چند وقتیه نمیدونم دلم چی میخواد. فقط میدونم دارم دنبال یه چیزی میگردم.خیلی بده دنبال یه چیزی بگردی و بدتر از اون اینه که ندونی دنبال چی میگردی.
امیدوار هم نیستم پیداش کنم .ولی اگه میشه کمکم کنین فقط بدونم باید دنبال چی بگردم ؟؟؟
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 14:55 توسط رضا ؟
|
ياد تمام لحظات که بدون خواستن چیزی، نور می بخشیدی.
تمام ایام همین است. به عبث عطرهاوبوها خاطره میشوند و تنها حسرتی ناچیز ؛ که خود دردی عظیم را به دوش میکشد.
انسان اینگونه میکوشد تا از بهترینها بتی بر خویشتن سازد ، ولی در نهایت آنرا دستمایه خود قرار دهد تا با خاطرات آن اندهگین شود. تمام ماها بهانه ایم.
باورکن؛ قطرات باران ، آبهای روان و لحظات جاودان که بر ما میگذرند، خود حسرت یک لحظه ، فقط یک لحظه محبت تورا دارند.
بر خویشتن ببال.
هر کس همچون من ، همچون تو برای خویش لحظاتی را دارد که یادآوری آنها جز خاموش کردن چراغهای رابطه، سودی ندارد . که این سود دلها و قلبهارا به صدا در می آورد.صدایی با زجه و ...
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 15:19 توسط رضا ؟
|
این چند وقته اصلا نمی شه دستی به اینترنت رسوند تازه شم اونقدر به سرعت بالا عادت کردم که با اینا فقط اعصابم داغون میشه
آره دوباره برگشتم خونه. البته اونجایی که خیلی خاطرات دارم که همشون هم خوب و قشنگ نیستن. نمیدونم چرا هر وقت میام اینجا اینجوری میشم.
یه چیزایی پیش اومد که باعث شد یه نگاهی هر چند گذرا به زندگی داشته باشم. با اینکه به خیلی چیزا عادت کردم و فکر میکنم عادت کردن دچار روزمرگی شدن میکنه آدمو ولی انگار باید دوباره یه چیزایی رو تغییر داد.
همیشه باید یه چیزایی رو ساخت و دوباره خرابشون کرد.
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 22:12 توسط رضا ؟
|
خوشا شیراز و وصف بی مثالش خداوندا نگهدار از زوالش
اونقدر عطر شکوفه و بهار نارنج توی هوا مستم کرده ، که نمیدونم از اینجا چی بهتون بگم
فقط...... جای هممممممتون خالی
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 11:39 توسط رضا ؟
|
ما چون دو دریچه روبروی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
یک روز سلام و پرسش و خنده
یک روز قرار روز آینده
اکنون دل من غمیده و خسته است
زیرا یکی از دریچه ها بسته است
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
لعنت به سفر که هرچه کرد او کرد
خیلی وقت بود ازسفر کردن اینقدر دلم نگرفته بود. الان اونقدر حالم گرفتس که فکر میکنم میخوام سفر آخرم رو برم. آخه خیلی وقت بود به هیچ جا و هیچ چیز دلبستگی نداشتم.
البته هر کدوم سختی های خودشونو دارن ولی .. ولی دنیا کوچیکتر از این حرفهاس
ديروز تمام خاطرات با تو بودنم رو دور ريختم ... و امروز هر چه مي گردم خودمو پيدا نمي کنم .....
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 10:3 توسط رضا ؟
|
اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود .
قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی ....
من درد مشترکم
مرا فریاد کن .
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های ترا دریافته ام
با لبانت برای همه سخن ها گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست .
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان ،
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین ِ سرود ها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین ِ زندگان بوده اند .
دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن می گویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های ترا دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست
احمد شاملو
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 19:46 توسط رضا ؟
|
چه زیبا باشی و چه زشت
چه تردید داشته باشی و چه برایت مهم نباشد
پیش از آن که فراموشم کنی یا که بمیری
درهایت را بسویم بگشا
می خواهم در آغوشت بگیرم
چه روسپی باشی و چه روحانی
چه ضعیف باشی و چه قوی
پیش از آن که گورت کنده شود
درهایت را بسویم بگشا
می خواهم در آغوشت بگیرم
چه سست باشی و چه دلگیر
یا آن که کامل برایت بی اهمیت باشد
پیش از آنکه تمام هستی ات مرا ترک کند
مرا به عزا ننشان
می خواهم در آغوشت بگیرم
حتی اگر آنچه می اندیشم برایت ذره ای اهمیت نداشته باشد
حتی اگر بدجنس باشی
حتی اگر تمام هستی ات
ار وجود من بی خبر باشد
می خواهم بگیرمت
می خواهم بگیرمت
چرا که تو ریشه و منشا من هستی
چرا که تو لک لک و شیرینی من هستی
چرا که درون تو
وطن مادری من است
می خواهم در آغوشت بگیرم
چه من اگر افسوس بی اهمیتت باشم
چه خاطره ای بد
چه داده و چه فروخته شده باشم
می خواهم بگیرمت ...
می خواهم بگیرمت...
می خواهم در آغوشت بگیرم
و خود را در چشمانت باز یابم
می خواهم بگویم که از تو دلگیر نیستم
با آن که عصر هایی را از تو دلگیر بوده ام
چه احساسات را لعنت فرستاده باشی
و چه مرا نیمه دیگر خود کرده باشی
می خواهم که مرا بفشاری
می خواهم که مرا در آغوشت بفشاری!!!
Lynda lemay
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 23:31 توسط رضا ؟
|
میدانم که می آیی تا مرا به قصر بادها ببری
تنها چیزیست که از تو خواسته ام
با تو قدم زدن در چنین مکانی با دوستان
درسرزمین بدون نقشه ها.
اکنون چراغ خاموش شده و من
در تاریکی می نویسم...
.............................................
اما دیر رسید.اونم تو تاریکی مرد.این وسط یه حنجره سوخته که داشت از بغض پاره میشد موند با یه تن گر گرفته که هیچ نم اشکی نمی تونه خنکش کنه....
+
نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 23:0 توسط رضا ؟
|
به آخر داستان کیمیاگر کوئلیو که میرسی؛ می بینی این همه راه میباید میرفته تا بجای اولش میرسیده. اونوقت میپرسی چه لزومی داشته اینهمه راه بری تا به اون چیزی که میخوای برسی تازه اونم همونجا هم که شروع کردی . بعضی وقتها آدمها حتی خودشون هم نمیدونن دارن توی راهی میرن که خودشون هم خبر ندارن کی توی این راه رفتن و یا کی میخواد راه تموم شه و آخرش چیه.
بعضی وقتها به خودت میگی ؛ اگه من اون کارو نمی کردم یا میکردم یا اونجا نمی رفتم یا میرفتم ؛ یا اگه کسی بود اون تلفن رو ور میداشت ...و هزاران هزار کاشکی دیگه , حالا من کجا بودم و چیکار میکردم.....منم جواب این سوالات رو نمی دونم ؛ فقط همین قدر میدونم که , همین الان هم روزیه که خیلی کارهارو انجام ندادیم یا اینکه خیلی جاها رفتیم یا... . ولی قشنگیش اینجاست که ما همیشه توی راهی هستیم که خودمون هم خبر ازش نداریم.
راه دیگه ای وجود نداره . همیشه پای توراهی میزاریم که باید اون راه رو میرفتیم.
اگه نتونستیم اونی باشیم که میخوایم ؛ باید از اونی که هستیم راضی و خوشحال باشیم . حالا بخند
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 22:2 توسط رضا ؟
|
خیابون به اون بزرگی اصلان نمیشد یه وجب جا توش پیدا کرد که وایستی. کیپ تا کیپ همه توی خیابونهای اطراف منتظر و ساکت بودن ، و من مطمئنم اون موقه هرکس یه چیزی توی دلش داشت میگفت. آخه میدونی ، انسان همیشه منتظر یه زمان و یه مکان خاص میگرده که خودشو به خداش نزدیکتر کنه. هر چی باشه آدمها توی ذات خودشون دوست دارن با کسی صحبت کنن ، از کسی چیزی بخوان. با اینکه زندگی هر کسی با دیگری متفاوته ، ولی اونجا همه یک رنگ شده بودن. همه یه چیز و از یه نفر میخواستن. خیلی حس غریبیه ، میون اون همه آدم بودن که همشون مثل بچه ها شده بودن ، بعضیا واسه خواسته هاشون گریه میکردن...
تا نزدیکی های صبح مهمونه اون همه شور و هیجان بودم ، همه شب هم به این فکر میکردم که خواستن یه چیز چقدر آسون بوده ، مونده بودم که رسیدن به اون هم همونقدر آسون هست؟
بچه تر که بودم از عید به خاطر بوی تازگی همه چیز خوشم میومد ، از تعطیلات از تا هروقت که بخوای میتونی بخوابی. تازه داشتم خوابهای خوب خوب میدیدم که بیدارم کردن. چشم ندارن ببینن یکی خوابیده. توی خیابون هنوز شلوغ بود؛ با چند نفر روبوسی کردم و تازه ،عیدی هم گرفتم . اگه به خاطر عید یا هر روزی که خاص و میمون باشه آدمها عیدی بگیرن ، پس دلیل خوبیه که همه مردم اون شب از خدا چیزی طلب میکردند . واقعاّ اگه لحظه تحویل سال اونهم جلوی حرم امام رضا ، آدم نتونه اون چیزی رو که میخواد بگیره ، پس کی باید انتظار برآورده شدن دعاهاش باشه؟ البته از خدا چیزی خواستن ؛ حتماّ هم نباید زمان ومکان خاصی داشته باشه ، این آدمه که دلشو توی زمان ومکان خاصی قرار بده. آدمی باور کن میتونه خودشو حتی توی شرایطی قرار بده که احساس کنه در کنار معبود خودشه. حالا که توی رسیدن به چیزی کسی هست که کمکت کنه ، پس مطمئنم که همون کس هم آدمهارو توی رسیدن یاری کنه.
چشام داشت از خستگی میسوخت که رفتم نیمه دوم خوابمو شروع کنم ..
+
نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 14:0 توسط رضا ؟
|