از کنار تلفن جمب بخوری و وقتی که بخوای کاری کنی یا جایی بری همش حواست پرت این باشه که نکنه کسی همون موقه که نیستی یادت کنه؟ولی هرچه قدر که میشینی مطمئن میشی که هیچکی اون موقه به یادت نیست...

منتظر بودن و انتظار کشیدن خیلی سخته ،  ولی بدتر از اون اینه که آدم منتظر هیچکس باشه.یعنی واسش فرقی نکنه کی میخواد بیاد ؛فقط آرزو کنه که یکی بیاد که فقط بتونه باهاش صحبت کنه.

دل آدم میترکه از موقعی که همه ،دورتر از تو مشغول یه کاری هستن و تو اون موقه خودتو حبس کردی،یه جورایی دلت میخواد منتظر باشی و مطمئن ،که هیچکس دیگه سراغتو نمیگیره.غروبهای دلگیر جمعه که مطمئنی اونایی که دوسشون داری ،همه مشغول و خوشحالن .یا شبهای تاسوعا و عاشورا اگه تنها توخونه باشی ساکت زیر نور کم رنگ مهتابی نشسته باشی ، صدای سنج وطبل میخواد دل تنگ و کوچیکتو با صدای بلند بترکونه.... 

+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 23:23 توسط رضا ؟ |

انگشت شصتتو بذار روی بند اول انگشت سبابه‌ات

.

.

.

.

 گذاشتی؟

.

.

.

.

 بذار

.

.

.

.

 سرکاری نیست، بذار!

.

.

.

.

.

حالا خوب نیگاش کن

.

.

.

.

دلم برات این‌قدر شده...

 حالا دوست دارم تو هم بیای این‌جا بنویسی:

«منم همین‌طور»

نترس، بیا بنویس.

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 21:41 توسط رضا ؟ |

شایدم زیاد بد نباشه که آدما بعضی چیزارو فراموش میکنن.اصلان اگه قرار بود چیزی فراموش نشه حتما  مشکلات خیلی زیادتر میشدن.شایدم اصلان کار به اونجا نمی رسید که بخواد مشکلی پیش بیاد،چون اونوقت کینه ها اونقدر زیاد میشد که آدمها همه به جون هم می افتادن.

درسته خاطرات سختی ها بعضی وقتا واسه آدما شیرینه؛ولی به یاد موندن همه اونا با جزئیات کامل باعث میشه همیشه مثل آینه  جلو آدم بیان و برن.اونوقته که از قصه دق میکنی...

ولی بعضی وقتا هم ، وقتی میشینی فکر میکنی یا وقتی یه اتفاقی میفته که باعث میشه یه چیزایی یادت بیاد؛دل آدم میگیره.به یاد اون روزای خوب و خوش میفته که تصورش رو هم نمی کرد که از اون موقعیت فاصله بگیره یا کار به جایی برسه که همه اون کارها بشه جزئی از خاطرات گرد و غبار گرفته.

بعضی وقتا آدم حتی با یه فکر روزگار خوشی داره چه برسه به اینکه یه جایی باشه که همه آرزوهاشو ببینه که دارن به حقیقت می پیوندن یا باکسی باشه که...

دلم میگیره وقتی فکر میکنم یه روزی میشه که این روزها یدفعه مثل یه قاب عکس خاک گرفته به یادم میان.......

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 20:46 توسط رضا ؟ |

بعضی وقتا که میشینم فکر میکنم ؛ میگم اگه قرار بود چند سال قبل میدونستم که الان کجا بودم و چیکار میکردم , چه حالی بهم دست میداد و چی کار میکردم . ولی دوباره به این نتیجه میرسم که همون بهتر که آدم نمی دونه قراره چند وقت دیگه چه اتفاقی واسش بیفته .
همه دوست دارن آیندشون همون جوری که دوست دارن باشه , ولی باید قبول کرد که روزگار , اون جوری که دلت میخواد نمی چرخه . شاید آدم واسه خودش یه آینده خوب و دلپسندی مجسم کنه , ولی اگه اونجوری نشد که دلش میخواست نباید غمگین بشه . باید تصور کنه که میتونست از اینی هم که هست بدتر بشه.
شایدم من واسه خودم خیلی خوب آیندمو تصور میکردم , ولی الانم به چیزی که هستم راضیم . الانم بعضی وقتا فقط با خاطراتم خوشم . اگه همین خاطره هایی که از دوران خوب زندگی آدم واسش نمی موند , دیگه نمدونم باید به چی دل خوش میکرد .
آن فروغ درخشان که روزگاری در مقابل دیدگانم بود , اکنون از نظرم ناپدید شده اند / اگر چه هیچ چیز نمی تواند بار دیگر شکوه علفزار و طراوت گلهارا به ما باز گرداند / اما غمی نیست / باید قوی بود و به آنچه به جای مانده است امید بست
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 13:44 توسط رضا ؟ |

بعضی وقتا آدم اونقدر وحشتناک میشه که کاراش به جنون شبیه میشه. کارهایی می کنه که توی اون آرمان شهری که واسه خودش درست کرده بعیده.شاید بشه اون کارهارو به اون بُعد بد روح آدمها نسبت داد.اگه حتی اون کارو انجام نده،بارهم پیدا شدن اون فکر از یه انسان با روح اهورایی هیچ تناسبی نداره.

حلا با این تفاسیر فکر کن تو یه شهر که آدمهای جور و اجور وجود داره ؛  چه طور میشه توقع داشت هر روز از آدمهای دوروبرش بیزار نشه ؟ ؟ ؟

آره این یه حقیقت تلخه که باید به سختی قبولش کرد.

تحمل این چیزا ،حداقل واسه من یکی سخته . شاید این به خاطر این نوستالوژی باشه که منو تو خودش غرق کرده ...

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 3:50 توسط رضا ؟ |

بعضی وقتا آدما دنبال یه جایی میگردن که اونجا بشه کرکره هارو کشید پایین و بره واسه خودش.اگه خواست بتونه با صدای بلند گریه کنه یا از ته دل بخنده ، از تنهائی هاش بگه از آدمهای دوروبرش از چیزایی که دوست داشت ولی بهشون نرسیده و از انتظاراتی که داشته ولی ...

 آهای مردم دنیا آهای مردم دنیا     گله دارم گله دارم :

             هر کسی هم نفسم شد   دست آخر قفسم شد / منه ساده به خیالم   که همه کار و کَسم شد

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 16:18 توسط رضا ؟ |

داشتیم با یکی از دوستام درباره آدمها صحبت می کردیم.که چطور می شه تو یدونه دنیا به اندازه همون دنیا انواع آدم وجود داشته باشه.

بچه ترَ که بودیم فکر میکردیم تنها تفاوت بقیه مردم فقط توی کوچیکتر و بزرگتر بودن اوناس ؛ و هر وقت ما هم به سن اونا برسیم میشم مثل اونا.چون فکر می کردیم دنیا ،جلوی پای  مردم یه راه میزاره که هم سختی توشه هم خوشبختی.فکر میکردیم اینکه یه نفر خوشبخته باید اینطوری میشده و یکی که روزگار بر وفق مرادش نیست؛به لاخره یه روزی اسب مرادو سوار میشه.

البته اون موقه ها هم نمی تونستیم تصور اینو بکنیم که خوشبختی اصلاً یعنی چی یا بد بخت کیه.ولی حالا که سن بچگیمون کمی رشد کرده ؛ از قضاوت در مورد این دنیا وحشت میکنیم.آخه چطور ممکنه یه نفر به اون حد برسه که به نظر خودش هیچ احساس نیازی نکنه یا یه نفر دیگه ؛درست در همسایگی اون ،دنیارو مثل لبه یه پرتگاه ببینه ؟

ولی آخرش هم نفهمیدیمکه چطور اونی که این بساطو با همه بازیگرهاش و همه و همه و همه وسایل بازی رو ردیف کرده ؛ چطور دلش اومده به بعضی ها زیاد حال بده و بعضی هارو بزاره ته صف . مگه به قول خودمون همه در شرایط یکسان به وجود نیومدن و بعضی ها هم که خوب بازی میکنن به اندازه خوب بودنشون نباید سهم ببرن ؟ پس چرا بعضی ها اون قد مورد لطف و عنایت قرار میگیرن که مقامشون چه توی بازی چه بعد بازی ، از اول باعث تعجب میشه؟اونقدر این قضیه غیر قابل باور میشه که آدم می مونه که توی عقل خودش شک بکنه یا توی قضاوت داور.

یاد فیلم سومین معجزه افتادم.

ولی بازم حرف ما این نبود. بالاخره هر کی باشه و توی هر بازی که باشه؛ حتی اگه توی تیم مقابل هم بازی کنه ؛ بازم پیش خودش فکر میکنه که :حالا که من خوب بازی میکنم و پاداش اونم گرفتم ( اینجا البته مساله پاداش میتونه از هر طریقی بدست اومده باشه ، حالا یا بعضی ها استحقاقشو داشتن ، یا نظر بهشون بیشتر بوده ،یا از راهی بوده که اصلاً به ما ربطی نداره) بزار به اونیکه مصدوم این بازیه کمک کنم ، از من که کم نمیشه. اگر هم کم بشه باز هم به شاد کردن دل کسی می ارزه ،یا اگه هم نیارزه؛خودم پیش خودم احساس غرور میکنم. یا اگر هم هیچ کدوم اینها نباشه ، بزار من این اختلاف بوجود اومده بین این همه نامردمی هارو کم کنم..

ولی امان از اون روزی که کسی توی فکردن به این مسائل ، کم بیاره ...

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 4:10 توسط رضا ؟ |

شاید بی فایده هم نباشه.

ولی میخوام از همین امروز کاری رو که چندسال پیش بی خیال شدمو دوباره شروع کنم

از امروز اتفاقاتیو که واسم میفته واستون بگم.شاید بعضیاش بدرد بعضیا بخوره.شایدم همش هم به درد لای جرز دیفال هم نخوره.کسی چه میدونه ؟؟؟

ولی ما زورمونو میزنیم.ولی باور کن خیلی خیلی سخته.چون همه چیزو نمیشه واسه همه کس گفت.حتی بعضی وقتا آدم کارهایی روکه کرده ؛واسه خودش هم غیر قابل هضم میبینه چه برسه به اینکه کس دیگه ای بخواد باور کنه.

شاید اگه کسی بخواد از زندگی خودش بی پرده بگه ، اون وقت شناختن چهره واقعی اونا زیاد سخت نباشه . به قول رفیقمون سهراب : خوب بود این مردم  ، دانه های دلشان پیدا بود ...

حالا هم که اینجا هستم ؛ دلم نمی خواد خاطرات گذشتمو با یه فلاش بک طولانی به یاد بیارم ، البته شایدم زیاد بد نباشه ولی اگه کسی دلش بخواد یا دوست داشته باشه میتونه اونو لابلای حرفام پیداکنه

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 17:24 توسط رضا ؟ |