تبليغاتX
دلت میخواد برگردی؟؟؟
خورشید بسوی غروب پیش میرفت که جوان از سراشیبی کوه سرازیر شده بود  . سرمست از زندگی رویائی مردمان آنطرف کوه که در سبزی علفزار های خود زندگی میکردند ، محبت را از چشمه سارها و غرور را از درختان سترگ میاموختند . دلی چون پهنه نارنجی رنگ جلوی چشمانش داشت ولی ، دلتنگ از تمام داشته های خویش که اینک رنگ باخته بود . دیر زمانی با مردمانی میزیست که خود را فراموش کرده بودند . انسان و انسانیت را در زیر خروارها سیمان و تیرآهن مدفون ساخته بودند . از اجسام سرد و بی روح ، آغوشی گرم در ذهن خویش تصور میکردند . احساس را در لباس مدرنیته چنان زینت داده بودند که لطافت با فرمولهایی که هرروز در حال تغییر بودند ، چون باد بی خانمان شده بود . انسان دوباره به غارها پناه خواهد برد.

مردم آنطرف کوه به او نشان داده بودند که حقیقت جز چیزیست که همه تصور دارند . حتی تصور هم حقیقی نیست .

حالا به نظر تو که در اینطرف کوه بامن زندگی کرده ای ، چه باید کرد ؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 18:20 توسط رضا ؟ |

حال نوشتن هم دیگه ندارم ، حال زندگی کردن هم حتی حال زنده بودن رو هم کمکم ازم گرفتن . هرچی این در و اون در میزنم یه دست آویزی واسه دلخوشی پیدا کنم ، مثل کلاف سردرگم تر میشم . میگه چرا همش از غم و غصه مینویسی ؟ آخه مگه با اینهمه ناکامی ها نامردمی ها میشه بهتر و قشنگتر نوشت ؟

نمیدونم شاید امیدوار شدن هم خودش امیدواری میخواد . این روزها که میگذره ، انگار روز ما نیست .روزهایی مثل دیروز ، مثل امروز ، مثل فردا . شاید روزی بیاد که منم از خوبیها و قشنگیها و آرزوهای دست یافتنی بنویسم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 22:6 توسط رضا ؟ |

شاید همه عمر نتونستیم اون  کاری رو بکنیم که برای همیشه از کرده خود راضی باشیم ، شاید یه خاطر دل کوچیک خودمونه که ترسیدیم یا به ذهنمون نرسیده کار بزرگ انجام بدیم. شاید همیشه کارهای بزرگ رو آدمهای بزرگ انجام میدن ، ولی مطمئنم که این دل بزرگشونه که کمکشون میکنه .

کنار دریا میشینی و اونو آرزو میکنی...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 14:51 توسط رضا ؟ |

شاید نه هشت صدو شصت مرتبه بلکه تنها هفت بار صدای وجودم را که تورا صدا میکرد ، شنُفتم . شاید هیچگاه در بوته آزمایش قرار نگرفته باشم ، ولی برایم هم عجیب نبود ...

باورت میشود که باور نمیکنم ؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 21:3 توسط رضا ؟ |

سلام
چطوری
کم پیدایی ؟
هااااااااااا؟
خوشحال به نظر میرسی؟
نکنه بدبختیات یادت رفته ؟
نه بابا ما حسود نسیتیم . ولی باز فردا نیا بگی آی فلانی فلان طور شد فلانی فلانطور کرد
اصلان به من چه که تو خوشحالی . حالتو بکن . فردایی هم هست
آره خب بعضی وقتها دنیا هم یه دورکی به حال دل ما میچرخه
تک تک خطوط صورتت نشون از خیلی چیزها داره
حداقل بزار یه چند لحظه رو خوش باشیم . امروز که همه خوب بودن دیگه چی میخوای؟ روزی ده دیقه هم فکر کنی همه چیز با تو خوبه همون بسه . خدای نکرده امروز واسه تو خوب بود
ولی ... ولی فردا چی فردا هم یه روزیه مثل دیروز مثل فردا
ناشکری بسه . وعده وعید دادن هم بسه . آدم باید به خاطر هیچی شکرگذار باشه . فردا واسه همینا بهت روز میدن


 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 2:46 توسط رضا ؟ |

شاید کمی دیر شده باشه بخوام جبران روزهایی رو بکنم که باید دوست میداشتم . شاید حتی دوازده شمع ، نذر دوست داشتنت هم محبتت رو نتونه برگردونه ولی ، ولی همین که روزگاری دوستم داشتی منو بس . تک تک اجزائم میتونن اینو درک کنن . شکست ، ولی بازهم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 1:46 توسط رضا ؟ |

شاید هم میدونستم نمیتونم ، آخه اگه قرار بود بشه مطمئن باش که کار به اینجاها نمیکشید...

الان که دارم مینویسم ، دارم به پیشواز اولین لحظات صبح روز چهلم میرم . شاید اون موقع بدترین لحظه باشه ولی دیگه دیر شده . دارم برای چند ساعت بعد مینویسم  ...

از لحظات میخوام کمکم کنن  . .   .

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 21:59 توسط رضا ؟ |

وقتی روزهایی که پیش رو بودن ، رو به تموم شدن میزارن ، تازه به خودمون میایم که چه کردیم . از غربتش دل آدم میگیره . انگار همه چیز میخواد با آدم درد دل کنه دلت نمیخواد ولی انگار همشون میگن باید بری . سنگینی این خاطرات همیشه روی دوش آدم میمونه و نهیب میزنه که بازهم گول خوردی و دل بستی . بازهم باید همه چیزرو بزاری و بری ، کنار جاده ای وایستاده بودی که هیچکی قصد توقف و هم صحبتی با تو رو نداشت . قطاری که یا تورا با خود می آورد ، یا مرا با خود میبرد...

زندگی به هیچکدوم از روز هاش نمی ارزه ، به هیچکدوم از قیافه گرفتنهاش هیچکدوم از اشکها و لبخندهاش ، به روزهایی که امیدوار میشیم و شبهای تاریک ناامیدیش ، به دوستهایی که دوستمون دارن و اونایی که دوستشون نداریم . اگه بخواد واسه همیشه اینجوری باشه ، مطمئن باش که نمی ارزه . مگه آدم از همه مال دنیا بجز چند سالی که میتونه ببینه و بشنفه و احساس کنه چی داره که بخواد اون رو هم با پوست انداختنهای جدید تباه کنه؟ شاید هنوز اونقدر پوست ننداختیم که بفهمیم پوست اندازی یعنی چی یا اینکه اصلان بهش دیگه فکر نکنیم. شاید هم من زیادی به زندگی و روش اون حساس شدم شاید اصلان ارزشی نداره شاید هم بقیه درست میگن . ولی من نمیتونم به پای بچگیم با بقیه همراه بشم .

میگن آدمها بعد از مردنشون میرن توی یه بدن دیگه . هفت بار . هفت بار کالبد عوض میکنن تا روحشون به آرامش برسه . کی میدونه شاید بدن من آخرین کالبدی باشه که منِ منو داره تحمل میکنه و اینقدر نا آروم و بی حوصله است . شاید هم تازه از ذات مقدس جداشده و داره خودشو با اطرافیانش وفق میده . واسه همینه که زود از هر چیزی میرنجه ؛ هنوز خودش رو پیدا نکرده هنوز خودش رو باور نکرده . اگه فردای بعد از من روحم بره توی یه کالبد دیگه ای کاش او طرف ناراحتش نکنه ، بلد باشه چه جوری باهاش راه بیاد که پاهای نازکش خسته نشه . کاش میتونستم اونجا بودم و از دور مواظبش بودم چون این منم که بهتر میدونم اون چی میخواد . نمیدونم شاید من به عنوان آخرین بدن نمیتونم اونو دوست داشته باشم ، شاید دارم آزارش میدم روحی رو که توی بدن یه نقاش پر احساس که توی کوههای بلند زندگی میکرده یا یه دختر با اندامی ظریف که همه عمرش رو عاشقانه زندگی کرده . یا شاید هم بدن من برای یه روح بزرگ و خشن ساخته نشده و یه اشتباهی پیش اومده باشه.

هرچی باشه دلم میخواد وقتی از خواب بیدار میشم اطرافم رو اونجوری که میخوام ببینم ، آدمهارو اونجوری که هستن و روزهارو اونجوری که باید باشن ...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 13:31 توسط رضا ؟ |

بعضی وقتها که خوب گوش میکنم صدای قلب زنگار گرفتم رو میشنفم.قلبی که یه روزگاری آرزوی پرواز کردن رو داشت آرزوی خوبی و خوب دیدن رو. اما حالا میتونم بگم فقط زنده ام ، زنده ام با اونهم خاطره .نمیدونم شایدم زندگی میکنم و زندگی کردن رو بلد نیستم. ولی وقتی میخوام با خودم صادق باشم ، از خودم خجالت میکشم از اینکه نتونستم خودمو اونجایی ببرم که دلش میخواست.با اونهمه آسمون آبی بلند ، یه گوشه خلوت نگهش داشتم و از ابرهای سفید و گلهای قرمز و آدمهای آبی واسش میگم. میدونم چشم دیدنم رو نداره ولی مجبور به خاط همه بدیهام تحملم کنه.اونهایی هم که من مجبورشون کردم کنارم باشن هم دارم زجرشون میدم.

دلم میخواد پرواز کنم.

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 14:53 توسط رضا ؟ |