تبليغاتX
دلت میخواد برگردی؟؟؟
همیشه با شروع یه چیز جدید باید یه چیزی هم در کنارش به پایان برسه. نیما میگه : باید از چیزی کاست تا به چیزی افزود. هیچوقت نمیتونی بفهمی کی اول کاری و کی آخرش. همونطور که یک ثانیه هم برای خودش اول و آخری داره ، روزها و ماهها وفصلها و سالها هم یه وقتی شروع میشن و یه وقته دیگه ای هم تموم میشن. همیشه به ته راه که میرسی ، از رسیدن خوشحالی . و این باعث میشه همه سختیها و بدیهارو فراموش کنی. البته همیشه همه چیز پایان خوشی نداره ، ولی همین که تموم میشه ، یا میخوای یه چیز جدید رو شروع کنی ، همیشه غصه زمان رفته و یه جور ذوق بدعت رو توی خودت حس میکنی.

خیلی وقتها خیلی چیزها هم هستن که بودن و نبودنشون ، موندن و رفتنشون ، یا اینکه خاطره ای توی ذهنت ازش داشته باشی یا نه اونقدر ها هم فرقی نمیکنه. باید برگردی به دلیل حقیقی کار که شاید نحوه برخورد ما یا رسیدن به هدف از انجام کار طبق هیچ اصول یا قاعده ای نبوده . یا اینکه اساس این عمل ، مبتنی بر هیچ علت و معلول واقعی یا ملموس نبوده. بعضی وقتها هم آدمی از پایان کارش ترس داره ولی به خاطر شرایطی مجبور به شروع میشه.

بعضیها دچار فراموشی هستن. شاید نتونستن از زندگی ای که کردن برای فرداشون درس بگیرن. شاید بازهم امید به بهتر شدن داشتن و تونستن خیلی چیزهارو فراموش کنن. شاید اونقدر روح بزرگی داشتن که تا این زمان هیچ چیزی نتونسه واسشون درس عبرتی بشه. شاید اونقدر چشم و گوش بسته بودن که تنونستن حقیقت و واقعیت رو ببینن تا حتی از اون خاطره ای داشته باشن.نباید از آینده ترسوند کسانی رو که به خاطر هزار دلیلی که خودشون هم مطمئن نیستن. چون همه ما هنوز توی هزارتوی وجودی خودمون ده ها راه و منفذ هایی داریم که شاید هیچ زمان نتونیم به وجود اونها یا اکتشاف اونها پی ببریم.

نمیدونم شاید یه توهم باشه یا شایدم از روی ندونستن یا شاید هم به خاطر داشتن رویایی آرمانی ، کسی بیاد و بخواد کاری بکنه که هیچ منطق امروزی نتونه قبولش بکنه. حتی خودش هم دلیلی برای کارش نداشته باشه ، جز ...

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 21:59 توسط رضا ؟ |

درخت جوان با ساقه های نازک و نحیف ، رنجیده زیر شلاق سرمای استخوان سوز زمستان که سنگینی برفی ناچیز تاب اورا چون تنه اش خمیده کرده. تنها برگ نیمه جانش را در وزیدنهای باد قبل از دست داده بود و در آن وقت بودن خویش را همراه با برگهایش رفته میدید. گویی که اکنون نیز تحمل زمانی را هم ندارد که ترس رفتن تابستان که تنها حامیش بود تمام فکر و وجودش را فرا گرفته بود. موریانه پای درخت که در کشاکش زنده ماندن انتظار افتادن درخت را میکشند نیز همچون آن مرد تبر به دست زنده ماندن را حق خود میدانند. چه لذت تلخی .

در لابلای احساس وجودی خویش ، کسی امید بودن و ماندن را با یاد آوردن وجود خود درخت ، گرچه ناخوشی از ماندن ملال آورتر از نبودن است ، زنده میکند.

 ولی باز ...

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 23:50 توسط رضا ؟ |

بیرونی- محوطه باغ- بعدالظهر

 

...                                                                        

دُن : زندگیمو طوری اداره کرده که برای سرپرستی خانواده معذرت نخوام . هیچوقت قبول نکردم که مثل یه احمق زندگی کنم ، و عروسکی باشم که سرنخش دست آدم گنده هاست . برای زندگیم از کسی معذرت نخواستم . فکر میکردم وقتی تو بزرگ شدی باید سرنخهارو دستت بگیری ، سناتور کُرلئونه ، فرماندار ...

مایکل : من افسوس نمیخورم پدر

دُن : خُب ، وقت کافی نبود ، وقت نبود

مایکل : فراموش کنید پدر ، فراموش کنید

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 19:45 توسط رضا ؟ |

شاید نه صد سال دیگر ولی تا هر وقت که احساس بودن کنم احسایس خوبی نخواهم داشت که چون مور در این هیاهوی هیولاها ضعیف باشم.

قسمت من از هستی ، فقط بودنم بود.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 18:1 توسط رضا ؟ |

سينه پر شورم و آواز را گم کرده ام
بال و پر دارم ولي پرواز را گم کرده ام

رونق انجام من در خانه آواز ماند
چهل کليد خانه آوار را گم کرده ام

چارقم سر،پاي تندر،بي اگر دروازه وار
آه،اما رفتن تک تاز را گم کرده ام

چشم در راهم نگاهم بيکران را آرزوست
حاصل اما چشم و چشم انداز را گم کرده ام

هاي و هويي دارم و در غربتم از اين غرور
سازم اما زخمه دمساز را گم کرده ام

هم نواي خويش بودم در گذار زندگي
هم نوا و هم نواپرداز را گم کرده ام

طفل بازيگوش عشقم،درس و مشقم عشق و عيش
راه مکتب خانه شيراز را گم کرده ام

در نمازم راز دارم با خداي چاره ساز
راز را گم کرده ام همراز را گم کرده ام

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 0:8 توسط رضا ؟ |

با موكب نسيم
همواره عشق ؛ بي خبر از راه ميرسد
چونان مسافري كه به ناگاه مي رسد

وا مي نهم به اشك و به مژگان تداركش
چون وقت اب و جاروي اين راه مي رسد

اينت زهي شكوه كه نزدت كلام من
با موكب نسيم سحرگاه مي رسد

با ديگران نمي نهدت دل ؛ به دامنت
چندان كه دست خواهش كوتاه مي رسد

ميلي كمين گرفته پلنگانه در دلم
تا اهوي تو ؛ كي به كمينگاه مي رسد

هنگام وصل ماست ؛ به باغ بزرگ شب
وقتي كه سيب نقره اي ماه مي رسد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 22:46 توسط رضا ؟ |

تو رگ خشك درختها
درد پائيز مي‌گيره
بارون نم نمك آروم
روي جاليز مي‌گيره
ديگه سبزي نمي‌مونه
همه جا برگاي زرده
ديگه برگا نمي‌رقصن
رقص پائيز پر درده
گرمي دستاي من كم شده دستاتو بده
دستاي سرد منو گرم بكن باد پائيز سرده

 

 

آفتاب تنبل پائيز ديگه قلبش سرده
بازي ابرا و خورشيد منو آروم كرده

دوباره پائیز با تمام قشنگیاش داره از راه میرسه. وقتی باد سرد به همراه بوی برگهاش بهت میخوره ، احساس میکنی دوباره داری پرواز میکنی. پرواز به طرف همه روزهای خوب با همه بزرگی روح آدمهایی که بودن.اید روح بزرگی داشته باشی تا بتونی بزرگیش رو احساس کنی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 19:54 توسط رضا ؟ |

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 19:38 توسط رضا ؟ |

تنها بوی تو مانده است بر دستانم / پائیز را نگر در برگهای زرد و قرمز / ماه کامل را نگر چه میکند در این آسمان سرد / باد را نگر که میوزد به صورتم / باد و ماه و بوی تو بازیم میدهند و من خرسندم چون دستانم
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 0:16 توسط رضا ؟ |

تن برهنه‌گی‌ات از بند رستن بشر است!
- حریر نازک خانه‌گی از تن به در کن ای زیبای آخرین!-

سینه‌های‌ات به وقت عریانی
دو انار رسیده‌ی سرخ‌اند
به طعم همه‌شهوت‌های آسمانی!

لمس ساق‌های بلورفام‌ات
کودک از گهواره‌جهیده را خواهشی‌ست
در جست‌ُجوی پستان شیرین مادر!

تنگ‌نای میان دو ران‌ات
- قلب هستی-
زادگاه بشر است!

گیسوی پریشان‌ات
حسرت آدمی را ماند در سجود واپسین:
- به وقت هاشور مرز ناپیدای دو سینه‌ات!-

شانه‌ات چه بی تن‌پوش و چه با
ایجاب انسان است برای هق‌هق!

لبان هوس‌انگیز تو
- ای پری‌واره‌ی پردیس!-
سرپیچی‌ی از همه‌ْخدایان را توجیه است!

- ابلیس بی‌نوا هم اگر بی‌پرده به تماشا نشسته بودت
پای‌بوس این همه شرارت و دربه‌دری نمی‌شد!-

ای سینه‌ات بوسه‌پوش!
مرا در خالی‌ی آغوش‌ات
مرحم همهْ‌ زهرهای خورده و پاد ندیده باش!

خطوط درهم تن‌ام را
- بی‌حجاب-
میهمان کن به ضیافت فراز و فرود تن‌ات:
در سرسرای ناممکن این‌ همه خجسته‌گی!

بگذار دستان‌ام رها باشند
در کشف اعماق برهنه‌گی‌ات!

لبان‌ام را
رخصت لمس خدای‌گونه‌تن‌ات ده:
بل سربلند رسالت آن‌جهانی‌ بوسه باشند!

شرم و حیا را بگذار گم کنیم در چشمه‌ی تن‌هامان!
آنک بمیریم هر دو تن‌برهنه‌وار:
- هم‌چو گم‌گشته‌گی‌ی عاشقانه‌ی دو انسان
در هم ‌آغوشی‌ی سایه‌هامان!-

مرا به خویش فراخوان:
به برهنه‌گی‌ات!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 16:41 توسط رضا ؟ |

شاید تنها رفتن چاره کار نباشه. بعضی وقتها باید به جای اینکه از کنار مشکلات رد بشی ، باید واسه پیدا کردن خودت از وسط مشکلات بگذری

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 18:30 توسط رضا ؟ |

اون عمونوروزی که تو شبهای سرد قبل از سال نو توی خیابونهای شلوغ ، بین آدمهای شاد ، داره واسه دل خودش میزنه و می خونه ، کی میدونه شاید همه غصه های زندگیشو روی پوست سخت و خشک میزنه تا با صدای اون دل خودش رو آروم کنه. میدونه همه این کارها نمیتونه روزهای خوبش رو بهش برگردونه. خوش هم نمیدونه چرا این کارو میکنه ولی توی تاریکی یه شب سرد ، دنبال یه چیزی میگرده که شاید هیچوقت توی روشنایی حقیقی پیدا نکرده. آدمها وقتی به یه جایی میرسن که دیگه فقط میتونن دور خودشون بچرخند ، دیگه دوست ندارن به چیز دیگه ای فکر کنن . چون شاید راه دیگه ای پیش روشون نمیبینن.

یه نفر میگه وقتی به جایی میرسی که هیچ راه بازگشتی و هیچ چاره ای واست نمیمونه ، به این نتیجه میرسی که توی زندگی اشتباهات بزرگی انجام دادی ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 16:50 توسط رضا ؟ |

بعضی وقتها لازمه که آدم خوب و بد رو بذاره کنار تا کار خودشونو بکنن تا مجالی واسه بی پرده فکر کردن داشته باشه
+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 0:6 توسط رضا ؟ |

زندگی هیچوقت ارزش چیزایی رو که داره و داشته رو نداره.  اگه يه كم فكركني مي‌بيني بعضی وقتها زندگي ارزش زنده بودن رونداره. اگه يه كم بيشتر فكر كنی مي‌بيني زندگي ارزش مردن روهم نداره. اما اگه خيلي فكركني، مي‌بيني مردن وزنده بودن ارزش فكركردن روهم نداره. هميشه يادت باشه چيزي كه امروزداري شايد آرزوي ديروزت بوده وبزرگترين آرزوي فردات باشه پس هميشه سعي كن به چیزی زیادی دل نبندی شاید اون فقط یه آرزو باشه. آرزوها هم بعد از یه مدتی خودشونو به واقعیت تبدیل میکنن، گرچه همشون حقیقی و دوست داشتنی هستن.
+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 21:41 توسط رضا ؟ |

آدم که یاد گذشته هاش میافته
چشمانش از گریه اشک آلود میشه
تصویری از روزهای رفته میبینه
که در اون هر چهره ای نابود میشه
هر پرستویی که به سویی میپره
خبر پایون فصلی رو میبره
هر گل تازه ای که چشم باز میکنه
به خودم میگم که این نیز میگذره
میگذره . میگذره...
میگذره . میگذره...
باید به تعداد آدمهای دنیا بهشون حق داد.

+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 19:59 توسط رضا ؟ |

 مثل اون روزهای پائیزی که همه چیز نارنجی و باد سرد میاد و به صورتت میخوره و میره رو میره . اونقدر هوا ابری و گرفته است که میخوای بشینی رو زمین و زار زار گریه کنی . امروزهم مثل بقیه جمعه ها دلگیره. دلم هوای آذر ماه رو کرده. دلم هوای بوی پائیز رو کرده. دلم میخواد همین الان یهو هوا سرد بشه و همه آسمون رو ابر بگیره بارون بباره ،همه برگهای زرد درختها بریزن رو سرم. هیچوقت مثل الان هوای پرواز به سرم نزده بود. پائیز برای من قشنگتره ...
+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 16:7 توسط رضا ؟ |

آن قدر زیاد خوابت را دیده‌ام
آن قدر زیاد با سایه‌ات راه رفته ام، حرف زده‌ام
آن قدر سایه‌ات را دوست داشته‌ام
که دیگر چیزی از خودت برایم باقی نمانده...
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 0:2 توسط رضا ؟ |

تو را که در قبر می‌گذاشتند
باران می‌بارید
این روزها
باران که می‌بارد
تو را در قبر می‌گذارند...
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 23:14 توسط رضا ؟ |

چون باد پائیزی خسته از دربدری و تنهایی روی شاخه لخت درختان پرسه میزند

شاید پرنده ای کوچک اورا در زیر بالهای حبس کند تا لحظه ای به آرامش برسد

در گذشته به دنبال خانه خویش میگردد ، جایی که هرگز آنرا فراموش نخواهد کرد . گویی که رنگی از خانه به چشم نمی رسد.

پرندگان قطبی که بدنبال سرنوشت پرواز کرده اند نیز ، روزی باز میگردند ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 19:25 توسط رضا ؟ |

همیشه منتظر یه نفرهستیم که شاید همیشه فکرمیکردیم آخرین نفری باشه که میاد و مارو با خودش میبره به سرزمین آرزوهامون . آخرین نفری که میتونه امید آخر ماباشه.
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 23:54 توسط رضا ؟ |

رنگ چشمات رنگ پائیز رنگ پائیز دل انگیز

قیمتی ترین عقیقه برای یه گردن آویز

همیشه برگهای پائیزچشمات رو یادم میاره

رقص خوشه های گندم عطر موهای تو داره

کاشکی اون عقیق رو داشتم توی یک قاب طلایی

تا ابد به گردنم بود یادگار آشنایی

درد و نفرین به سفر باد که منو از تو جدا کرد
تو رو اون گوشیه دنیا منو این طرف رها مرد

تو رو داشتن آرزومه زندگی بی تو حرومه

نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه روبرومه

بعد تو کسی نیومد بتونه جاتو بگیره

که بخاطرش بمیرم که بخاطرم بمیره

درد و نفرین به سفر باد که منو از تو جدا کرد
تو رو اون گوشیه دنیا منو این طرف رها مرد
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 18:36 توسط رضا ؟ |

... شاید که فردا روز عاشق شدن باشه

شاید خیلی از ما آدمها نتونیم از خیلی چیزها بگذریم . اگه خوب باشه بخاطر خودمون و اگر هم بد باشه به خاطر دیگران. ولی یکی هست که از همه چیزش بخاطر ما میگذره. بیایید بعد از اینهمه عهد شکنی ، یه عهد محکم ببندیم ، مردونه ...

+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 23:54 توسط رضا ؟ |

با حبس کردن نفس هم دیگه نمیشه از فکر خیلی چیزها خلاص شد. شاید هم یه دیوار پیدا نشه که بتونی سر بالدارت رو بهش بکوبی. وقت که پلنگ آرزوهات توی قفس زخمی شده باشه ، اونهم توی خواب جغد پیری رو میبینه که داره با یه خنده دلریش کننده همه رو مسخره میکنه. جایی برای آروم گریه کردن نداری ، جایی واسه بلند داد زدن.

دیگه هیچ کتابی رو نمیبینی که توی پیاده رو ، زیر درختها ، آروم آروم قدم بزنه ...

+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 22:22 توسط رضا ؟ |

زیباترین حرفت را بگو

                      چرا که ترانه ما

ترانه بیهودگی نیست

                        چرا که عشق

                                           حرفی بیهوده نیست

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 19:45 توسط رضا ؟ |

نترس از هجوم حضورم

              چیزی با من نیست

                    تاریک تاریکم .......!

سلاممان بهانه است !

عشقمان دروغی جاودانه است !

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 0:47 توسط رضا ؟ |

پری کوچک غمگینی را می شناسم

 که در اقیانوس مسکن دارد

 ودلش رادر یک نی لبک چوبین

 می نوازد ارام ارام

پری کوچک غمگینی

 که شب از یک بوسه می میرد

وسحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد امد ...

من در این شهر غریب

                                           من در این خلوت تنهایی دل

به تو ای پاک ترین خاطره ها.....

                                            به تو می اندیشم........

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 0:36 توسط رضا ؟ |

تولد صد سالگی انشاالله

براي روز ميلاد تن خود
من آشفته رو تنها نذاري
براي ديدن باغ نگاهت
ميون پيكر شبها نذاري

همه تنهايي ها با من رفيقن
منو در حسرت عشقت نذاري
براي روز ميلاد تن خود
منو دور از دل و ديدت نذاري

دلم دلتنگه و مهرت رو مي خواد
دلم رو در پي غمها نذاري
ميام تنها توي قلبت مي شينم
منو قلبت رو جايي جا نذاري

عزيزم جشن ميلادت مبارك
منو اون سوي جشن دل نذاري

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 19:12 توسط رضا ؟ |

دلت می خواد برگردی بازهم به اون روزهایی میرفتیم و میرفتیم تا از رفتن میموندیم ، اونوقت بهم میگفتی : میشه یه چیزی بهت بگم ؟ بعضی وقتها دلم میخواد یه گوش فقط مال تو بشم و به تموم حرفات گوش بدم . دوباره دلم میخواد با هم بشینیم و از هم بگیم . میخوام مثل عمق نگاهت که منو توی خوش غرق میکرد ، توی خیالاتم غرق بشم تا شاید اونجا دوباره به تو برسم.

بعضی وقتها فکر میکنم که ارزشش رو داشت که بخواد بعد از اینهمه مدت باعث بشه اینهمه رنج رو تحمل کنی فقط به خاطر یه دوست داشتن؟ البته فقط یه دوست داشتن ساده نمیتونه اینهمه شوق و اشتیاق رو توی آدم بوجود بیاره . حتما توی عمق این نگاه یه چیزی هست که تونسته طراوتش رو بعد از اینهمه مدت نگه داره . حتما پس ارزشش رو داره

+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 16:7 توسط رضا ؟ |

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 19:43 توسط رضا ؟ |

شاید وسط یه بیابون توی شنهای روان گیرکرده باشی و مطمئن هم باشی تا فاصله صد کیلومتری هم حتی یه جاندار هم پیدا نمی شه . ولی مطمئن باش باز هم با صدای بلند تقاضای کمک میکنی . شاید صدات به گوش خودت هم نرسه ، ولی بازهم فریاد میکنی . حالا ما آدمها جایی زندگی میکنیم همه توی هم میلولند ، ولی هیچ کس صدای کمک کسی رو نمیشنفه . صداها از گلو بیرون نمیرن و مردم همه خودشون رو به کری زدن .

صدایی که از از گلوی خودمون درمیاد صدای یه غریبه است ، چهره همه ما فقط یه نقابه ، دوست داشتن ما فقط تظاهره . زندگی ما همش یه خوابه ، بعضی وقتها آشفته ، و بعضی وقتها حتی بعد از مدت کوتاهی و بدون دلیل ، یک رویای قشنگ ...

+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 19:11 توسط رضا ؟ |