تبليغاتX
دلت میخواد برگردی؟؟؟
میدونم میدونی چقدر تنهایی رو دوست دارم . وقتی تنها میشم فقط تو رو کنارم میبینم. باهات زندگی میکنم البته زندگی نه با قانون زندگی ، با روش خودم و خودت. دلم گرفته ولی حتی نمیتونم به ایوان برم ،  همیشه دلم میگیره و غم وقصه دل رو تو میدونی .

میدونم دلت بزرگ شده روح و عقلت هم همینطور ؛ اونقدر که میترسم اگه بخوام جرات کنم و بخوام به جاهای جدید دلت سرک بکشم ، توش گم بشم .

یار دبستانی من ...

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 23:53 توسط رضا ؟ |

دستم بگیر    دستم را تو بگیر

التماس دستانم را بپذیر

درمانی باش پیش از آنکه بمیرم...

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 14:38 توسط رضا ؟ |

در اين شبِ بي ماه و گل
ستاره ساز صحنه شو
رخت غزل كش پاره كن
در شعرِ من برهنه شو
تو بهترينِ صحنه شو
برهنه شو ، برهنه شو
موي تو آرامش آب
بوي تو عطر صد كتاب
بوسه ي جادويي تو
كشف دوباره ي شراب
تو بهترينِ صحنه شو
برهنه شو ، برهنه شو
ناخن سرخ دست تو
باغچه ي تب كرده ي من
كفش تو ساز كوليان
شال تو جاي گم شدن
چشم تو جاي امن شب
به وقت گرگم به هوا
سينه ي پر قصه ي تو
صداي معدن طلا
تو بهترينِ صحنه شو
برهنه شو ، برهنه شو
حرف تو گيلاس درشت
ناز تو ابريشم چين
اسم تو ياد گل ياس
بغض تو لرزش زمين
تو بهترينِ صحنه شو
برهنه شو ، برهنه شو

شهیار قنبری

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 19:38 توسط رضا ؟ |

شازده کوچولو گفت: اهلی کردن یعنی چه ؟                             

روباه گفت: يک چيزی است که پاک فراموش شده. تو الان واسه من يک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا می‌کنيم. تو واسه من ميان همه‌ی عالم موجود يگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شازده کوچولو گفت: کم‌کم دارد دستگيرم می‌شود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.

به اين ترتيب شازده کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدايی که نزديک شد روباه گفت: آخ ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگيرم.
شازده کوچولو گفت:تقصير خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهليت کنم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 9:23 توسط رضا ؟ |

مشت می کوبم بر در  .  پنجه میسایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم . من به تنگ آمده ام از همه چیز

بگذارید هواری بزنم ..هوار ...

هان با شما هستم . این درها را باز کنید

من دنبال فضائی می گردم . لب بامی . سر کوهی . دل صحرائی که در آن جا نفسی تازه کنم 

می خواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد ..

من هوارم را سر خواهم داد . چاره ی درد مرا باید این داد کند..

از شما خفته چند . چه کسی می آید با من فریاد کند؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 7:48 توسط رضا ؟ |

بی پرده ، با خودمون صادق باشیم .

شاعر شعرهامون کیه؟صدایی که از حنجره خونین مرغ حق تا سپیده دم درمیاد ، از چیه؟شاید خودمون هم میدونیم که به در بسته میزنیم. ولی میدونیم فقط یه امیده که حس بودن و موندن و خوندن رو برای ما بوجود میاره.

شاید کسی به انتهای زمان شعر می نوشت ، ولی هرچی باشه دل خودمون بهتر میدونه دنبال کی میگرده .

شاید من صدای شاعرم رو نمی شنوم ، ولی نمیدونم چرا منو صدا نمیکنه . صدایم کن ، صدای تو ترانه است. . .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 6:20 توسط رضا ؟ |

دیشب ماه به من یه جور دیگه نگاه میکرد.

مثل نگاه یه ماه بود .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 20:6 توسط رضا ؟ |

شاید از تو بیشتر از اینها دور شده باشم ، ولی احساس میکنم همینجایی . من اینقدر به تو نزدیکم . دوباره دلم واست تنگ شده و تو بهتر میدونی چرا...

هیچوقت فکرش رو هم نمیشد کرد که اینهمه دلتنگی یکجا .ولی همیشه به خودم میگم " همینه که قشنگه " ولی چه کنم با اینهمه دلتنگی؟

بوی قدیمیت دوباره داره احساس میشه . منو باور کن .

من همینجام.

...................حواست هست .........اینجا.........این منم

..............................................................................من....

+ نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 18:11 توسط رضا ؟ |

منهم مثل خیلی های دیگه خسته ام ، مثل تو خسته ام . همه ما ها به خاطره اشتباهاتمون خسته ایم. ولی اگه قبول کنیم اشتباه کردیم ، اگه قبول کنیم میشه از یه در دیگه وارد شد ، اونوقت کمتر احساس تنهایی و خستگی میکنیم .

همه عمره دارم خودمو به اون راه میزنم . اشتباهاتمو فراموش کردم ، ولی نخواستم جبرانش کنم . چون حتی فکر کردن بهش آزارم میده . ولی هنوز منتظرم . منتظر یه رنگ . یه رنگی که چشامو کور میکنه ... .

نازی ناز کن که نازت یه سرو نازه
نازی ناز کن که دلم پر از نیازه
شب آتیش بازیه چشمای تو یادم نمیره
هر غم پنهون تو یه دنیا رازه
نازی جون باغت آباد شه ، خورشیدت گرم
کبکای مست غرورت ، سینه شون نرم
نقش تو نقش یه پیچک توی چشم انداز ایوون
من نسیم پاییزم ، دلم پر از شرم....
منو با تنهاییهام تنها بذار ، دلم گرفته
روزای آفتابی رو به روم نیار ، دلم گرفته
نقش من نقش یه گلدون شکستس
بی گل و آب برا موندن ،
توی ایوون بهار ، دلم گرفته...

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 12:19 توسط رضا ؟ |

یه کلاغ پیر و خسته روی یه شاخه نحیف یه درخت هم سن و سال خودش ، چه حسی داره . یا یه خیابون خلوت که باد سرد ، خودشو روی سینه پر درد خیابون میکشه . یه دفتر که مجبوره خاطرات رنگ پریده و خسته یه آدم رو که زمانی پر از هیاهو و دوست داشتن بود ، توی خودش ، کنج قفسه تحمل کنه . همه اینها یه زمانی ،  نه اون دوردورها ، اونقدر خوشرنگ بودن که دل آدم میگرفت . شبها باهاش خوابهای رنگی میدیدی  و صبحها با نوازش بوی خوش اون بیدار میشدی . هنوزم دلم میگیره . آره دلم میگیره . اونوقت ، اونوقت یاد روزهای قشنگم میفتم ، قشنگ به معنای واقعی .

با خودم که فکر میکنم ، مثل اون کلاغ خسته یا خیابون تنها یا یه خط از اون همه خاطره ، نمیتونم حتی تصور اینو بکنم که دوباره یه روزی بیاد و من و تو ، آره من وتو باهم توی همون کوچه باغ قدیمی ،کنار هم راه بریم . راه بریم و از اونهمه دوست داشتن واسه هم بگیم . از دلتنگیهات بگی ، از امیدهات بگی از من بگی از خودت بگی...

بعضی وقتها حتی یادم نمیاد اونموقه چه حالی داشتم. ولی الان ، الان دلم به این خوشه که باز برمیگردی . برمیگردی و منو باخودت میبری به اون روزها . آره ، یادته اون روزها چقدر قشنگ بودن ؟ یادته همه چی خوب بود ؟ تو میگی " من فرق کردم ، روزگار فرق کرده ، تو .... ، شاید اون موقه من بچه بودم ". ولی من میگم اونموقه فقط بچه تر بودیم ، ولی رنگهارو به رنگ واقعی خودشون میدیدیم .

حالا فقط امیدم اینه کاری کنی رنگهای واقعی رو ببینم .

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 11:28 توسط رضا ؟ |

Because of you, in gardens of blossoming flowers I ache from the   Because of you, the heady perfumes of summer pain me; because
of you, I again seek out the signs that precipitate desires: shooting
stars, falling objects.
perfumes of spring.
   I have forgotten your face, I no longer remember your hands;
how did your lips feel on mine?
   Because of you, I love the white statues drowsing in the parks,
the white statues that have neither voice nor sight.
   I have forgotten your voice, your happy voice; I have forgotten
your eyes.
   Like a flower to its perfume, I am bound to my vague memory of
you. I live with pain that is like a wound; if you touch me, you will
do me irreparable harm.
   Your caresses enfold me, like climbing vines on melancholy walls.
   I have forgotten your love, yet I seem to glimpse you in every
window.Because of you, the heady perfumes of summer pain me; because
of you, I again seek out the signs that precipitate desires: shooting
stars, falling objects.

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 18:20 توسط رضا ؟ |

خداوندا ، خودرا تقدیم تو میدارم، با من کن و از من ساز آنچه خود اراده کنی .

از اسارت نفس رهایم کن تا انجام اراده ات را بهتر توانم .

مشکلاتم را بگیر تا پیروزی بر آنها شاهدی باشد برای کسانی که با قدرت تو ، عشق تو و راه تو یاریشان خواهم داد.

باشد که همیشه بر اراده تو گردن نَهم

آمین

+ نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 11:11 توسط رضا ؟ |

هنگامي كه تو با آسمان خودت فرا مي شوي من به دوزخ خودم فرو مي روم – حتي در آن هنگام تو از آن سوي مغاك بي گذر مرا آواز مي دهي : همراه من، رفيق من ! و من در پاسخ تو را آواز مي دهم : رفيق من، همراه من ! زيرا من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني. شراره اش چشمانت را مي سوزاند و دودش مشامت را  مي آزارد. و من دوزخم را بيش از آن دوست مي دارم كه بخواهم تو به آنجا بيايي. مي خواهم در دوزخ تنها باشم...
 
                                                                                   
جبران خليل جبران
         
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 9:54 توسط رضا ؟ |

آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم

و شهامتی که تغییر دهم آنچه را که میتوانم

و دانشی که تفاوت این دو را دریابم

آمین

+ نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 21:20 توسط رضا ؟ |