تبليغاتX
دلت میخواد برگردی؟؟؟
میگن حتی یک دقیقش هم دیره . یعنی هر جوری که فکرشو هم میکنم میبینم تاحالاشم خیلی ضرر کردم چیزی که قرار نبود از بوته آزمایش هم بیرون بیاد ، حال خودش سوار کار ما شده. من از خودم میترسم ، این رفتن هم به اکراهه ولی دلم میخواد شکل اجبار داشته باشه . من همه عمر آزاد بودم ولی این اجبار شاید بتونه جلوی یه سری آفتهای آزادی رو بگیره . وقتی آزادی بشه آفت ...

کی میدونه، شاید این هم نتونه تاثیری روی این روح سرکش بزاره و فقط یه خاطره از خودش باقی بزاره.یه عمر خاطره ساز این دنیای فراموشکار بودم. آخه چطور میتونه آدم جلوی یه خاطره عزیز ، یه روح بلند یا یه خیال آسوده رو بگیره ، در صورتی که میدونه این بزرگترین و تاریکترین شب از بدترین سیاهی هایی بوده که تابحال دیده.همینه که اینقدر وابسته میشی.

نمیدونم چرا یاد این نوشته افتادم " از بخت بدم آئینه فروش شهر کوران شده ام "

کاشکی توی یه شرایط بهتر این تصمیم رو میگرفتم ، کاشکی

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 17:4 توسط رضا ؟ |

یه بعداظهر داغ یه روز وسط هفته توی مرداد ماه ، از گرما کلافه و از دود و کثافت خسته .بدتر از این سرو کله زدن با آدمهای جورواجور که خیلی هاشون مایوس میکنن و از کارها و اصلا از رابطه ها دلسرد. نداشتن یه خلوتگاه مثل اینه که همه اونهایی که همین نزدیکی ها بودن ، دور ، و متفاوت دیده بشن.همش حرف ، حرف هایی که آدمهارو گرفتار خودشون میکنه. چقدر تنهات میزارن و به خودشون ، اونی که بودن، نزدیک میشن ...
+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 20:25 توسط رضا ؟ |

 

ساقی گّردون اگر مِی  داد ، از ما خون ستاند

مّرحبا  ،  راضی نشد  شرمنده  احسان شویم

.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 21:25 توسط رضا ؟ |

داشتم به زندگی خودم فکر میکردم. داشتم به کارهایی که کرده بودم فکر میکردم . داشتم به مردم و کارهاشون فکر میکردم . داشتم به اونهای که فکر میکردم دوسشون دارم فکر میکردم . داشتم به اونهایی که فکرمیکردم دوستم دارن فکر میکردن. اونقدر به فکر کردن در مورد همه چی عادت کردم که داره مثل خوره مغزمو که حالا دیگه چیزی ازش نمونده ، میخوره. بعضی وقتها دلم میخواد یه چیزی بنویسم که وقتی دوباره برگشتم و خواستم بخونمشون ، دل تنهایی هام تازه بشه . داشتم پست " زندگی یک جلاد "رو که خیلی داشت وجودمو فشار میداد رو مینوشتم که ،،،،، اونقدر از انتهای داستان بدم اومد که دیگه نتونستم ادامه بدم . 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 21:22 توسط رضا ؟ |

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون یه زمین خاکی بود با یه عالمه موجود که اسم خودشونو گذاشته بودن آدم.

این آدمهای قصه ما روزها و شبهای زیادی رو در کنار هم گزرونده بودن. یه زمانی از کنار هم بودن لذت میبردن ، از اینکه عاشق هم نوع خودشونن احساس غرور میکردن . خلاصه اینکه چون همه همدیگرو واقعا دوست داشتن هیچوقت هیچ مشکلی براشون پیش نمی اومد.

سالها و سالها گذشت ، این آدمها به رسم آدم بودنشون سخت کار میکردن زحمت میکشدن و برای بهتر شدن زندگیشون تلاش میکردن و پیشرفت های خوبی هم داشتن. دیگه مثل اون قدیم ندیما همشون به خاطر نبودن سر پناه توی یه غار زندگی نمی کردن یکی بود که واسشون خونه درست کنه ، واسه خوردن آب تا لب چشمه نمی رفتن یکی بود که آب رو تا جلوی دستاشون بیاره ، واسه دیدن همدیگه روزها راه نمی رفتن کسی بود که صداشون رو به گوششون برسونه.خلاصه اینکه اونهمه مشکل رو خودشون حل کرده بودن.

توی این زندگی که همه مشغول این بودن که زندگی رو واسه خودشون راحت کنن ، آدمهایی هم بودن که

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 21:11 توسط رضا ؟ |

همه ما توی زندگیمون روزها و شبهایی داشتیم که لحظاتی به همراه داشتن که بعد از گذشت یه مدتی واسمون جز خاطرات قشنگ چیزی باقی نمیزاره.یادگارهایی که توی این شبهای سرد ، یه گرمی و نیرویی عجیب توی وجودمون روشن میکنن.خاطرات قشنگی که بعد از مدتی مثل یه زخم کهنه با دیدن یه جایی یه کسی یه چیزی یاد آدم میاد و دل آدمو میگیره . اونقدر دلتو کوچیک میکنه که میخوای بشینی یه گوشه و زار زار گریه کنی.

" دلم گرفته/به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب میکشم/چراغهای رابطه تاریکند....."

نمیدونم باید از اینکه بلاخره یه روزی میرسه که همین روزها هم باعث دلگیری و غصه دار شدن میشه بترسم یا نه؟ روزی میرسه که دیدن همین در و دیوار هم دل آدمو می کوبونه.

یه روزی چه خاطراتی داشتیم ... چه آرزوهایی و چه رویاهایی.....     >-:

خیلی دلتنگم... .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 18:42 توسط رضا ؟ |

بانو
- جان بانو
دلم یه عالمه دریا می خواد .
- بری توش غرق شی ؟
آره بانو ، برم توش غرق شم .
- اگه غرق شی ، راحت میشی .
آره بانو راحت میشم .
-برات دعا می کنم یه دل دریایی پیدا کنی .
بانو
- جان بانو
می دونی ، انتظار خیلی سخته .
- آره می دونم منم یه عمره منتظرم ببینمش .
بانو میادش .
- آره می یادش
بانو
-جان دل بانو
اگه به ماه نگاه کنم عکسشو می بینم .
- به دلتم نگاه کنی عکسشو می بینی .
بانو
-جان بانو
از آدما می ترسم .
- نترس آدما که ترس ندارن فقط یکمی خودشونو گم کردن .
بانو همه یه جورایی بیقرارن.
- آره بیقرارن من اینو حس کردم اما سعی کن تو خوب باشی یه وقت دل کسی رو نشکونی یه وقت حق کسی رو ضایع نکنی ،نکنه یه وقتی مغرور بشی . خدا رو فراموش نکن.
بانو
- جانم
بانو چرا بعضی آدما بد میشن . چرا بانو دلم میگیره بعضی ها منو متهم میکن میگن کو اون عشقی که ازش دم می زنی . اما بانو می دونی چیه بزار بگم بزار بلند بگم بزار هر کی هر چی دلش می خواد بگه بزار بگن افکارم بچه گونست اما من اون چیزی رو که میخوام همین نزدیکاها دیدم . تو لبخند یه بچه . تو اشک یه غریب . اونو دور دورا ندیدم همین نزدیکی ها بود. نزدیک نزدیک .
بانو خدا از دست ما ناراحته .
بانو چرا چشمات پر از اشک شدن بانو بازم حرف بدی زدم .
- نه ، حرف بدی نزدی . منم دلم شکسته . منم کمرم شکسته وقتی می بینم بعضی از مخلوقهای خدا چقدر آسون حرمت ها رو میزارن زیر پاشونو لگد مال می کنن بعضی ها فکر میکنن دنیا فقط همین جاست میگن کی اون دنیا رو دیده . مردم مسائلُ باهم قاطی کردن . گناه منو پای تو می نویسن و گناه تو رو پای من .
بانو -میزاری سرمو بزارم رو دامنت . می خوام برام لالایی بخونی و من یکمی بخوابم . خیلی خستمه بانو خیلی .
- سرتو بزار تا برات لالایی بخونم .
لالالالا لالالالا لالایی
عزیز مهربون آروم بخوابی
بخوابی چشماتو رو هم بزاری
نگی تنها توی غربت بیداری
لالالالا لالالالا لالایی
میخوام قصه بخونم تا بخوابی
یکی بود و یکی پر زد نبود شد
دل من هم به دنبالش روون شد
چشاتو هم بزار نترس من اینجام
لالالالا لالالالا لالایی
برای دل میخونم هی لالایی
شاید خوابش کنم ، بهونه گیره
بخواب جونم فدای تار موهات
فدای اون دل شیدای شیدات
بخواب من تا سحر چشمام بیداره
اگر اومد میگم دل بیقراره
اگر اومد قسم میدم بمونه
به جون مادرش میگم بمونه
لالالالا لالالالا لالایی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 21:29 توسط رضا ؟ |

میگفت:وقتی ماه کامل میشه ، مردها عاشق میشن.
میگفتم:نمیدونم، شاید.
میگفت:تو اصلان میدونی عشق چیه؟
میگفتم:آره که میدونم.
میگفت:من که چیزی از تو ندیدم که نشون بده عاشق شدی.
میگفتم:آخه قرار نیست که نشون بدم،ولی خودم توی ذهنم میتونم تصور کنم که عشق چه جوریه.
میگفت:خب آگه راست میگی بگو ببینم عشق تو چه جوریه.
میگفتم:مگه تو میتونی بگی رنگ آبی چه جوریه؟
میگفت:من که نمیتونم ذهن تورو بخونم و متوجه بشم عاشقی.ولی کارهایی که میکنی یه چیز دیگه ای نشون میده.
میگفتم:عشق من پیش خودم محفوظه،فقط یه عاشق واقعی میتونه اونو ببینه.
دیگه چیزی نگفت.ولی تونستم توی نگاهش بفهمم از یه چیزی خیلی ناراحته.
امشب دوباره ماه کامل شده.غصه دارم از اینکه چه جوری بهش نشون بدم که عاشقشم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 22:0 توسط رضا ؟ |

ظهر گرم یه روز تابستونی ،
یه کلافه گی از گرمای توی خیابون که عرق پیشونیو خشک میکنه،
رنگ نارنجی بی رمق یه بعدظهر از اولین روزهای فصل پائیز که کف خیابون نمیتونه خودشو جمع کنه ،
بوی برگهای زرد و قرمز نمدار که توی یه هوای ابری توی پیاده رو ساکت و آروم به آدم زل زدن ،
بوی کتابهای نو و خرده چوبهای تراش شده از یه مداد که یه دنیا حرف واسه نوشتن داره ،
بوی نون خراسونی توی یه کوچه تنگ با دیوار های کاهگلی و سیمانی ،
یه حس غریب از بوی عطر تن کسی که یه بغض قشنگ توی گلوی آدم میسازه ،
یه احساس بد که پاهای آدم رو توی پیاده رو جا میزاره ،
یه فکر موزیانه از آینده که مثل یه شراره توی جیگر آدم باعث گر گرفتن میشه ،
یه فرصت کوتاه برای خداحافظی که دنیای آدمهارو همراه خودش میبره ،
یه جاده بلند توی مسافرت که همراه تو همه خاطرات خوب و بد تو یکی یکی با خودش میبره.

منتظر ، کنار جاده ایستاده ام ، جاده ای که تورا به همراه می آورد ، یا مرا با خود میبرد ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 15:42 توسط رضا ؟ |

واقعا در باره من چی فکر میکنی !؟؟؟

اگه گفتم دوست دارم ، بازم اگه هر کاری کنم ، دوست دارم دیوونه . .  .    .

x:

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 1:25 توسط رضا ؟ |

کاش دلم نبود و نمیلرزید ، کاش پام میشکست و نمی رفتم ، کاش چشمم کور میشد و نمی دیدم ، کاش دلش نمی خواست و نمی گفتم  ، کاش خوابش میبرد و نمی اومد ، کاش تصادف می کردیم و نمیرسیدیم ، کاش دلم نمی خواست و وانمیستاد ، کاش تصادف میکرد و ... ، کاش کور میشد و نمی دید ، کاش یه کم بهتر فکر میکرد و بدتر نمیکرد ،  کاش سر می شکست و دل نمی شکست ، کاش و کاش و کاش و کاشکی فقط پنج دقیقه زمان از یک عمر ، یه جور دیگه می گذشت     >-:
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 21:27 توسط رضا ؟ |

بعضی وقتها قشنگترین مسافرتها ، اونهایی هستند که بدون برنامه ریزی و تعیین مقصد پیش میاد . قشنگترین فیلمها بدون پیش بینی و با سکانس آخر ناباورانه تموم میشن. به یاد موندنی ترین آدمها اونایی میشن که با یه تصادف کوچیک وارد زندگی ما میشن و با یه با یه اندوه بزرگ ازپیش ما ، میرن.

شاید برنامه ریزی واسه انجام یه کار همیشه نتیجه دلپسندی واسه آدم نداشته باشه. ولی اگه چیزیهایی یا کسایی که بی خبر میان ، بی خبر هم برن ، عذرشون موجه تر از اونهایی اند که میان و میگن و میگیرن و میبرن و بعدا با یه سری حساب کتاب اونهم با منطق نه چندان منطبق با اون وعده هایی که میدادن ، آدم رو توی بدترین شرایط تنها میزارن.

ولی خوبیش اینجاس که اگه آدم یه کمی دل دریایی داشته باشه ، بازهم میتونه خوبیهای اون لحظات رو پیش احساسش زنده کنه. شاید همه بگن طرف دیوونس که بعد از این همه مدت و با این پایانی که دیده ، بازهم خیالبافی میکنه. بازهم از ایام خوبش برای خودش بت ساخته و هرروز یه نقشی بهش میزنه. ولی نمیدونن اون ، با هیچ ، همه چیه ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 20:37 توسط رضا ؟ |

آره میشه دنیارو یه جور دیگه هم نگاه کرد.همیشه که قرار نبوده که همه سر قول و قرارشون بمونن، هر کسی دوست داره که هر جوری که میخواد زندگی کنه آخه فقط توی دنیا آدما تنها چیزی که دارن همین سه چهار روز زندگیشونه که واقعا مال خودشون. پس بزار همون جوری که دلمون میخواد زندگی کنیم. آخه دوستی که عهد دائم نیست.
ما که گناهی نداشتیم. فقط دل دوستان رو صاف و صاده تر از دل خودمون میدیدیم.
کی میدونه پشت این کلمات چه جور احساساتی داره له و پوسیده میشه.
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:18 توسط رضا ؟ |

اول باران هزارو سیصدو هشتادو تو
دوشنبه بود
باران گرفته بود
سنگ شیشه ، سنگ شیشه ، سنگ شیشه

باران سرش شکست ، بارن سرش شکست ، بارن سرش شکست ،

آخر باران هزارو سیصدو هشتادو تو
سه شنبه شد
باران گرفته بود
باران که شیشه نیست
باران که سنگ نیست
باران ،
دلش
دلش
دلش شکست

گفتم از این به بعد شعرهای عاشقانه بگویم ، ولی نشد
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:41 توسط رضا ؟ |

نکنه تنها بمونی / دل به غصه ها بدوزی / تو بشی مثل ستاره / تو دل شبها بسوزی
کی داره اشتباه میکنه ؟ کی درست میگه ؟ ولی من ، من حتما دلم میگیره. دلم از گذشته های نه خیلی دور میگیره ، اونقدر میگیره که مطمئن میشم که اشتباه کردم.
میشه به دلم بگین دیگه نگیره ؟
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 6:42 توسط رضا ؟ |

شاید از اول هم معلوم بود آخرش چی میشه. با سابقه ای که من دارم غیر از این بعید بود. ولی هرچی باشه من باور کردم که باید قبول کنمش. ولی این دفعه اینتو بمیری ها از اون توبمیری ها نیست. دیگه این دم آخری بیا و با خودت بی پرده باش. شاید این دفعه آخر نباشه.

شاید ، شايد كه نه حتما بازم پيش خواهد اومد. آدمها كه دونه هاي دلشون معلوم نيست. اول فكر ميكنن تو ، آره تو بدي. ولي بعد كه تنها ميشن و يه جورايي به خودشون ميان... . آره اين دم آخري شايد....

 

آن عشق سوزانت چه شد؟

اشک لرزانت چه شد؟

شعله شد بر جانت افتاد

 *

سوگندو پیمانت چه شد؟

قلب ویرانت چه شد ؟

ناله شد در سینه فریاد

 **

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 16:37 توسط رضا ؟ |


 منتظر باش اما معطل نشو تحمل کن اما توقف نکن قاطع باش اما لجباز نباش صريح باش اما گستاخ نباش بگو آره اما نگو حتما بگو نه ولي نگو ابدا اين يعني همه چي باش و هيچي نباش.

از پشت پنجره به رویا نگاه کرد / مردی که چشمهای خودش را سیاه کرد / مردی که سرزده از خویش میرسید / با نفت با شعور با شما گناه کرد /لعنت به آدم و حوا به پیغامهای آشنا / تنها دلیل اینکه چرا اشتباه کرد / شاید کسی به انتهای زمان شعر می نوشت / چون از تو تا سپیده کسی را گواه کرد / حالا ، هزارو سیصدو هشتادو پنج ، غروب / مردی دوباره با خودش شما را تباه کرد .

حراجی ، حراج میکنم. امروز هر چی دارم چوب حراج بهش زدم.ببرین ،هممممشو.شاید چیزی بجز دل ،بجز آبرو ، بجز گذشتم ندارم ، ولی همشو ببرین.داغ نداشتنش هم قشنگه.ولی ، ولی همیشه دلم خوشه که اگه همه اینا پیش خودم بودن ، شاید مثل روز اول صاف ساده و بی خط و خش میموندن.

کی میدونه شاید میشد اینجا خوش بود ولی، حتی فکر یک لحظه که دستهای ابتذال بخواد اونارو لمس کنه ، اونقدر راه میری که دیگه فقط سراشیبی که پاهات احساس پا بودن رو یادش میاره.پیامبر دوستی میگه :دوست داشتن کسایي که دوستمون ‌دارند کار بزرگي نيست، مهم اونه که  اونهايي رو که ما را دوست ندارند، دوست داشته باشیم.

خدایا ، خودت میدونی من کی هستم.من کسی نیستم و هیچ کس هم نمیتونم باشم ولی ، میدونم که اگه بخوای میخوام که بتونم. واسه همین منتظرم. منتظر چیزی هایی که شاید هیچ وقت بهشون نرسم.ولی حسرت این نداشتن که مثل یه داغه هم قشنگ و باعث زنده بودن کسیه  که میخواد با انرژی عشق زنده بمونه . . .

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:40 توسط رضا ؟ |

چه جوری فکر میکنی؟ مطمئنی که اصلا به چیزی فکر میکنی ؟خیلی بده آمدم بهترین فکرشو بکنه ولی بعدا برگرده ببینه دارن اونو تو سرش خورد میکنن....

اصلا آدم باید توی عمل فکر کنه.... حیف. حیف از یه سری فکر های خوب که واسه امروزی شدن ، محکوم به پوسیدن اند...................... .

+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 13:20 توسط رضا ؟ |

 هــــوا آفتـــــابي سـت ، مرا زير چتــر خود ببر. فقط زير چتـــر تـو باران مي بارد ...

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 22:20 توسط رضا ؟ |

یاد روزهایی که داریم از یه جایی میریم که برای خودش میتونه خاطراتی داشته باشه که بعضی وقتها قلب آدم بلرزونه. یه حس تنهایی که فقط لحظه آخر سراغ آدم میاد. مثل برداشتن یه قاب عکس خاک گرفته از روی طاقچه. این گذشت زمانه که همه چیزو به خاطره تبدیل میکنه.
همیشه میری تا چیزهای تازه بدست بیاری ؛ ولی وقتی به آخر راه میرسی میبینی همون اول راه بهش رسیده بودی.
شاید یه دوران از زندگی منم تموم شده باشه. دورانی که باید پشت سر گذاشته میشد. دورانی که نه همه زندگی ولی لحظلات بزرگ زندگی دربر داشته. آخه میدونی چیه ، نمی خوام نامردی کرده باشم. نمیخوام به همه چیز پشت پا بزنم. نمیخوام خاطراتم رو که یه جورایی خودم هستن، جا بزارم و برم...
نمیدونم ، شاید این هم بخاطر اینکه از پوست انداختن هیچ تجربه ای ندارم. ولی میتونم احساسش کنم. خیلی سخته.
یه جورایی فکر میکنم دوباره بچه شدم....
+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 3:49 توسط رضا ؟ |