تبليغاتX
دلت میخواد برگردی؟؟؟
اگه تموم آدمهای دنیا جمع بشن نمیتونن یه درخت خشک رو که سالها پیش توی دل کویر منتظر یه پرنده بود رو ، زنده کنن و انتظارش رو بی جواب نزارن. شاید اونوقتها میشد کمک کرد تا درخت از تنهائیش در بیاد ولی کسانی هم بودند که روی تنه درخت یادگاری نوشتند و با شاخه هاش دسته تبر درست کردند. همیشه همین بوده ، کسانی میومدن و میرفتند و تنها با رفتنشون حسرت به دل درخت میزاشتن ، یا اونهایی که چشم سبز دیدن درخت رو نذاشتن غافل از اینکه شاید یه روزی از زیر سایه درخت رد شده باشن.

بدون هیچ چیز ، هنوز درخت در آخرین قسمت بلند ترین شاخه اش که کمی نزدیکتر به آسمونه ، بی هیچ امیدی ، منتظر یه چیزیه ...یه چیزی که شاید هیچوقت ...شاید هیچ چیز ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 23:47 توسط رضا ؟ |

دوست دارم وقتی میگی چشاتو ببند ، وقتی که باز میکنم یه بغل گل شبو ببینم که از پشتش صورتت قشنگت که پراز مهربونیه رو ببینم. دوست دارم وقتی شبها باد بوی موهاتو میاره توی خواب ببینمت که داری منو صدا میکنی. کاش میتونستم همه مهربونیهارو باهاشون یه موشک کاغذی درست میکردم و میدادمش دست باد تا وقتی میومد موهاتو پریشون کنه ، واست بیاره.

این روزها همش فکر میکنم که آخرهای کارمه ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 0:7 توسط رضا ؟ |

 

ألسَّلامُ عَلَیکَ یَا وَليَّ اللّهِ، أنتَ أوَّلُ مَظلُومٍ، وَ أوَّلُ غُصِبَ حَقُّهُ
سلام بر تو ای ولیّ خدا، تو اوّل مظلوم عالمی،و نخستین کسیکه
حقّ او غصب شد،


صَـبَرتَ وَ احـتَسَبتَ حَتِي أتيکَ الیَقـينُ، فَأشهَدُ أنَّکَ لَقیتَ اللّهَ
و صبر و شکیبا بودی تا هنگام شهادت، پس گواهی میدهم که تو
خدا را ملاقات کردی،


وَ أنتَ شَهـيدٌ، عَـذَّبَ اللّهُ قَاتِـلَکَ بِأنواعِ العَـذابِ، وَ جَـدَّدَ عَلَیهِ
با مـقام شهـادت، خـدا قـاتـلت را بـه انـواع عـذاب، و مـجـدد گـرداند


العَـذابَ، جِـئتُکَ عَـارِفـاً بِحَـقِّکَ، مُستَـبصِـراً بّشَأنِکَ، مُـعـادِیاً
عذابش را، من آمدم بدرگاه حضرتت در حالیکه عارف بحق امامتت،
و بصیر به شأن ولایتت بودم، و دشمن


لِـأعـدائِـکَ وَ مَـن ظـَلَمَکَ،ألـقَـي عَـلَي ذَلِکَ رَبـّي إنـشَـاءَاللّهُ،
با دشمنان و ظالمان در حق تو، و بدین حال ایمان إنشاءالله خدا را
ملاقات خواهم کرد،


یَا وَليَِّ اللّهِ إنَّ لي ذُونُـوبـاً کـَثیرَةً،فَـاشـفَـع لي إلي رَبِّکَ، فَـإنَّ
ای وليّ خـدا مرا گـنـاهان بسیار است، تو به درگـاه پـروردگارت مرا
شفاعت فرما، بدرستیکه


لَکَ عِـنـدَاللّهِ مَـقـَامـاً مَـعـلـُومـاً، وَ أنَّ لَـکَ عِـنــدَاللّهِ جَـاهـاً وَ
ترا نزد خدا مقام رفیـعی است مـعلوم، و ترا نزد خدا جاه و شئونات


شَـفـاعَـةً، وَ قـَد قـَالَ اللّهُ تَعَالي وَ لایَشفَعـُونَ إلاّ لِمَنِ ارتَـضي.
و مقام شفاعت کبری است، که ایزد متعال فرمود شفاعت نمیکند
کسی جز آنکس که خداوند از او خشنود است.

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 23:29 توسط رضا ؟ |

ای خویشاوند راستین ! که هرگز با تو نبوده ام ، ای مخاطب من ! که هیچگاه با تو سخن نگفته ام بی تو با بیگانگی و سکوت می میرم ، انتظار ، گم کردن توست ، غربت غم دوری تو ، اضطراب درد بی تو ماندن و غم ، داغ بی تو زیستن....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 17:58 توسط رضا ؟ |

اگر چه نزد  شما تشنه ي  سخن بودم

كسي كه حرف دلش  را نگفت من بودم

  دلم براي خودم تنگ  مي شود آري

هميشه بي خبر  از حال خويشتن بودم

  نشد  جواب بگيرم  سلام هايم  را

 هر آنچه  شيفته تر  از پي شدن  بودم

 چگونه  شرح دهم  عمق خستگي ها را ؟

اشاره اي  كنم  انگار  كوهكن  بودم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 17:49 توسط رضا ؟ |

خودمون داریم با دستهای ضعیف خودمون همه چیزهای خوب گذسته رو به خاطر آینده خراب میکنیم. به امید اینکه چیز بهتری گیرمون بیاد. پیدا کردن چیزای خوب به چه قیمت؟ به اسم بزرگ شدن ، به اسم فهمیدن و به اسم خیلی چیزهای دیگه داریم همه چیز رو خراب میکنیم ولی عین خیالمون نیست.

شنیدیم یه چیزایی میگن ولی چون همه ماها خودمونو به خواب زدیم و داریم توی خواب یه دنیای مدرن و رو به رشد رو می بینیبم ، هیچوقت نمی خواهیم بیدار شیم . هیچوقت نمی خواهیم هیچ چیزرو قبول کنیم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 9:25 توسط رضا ؟ |

عزیز بومی ای هم قبیله
رو اسب غربت چه خوش نشستی
تو این ولایت ای با اصالت
تو مونده بودی تو هم شکستی

تشنه و مومن به تشنه موندن
غرور اسم دیار ما بود
اون که سپردی به باد حسرت
تمام دار و ندار ما بود

کدوم خزون خوش آواز
تو رو صدا کرد ای عاشق
که پر کشیدی بی پروا
به جستجوی شقایق

کنار ما باش که محزون
به انتظار بهاریم
کنار ما باش که با هم
خورشید و بیرون بیاریم

هزار پرنده مثل تو عاشق
گذشتن از شب به نیت روز
رفتن و رفتن صادق و ساده
نیامدن باز اما تا امروز

خدا به همراه ای خسته از شب
اما سفر نیست علاج این درد
راهی که رفتی رو به غروبه
رو به سحر نیست شب زده برگرد
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 23:11 توسط رضا ؟ |

سالهاست اختر شناسان در پی جستجوی حیات در دیگر کرات این منظومه هستند . اندک سیاراتی که درسترسی به آنان آسانتر از دیگر ستاره ها و سیارات به نظر میرسد.بعید نیست که با وجود سیاره ای در این گستره بی پایان که خود مجموعه ای بسیار کامل و تکامل یافته است ، حیاتی دیگر اگرچه کوچک در گوشه ای از این نا متناهی وجود داشته باشد.
زمین ، سیاره ای که سالهای سال است به دور خود میچرخد و میچرخد ، با وجود این تکامل خارق العاده تنها نمونه ای است که توانسته گونه های مختلف جانوری و گیاهی را در دامان خود جای دهد.انواع گونه هایی که زنده اند و امید به زندگی دارند. احساساتی که شاید نظیر هیچکدام از آنها حتی در وجود دیگر جاندان نیز یافت نشود. مجموعه ای کامل و تکامل یافته از هر آنچه که آدمها به آن رسیده اند.
این زمین تنها گرچه نیازی به رسیدن به کمال والاتری را در خود احساس نمیکند ، اما با وجود اینکه میتواند به همه داشته های خویش ببالد ، در تمام پهنه آسمان که حتی از وسعت فکرش هم بیشتر است سیاره ای یا حتی ستاره ای که شبیه خودش باشد را ندارد.شاید سالهای پیش خودرا سرگرم پیدا کردن قشنگیها و زیباییهای خود میکرد و در خلوت خویش از آنانی که آمده بودند و حال رفته اند برای خود داستانهایی میسرود. در عشقبازی دیگران خود را سهیم میدانست و با این زندگی ، زندگی میکرد.
تنها بودن اگر چه پیشامد مشکلات را کمتر میکند ، اما خود بزرگترین مشکل است. مشکلات جدیدی که تا زمانی که تنهایی تمام وجودش را فرا گرفته بود برایش پیش نیامد بود. گرچه هروقت که میخواست میتوانست با تمام کسانی که او می شناختدشان آرام در خیال خود درد دل کند اما از اینکه نه او میتوانست حرف آنها و نه آنها میتوانستند حرفش را بفهمند ، خسته و تنهاتر شده بود.
اما سالیان درازی بود که فقط زمین تنها یه قمر داشت که مال خودش بود . و هر وقت که میخواست میتوانست برود و گردشی در سطح آن و حتی در عمق وجودش داشته باشد. ماه تنها قمر زمین بود و خوب میدانست زمین کی دل تنهائیش میگیرد. کی خسته میشود و کی احتیاج به هم صحبت دارد. اما ماه هم میدانست که نه زمین میتواند به او نزدیک شود و نه او میتوانست از آنچه که طبیعت مقرر داشته پای فراتر نهد ، چون در غیر اینصورت دیگر نه ماهی وجود داشت و نه زمینی.
ما ، فرزندان زمینیم.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 23:33 توسط رضا ؟ |

مهربون من بهار منه هستی منه
من کویر و اون به زیبایی خوشه چیدنه
میاد با دل مهربون من
یه دیوونه هم زبون میشه

به مهمونی دل خدا میاد
زمین زیر پام آسمون میشه
رقص بارون روی پونه های بهاره
آروم آروم چشمونش بهارو میاره
مثل هستیه مثل مستیه
تو دستای من جان آخرینه
تو خاموشیم فراموشیم
طنین یه آواز دلنشینه

مهربون من بهار منه هستی منه
من کویر و اون به زیبایی خوشه چیدنه
پریشون میخونه ها دلم
الهی نبینم شکسته دل
الهی که از درد عاشقی
نبینم به ماتم نشسته دل
رقص بارون روی پونه های بهاره
آروم آروم چشمونش بهارو میاره
مثل هستیه مثل مستیه
تو دستای من جان آخرینه
تو خاموشیم فراموشیم
طنین یه آواز دلنشینه
مثل هستیه مثل مستیه
تو دستای من جان آخرینه
تو خاموشیم فراموشیم
طنین یه آواز دلنشینه

+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 18:18 توسط رضا ؟ |

شب آفتابي/
عروسك قصه ي من/گهواره ي خوابت كجاست ؟/قصر قشنگ كاغذي/پولك آفتابت كجاست ؟/بال و پر نقره اي/كفتر عشقمو كي بست ؟/آينه ي طوطي منو/سنگ كدوم كينه شكست ؟/عروسك قصه ي من/زخم شكسته با تنت/بميرم اي شكسته دل/چه بي صداست شكستنت/صداي عشق من و تو/كه تلخ و گريه آوره/تو اين سكوت قصه اي/شايد صداي آخره/بعد از من و تو عاشقي/شايد به قصه ها بره/شايد با مرگ من و تو/عاشقي از دنيا بره/عروسك قصه ي من/سوختن من ساختنمه/تو اين قمار بي غرور/بردن من ، باختنمه/عروسك قصه ي من/شكستنت فال منه/اين سايه ي هميشگي/مرگه كه دنبال منه/جفتاي عاشقو ببين/از پل آبي مي گذرن/عروسك قلبشونو/به جشن بوسه مي برن/اما براي من و تو/اون لحظه ي آبي كجاست ؟/عروسك قصه ي من/پس شب آفتابي كجاست ؟
+ نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 18:4 توسط رضا ؟ |

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 19:58 توسط رضا ؟ |

در کوچه باد میاید
کلاغهای منفرد انزوا
در باغهای پیر کسالت میچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد

آنها ساده لوحی یک قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و اکنون دیگر
دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گیسوان کودکیش را
در آبهای جاری خواهد رخت
و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است
در زیر پالگد خواهد کرد؟

ای یار ، ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده ها
نمایان شدند
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعله های بنفش که در ذهن پاک پنجره ها میسوخت
چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود

در کوچه ها باد میامد
این ابتدای ویرانیست آن روز هم که د ست های تو ویران شد
باد میآمد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه
آورد ؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم میرسیم و آنگاه
خورشید بر تباهی اجاد ما قضاوت خواهد کرد .
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار " آن شراب مگر چند ساله بود ؟ "
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت های مرا میجوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 21:44 توسط رضا ؟ |

نگاه کن که غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایهء سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پرستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 21:18 توسط رضا ؟ |

شده تاحالا بخوای دست تنها یه کاری بکنی؟ یا حتی از اون بدتر کاری بکنی که خیلی ها نخوان تو اون کارو بکنی.یا اینکه نزدیکترین آدمی که میتونستی باهاش دردلات رو بگی اونهم نخواد دیگه حرفهاتو بشنفه. زندگی پر از لحظاتی که دیر میگزره. لحظاتی که باید یک تنه کمر مشکلات رو خورد کنی. شبها و روزهایی که از تنهایی دق میکنی ولی حتی بهترین کسات هم نمیتونن کمکت کنن. آره شاید اونها هم واقعا نتونن کمکت کنن . شاید همه اینها به خاطر خودته که کارت رو به اینجا کشوندی . اونوقت به صفحه مجازی که این تویی که بهش احساس میدی مياد وميشه يه سنگ صبور كه فقط از دستش برمياد كه به حرفهات گوش بده. اگه اين صفحه بي احساس هم نبود كه بتوني دردهاتو توش خالي كني اونوقت بايد ذره ذره خودترو خورد ميكردي.

ولي باز به خودت اميد ميدي. يعني كار ديگه اي هم نميتوني بكني. شايد سر خودت رو كلاه ميزاري ولي شايد تنها راهت باشه. بازهم فردا يه روز جديده با يه روزگار جديد ...

+ نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 23:2 توسط رضا ؟ |

هر شبی مثل امشب هم واسه خودش یه شبه. هر کسی به امید این به خواب میره که فردا با دراومدن خورشید ، یه روز بهترو ببینه. ما هم به بقیه میپیوندیم ، شاید روزما فردا روز باشد ...
+ نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 0:27 توسط رضا ؟ |