تبليغاتX
دلت میخواد برگردی؟؟؟
تملي معاك
هميشه با تو هستم
ولو حتى بعيد عني في قلبي هواك
حتي اگر ازمن دور باشی عشقت درقلب من وجود دارد
تملي معاك
هميشه با تو هستم
تملي فبالي و فقلبي
هميشه در قلب و فكر من هستي
ولا بنساك
وهيچ وقت فراموشت نمی کنم

تملي واحشني لو حتى بكون وياك
همیشه دلتنگ دیدنت هستم حتی وقتی که با توام
تملي حبيبي بشتاق لك
همیشه شورو شوق وجودت را دارم عزیزم
تملي عينيه تنده لك
همیشه چشمانم تو را صدا می زند
ولو حواليه كل الكون
حتی اگر تمام دنیا در اختیار من باشد
بكون يا حبيبي محتاج لك
بازهم تنها به تو نیاز دارم عزیزم

تملي معاك
همیشه با تو هستم
معاك قلبي معاك روحي يا أغلى حبيب
قلب من , وجود من همراه توست , ای گرانمایه ترین عشق
ومهما تكون بعيد عني
هر چه قدرازمن دورباشی
لقلبي قريب
به قلب من نزديك هستي
يا عمري الجاي والحاضر
ای گذشته و آینده من
يا أحلى نصيب
ای زیباترین اتفاق زندگیم
تملي حبيبي بشتاق لك
همیشه مشتاق دیدنت هستم عزیزم
تملي عينيه تنده لك
همیشه چشمانم اسم تو را صدا می زند
ولو حواليه كل الكون
حتی اگر تمام دنیا در اختیار من باشد
بكون يا حبيبي محتاج لك
بازهم تنها به تو محتاج هستم عزیزم
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 3:1 توسط رضا ؟ |

با صدای بی‌صدا،
مث يه کوه، بلند،
مث يه خواب، کوتاه،
یه مرد بود، یه مرد!

با دستای فقیر،
با چشمای محروم،
با پاهای خسته،
یه مرد بود، یه مرد!

شب، با تابوت سياه
نشس توی چشماش،
خاموش شد ستاره،
افتاد روی خاک.

سايه‌ش هم نمی‌موند
هرگز پشت سرش،
غم‌گين بود و خسته،
تنهای تنها!

با لب‌های تشنه
به عکس یه چشمه
نرسيد تا ببينه
قطره... قطره... قطره‌ی آب... قطره‌ی آب!

در شب بی‌تپش،
اين طرف، اون طرف
می‌افتاد تا بشنفه
صدا... صدا... صدای پا... صدای پا!
+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 23:32 توسط رضا ؟ |

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم    بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 22:20 توسط رضا ؟ |

اگه انگشت عسلی تو ، بذاری توی دهن یکی ، اگه گازش بگیره کار طبیعیشو کرده . اگه گازت نگرفت باید ازش تشکر کنی. اگه توی زندگیت اینجوری ( خیلی ساده لوحانه نیست ) فکر کنی ، همیشه توی زندگیت شادی . باید حتی از بدیهات شکر گذار باشی . اگه شاکر باشی ، معلومه لیاقتشو داری .  کوچیکترین چیزهاتو بیاد بیار و حمد بگو تا چیزای بزرگتری نصیبت بشه ، یا حداقل همون چیزایی که داری واست بمونه .

یه کم فکر کن ...؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 21:25 توسط رضا ؟ |

میگن ، از دل برود هر آنکه از دیده رود .

یه زمان از عشق میگیم ، از دوست داشتنهامون . هیچوقت هم به این فکر نمیکنیم که صادقانه ترین دوست داشتن هامون یه روزی اونقدر کم رنگ میشه که یادمون میرن کسایی رو که دوست داشتیم. یه زمان در کنار هم نشستن بهش آرامش میداد ، میشد از نگاهش فهمید که چقدر دوست داشتن رو دوست داره . از لبخند کوچیک گوشه لبش دل آدم هُرری میریخت وقتی متوجه میشدی چقدر دوست داره ...

بلاخره روزگار هم قانون خودش رو داره ، مهمترینش اینه که میگذره. چقدر خوبه برای منم کنار اومدن با این زمونه آسون شده ، اگه اون روزها کنارم مینشست و واسش مهم نبود من کنارشم و کار خودش رو میکرد ، شاید ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 19:10 توسط رضا ؟ |

جام دريا از شراب بوسه خورشيد لبريز است،
جنگل شب تا سحر تن شسته در باران،
خيال انگيز !
ما، به قدر جام چشمان خود، از افسون اين خمخانه سر مستيم
در من اين احساس :
مهر مي ورزيم،
پس هستيم !

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 20:48 توسط رضا ؟ |

ِنی من منم       نی تو تویی      نی تو مَنی

هم من منم      هم تو تویی     هم تو منی

من با تو چنانم ای نگار خٌتنی   که اندرغلط ام که من توام، یا تو منی

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 15:28 توسط رضا ؟ |

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 15:18 توسط رضا ؟ |

من غلام قمرم, غير قمر هيچ مگوي
پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگوي

سخن رنج مگوي, جز سخن گنج مگوي
و از اين بي خبري رنج مبر , هيچ مگوي

دوش ديوانه شدم , عشق مرا ديد و بگفت
آمدم , نعره , مزن , جامه مدر , هيج مگوي

گفتم اي عشق من از چيز دگر ميترسم
گفت آن چيز دگر نيست , دگر هيچ مگوي

من به گوش تو سخن هاي نهان خواهم گفت
سر بجنبان كه بلي , جز تو به سر هيچ مگوي

قمري جان صفتي در ره دل پيدا شد
در ره دل چه لطيف است سفرهيچ مگو

گفتم اين روي فرشته است عجب يا بشر است
گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگوي

گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد
گفت ميباش چنين زير و زبر هيچ مگوي

اي نشسته تو در اين خانه پر نقش خيال
خيز از آن خانه برون رخت ببند هيچ مگوي

من غلام قمرم, غير قمر هيچ مگوي
پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگوي

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 2:9 توسط رضا ؟ |

...با دوتا چشای سرخ شدم داشتم از روی پشت بوم توالت های عمومی توی محوطه همون ساختمون بلنده داشتم به غروب آفتاب نگاه میکردم .....کم کم مردم جمع شدن و هرکسی یه چیزی میگفت.

اصلا میدونی چیه ،منم خسته شدم ...من حالیم نیست  ، ولی تو چرا باید به پام بسوزی... ای بابا ... یه خورده فکر کن ببین این بابا همون آدمی هست که توی فکرت بود .....حالا هم بیخیال .... چی چیو ولش کن اگه از اول .....ای ای ای کاش پای من پای من میشکست و نمی اومدم ....اه   بسه دیگه ....حالا بیا  چرا اینجا وایستادی.....ببین الانم دیر نشده ....خودت میبینی که هی داره بدتر و سختر میشه.....

منم نمیتونم واست کاری بکنم.... بلاخره یه روزی میزارم میرم ....همه میدونن تو میدونی منم میدونم......هیچکی مال هیچی نیست ....هر کی گفته گُه خورده ....منم میگفتم یه روزی میرم بالای اون ساختمون بلنده و .....پرواز مستقیم روی توالت های صد متر پائین تر......ولی همش حرفه ....

از این کلفتر گفتم ولی کیه که عمل کنه ......بیا وای نستا......از ما گفتن بود و از تو....خود دانی هر کی بیاد و بگه ،من ، ....بلانسبت....آره...برو فکر خودت باش.....قشنگه ، ولی بچه گونس فکرات ...تاریخ مصرفش همون وقتا گذشته بود....

یهو به خودم اومدم و یادم اومد دوسش دارم.پای اون ساختمون بلنده بود که به خودم اومدم.

حال و روزی نداشتم ولی پاهامو میکشیدم از دست ارادم خسته شده بودم....ولی باید بهش میگفتم .....آهااااای...چرا هوا آبیه چرا؟ چرا منو زجر میده چرا؟.....مگه من به رنگ نارنجی با هوای سرد چه بدی کردم......

ولی باید بهش بگم سخته بگم سخته بگم باید بهش بگم....ولی شاید از بالای این ساختمون بلنده پریدن سخت تر نباشه......

به ابرهای بالای بیابون از پنجره قطار نگاه میکردم.آره روزی بود که داشتم از دست خودم فرار میکردم.نمیدونم چه آهنگی یادم اومد ولی هرچی بود انگار یه مشت محکم توی دلم میزدن...... اونجا بود که فکر پرواز به سوی غروب آفتاب از بلندای اون ساختمون بلنده به سرم زد....

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 0:19 توسط رضا ؟ |

آه حیف ، حیف از اون روزهای قشنگ که حالا قشنگیش پررنگتر میشه. نمی دونم چرا ولی خیلی وقتها دلم واسه اون روزها تنگ میشه ، اون روزها خیلی سخت میگذشت ولی کاش قدرشو بیشتر میدونستم . یاد همه دوستهای اون روزها بخیر   اکبر  میثم  محمد ...

چه کنم تو باغچه ها بنفشه نیست ناز نیست
تو نگاه نرگسا شراب شیراز نیست

قبلا گفتم ، بازهم میگم یه روزی میشه دلمون واسه همین روزها یه ذره میشه . بیا قدرشو بیشتر بدونیم ...

+ نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 17:34 توسط رضا ؟ |

سالها بود از دوران عشق چهارده سالگی خبری نبود . دلتنگیهای اون سالها ، دیگه هیچوقت بر نمیگرده

با این ترانه بر میگردیم به عشق چهارده سالگی من....

چه با مزه ولی خرد کننده ، تصوراتی که داشتیم . من دیگه بزرگ شدم و میتونم احساساتم رو کنترل کنم . ولی ، ولی اگه من بلد بودم واقعا کنترل کنم الان ، این روز ، اینجا گرفتار نمیشدم .

دنبال باد میدویدم تا شاید بتونم اونو مال خودم کنم..... چه بچگانه

+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 16:42 توسط رضا ؟ |

سلام بانو

سلام بانو سلام بانو سلام بانو

کاش با یه حال بهتر باهات حرف میزدم . کاش اینجا بودی و میتونستم گریه کنم ، کاش عشق تو واسم مثل یه یه خونه کاغذی نمیشد ولی میدونم همین چند تیکه کاغذ هم واسم یه دنیا ارزش داره .

کاش میتونستم بهت بگم این دنیا چه شکلیه ، آدمهاش چه شکلین ، من کیم تو واسم چه شکلی ، این خطوط چی میگن این صداها از کجا درمیان ، اون خیابون بلند چی میگه.

شاید واقعا خسته شدم و خودم نمیدونم . شاید من برای همه و تو نامرئی شدم .

نامرئی نامرئی نامرئی چه کلمه پوچ کننده ای 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 23:29 توسط رضا ؟ |

آبي تر از آنم كه بي رنگ بميرم          از شيشه نبودم كه با سنگ بميرم

تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبم           شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميرم

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 17:36 توسط رضا ؟ |

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم         هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 1:20 توسط رضا ؟ |

اشکی که بیصداست / پشتی که بی پناهست / پایی که خسته است  ...

دلی که عاشق است / حرفی که صادق است /

شعری که بی بهاست / شرمی که آشناست / دارایی من است / ارزانی شماست ...

+ نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385ساعت 13:9 توسط رضا ؟ |

...ولی بنظر می آمد که هیچ متوجه اطراف خودش نمی شد. نگاه می کرد، بی آنکه نگاه کرده باشد؛ لبخندمدهوشانه و بی اراده ای کنار لبش خشک شده بود، مثل اینکه بفکر شخص
غایبی بوده باشد . از آنجا بود که چشمهای مهیب افسونگر، چشمهایی
که مثل این بود که بانسان سرزنش تلخی می زند، چشمهای مضطرب، متعجب،
تهدیدکننده و وعده دهندهء او را دیدم و پرتو زندگی من روی این گویهای
براق پرمعنی ممزوج و در ته آن جذب شد . این آینهء جذاب همهء هستی
مرا تا آنجاییکه فکر بشر عاجز است بخودش می کشید . چشمهای مورب
ترکمنی که یک فروغ ماوراء طبیعی و مست کننده داشت، در عین حال
میترسانید و جذب می کرد، مثل اینکه با چشمهایش مناظر ترسناک و ماوراء
طبیعی دیده بود که هر کسی نمی توانست ببیند؛ گونه های برجسته، پیشانی
بلند، ابروهای باریک به هم پیوسته، لبهای گوشتالوی نیمه باز، لبهاییکه
مثل این بود تازه از یک بوسهء گرم طولانی جدا شده ولی هنوز سیر نشده
بود. موهای ژوليدهء سیاه و نامرتب دور صورت مهتابی او را گرفته بود و
یک رشته از آن روی شقیقه اش چسبیده بود - لطافت اعضا و بی اعتنایی
اثیری حرکاتش از سستی و موقتی بودن او حکایت می کرد، فقط یک دختر
رقاص بتکدهء هند ممکن بود حرکات موزون او را داشته باشد.
    حالت افسرده و شادی غم انگیزش همه ء اینها نشان میداد که او مانند
مردمان معمولی نیست، اصلا خوشگلی او معمولی نبود، او مثل یک منظرهء
رویای افیونی به من جلوه کرد... او همان حرارت عشقی مهر گیاه را در من
تولید کرد. اندام نازک و کشیده با خط متناسبی که از شانه، بازو ، پستانها ،
سینه، کپل و ساق پاهایش پایین می رفت مثل این بود که تن او را از آغوش
جفتش بیرون کشیده باشند - مثل مادهء مهر گياه بود که از بغل جفتش جدا
کرده باشند.
   لباس سیاه چین خورده ای پوشیده بود که قالب و چسب تنش بود ...
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 12:35 توسط رضا ؟ |

من برگشتم بخودم نگاه کردم ،
ديدم لباسم پاره ، سرتا پايم آلوده به خون دلمه شده بود ، دومگس زنبور طلائی دورم پرواز می کردند و کرم های سفيد کوچک روی تنم درهم ميلوليدند
و ، وزن مرده ای روی سينه ام فشار ميداد
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 11:39 توسط رضا ؟ |