تبليغاتX
دلت میخواد برگردی؟؟؟
همیشه عاشق صدای برگهایی بودم که زیر پای خودم خورد میشن.همیشه هوای گرفته رو دوست داشتم و میخواستم توی تهایی خودم باشم. تنهایی من قشنگتر از تنهایی با یکی دیگه بوده. شنا کردن در خلاف جریان آب مثل راه رفتن توی یه پیاده رو میمونه که همه آدمهاش دارن یه جایه دیگه میرن که تو هیچوقت ازش خبر نداری . عاشق تنها موندن توی جایی هستم که همه از اونجا رفتن. ساختمون هایی که سالهاست اونهایی که توش اونهمه شور داشتن ، حالا دیگه مثل یه آدمی که فقط یه بار توی زندگیت میبینی ، فراموشش کردن . 

دلم میخواد فراموش بشم  ، ولی هیچوقت فراموش نکنم که من یه فراموش شده ام

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 22:48 توسط رضا ؟ |

توی این شهر یه ملیون آدم زیبا و خوش مشرب زندگی می کنن. مردهای شوخ و سرزنده، دخترهای لوند و خوش آب و رنگ. خیلی هاشون شونه ای دارن که می تونی سرتو روشون بذاری و گریه کنی، خیلی هاشون دستی دارن که می تونی بگیری و تو خیابون باهاشون قدم بزنی. خیلی ها جفت چشم پر آبی دارن که می تونی بهشون ذل بزنی و عین دیوونه ها برقصی. خیلی ها لب مرطوبی دارن که تحمل نبوسیدنشون سخته. خیلی ها آغوش گرمی دارن که فراموشی بهت هدیه می دن. خیلی ها رختخواب نرمی دارن که توش رویاهاشون رو با تو شریک می شن. خیلیها چیزایی دارن که فقط تخیلت خبر داره که چقدر بهشون نیازمندی.
ولی یه نفر توی این شهر نیست، که از وقتی رفته نه چشمهات گریه دارن، نه پاهات حوصله خیابون گردی و رقص، نه لبهای خشکت از هم باز می شن برای بوسیدن، نه بدنت هوس گرم شدن می کنه و نه دیگه واقعاً تخیل رویایی برای دیدن برات می مونه.
اگه اون یه نفر هنوز دور و برته، بهش گوش بده.
اگه خواست موزی رو که داره میخوره همشو روت تف کنه ، لبخند بزن
اگه خواست بجای پیاده رو از توی چمن های فضای سبز رد بشه ، دنبالش بدو
اگه خواست تو هوای سرد سرد از اون بالا بالاها تا اون پایین پایین ها باهاش پیاده بری ، اگه نای رفتن نداری ، برو
اگه خواست بمیر، حتی اگه لبالب از زندگی بودی...
...قبلا از اینکه همه چیز تموم بشه و فقط تو بمونی و یه دنیا حسرت و خاطره...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 11:39 توسط رضا ؟ |

آنکه مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم
خنياگرغمگيني‌ست
که آوازش را از دست داده است.

ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود

هزار کاکُلي شاد
 
  در چشمان ِ توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.

عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود

آنکه مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم
دل ِ اندُه‌گين ِ شبي‌ست
که مهتاب‌اش را مي‌جويد.

ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود

هزار آفتاب ِ خندان در خرام ِ توست
هزار ستاره‌ی گريان
در تمنای من.

عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 16:8 توسط رضا ؟ |

اين همه دردسر، فايده نداره
ديگه تو تو دلم، جايي نداري
ديوونه، ديوونه، که دلش هرجا ميره
مي مونه، مي مونه، تا که از جا در ميره
کي جواب درد بي درمون من پيدا ميشه
کي ميشه کجا ميشه که من آروم بگيرم
از تموم دار دنيا تو فقط مونده بودي
تو فقط دلخوشي من توي زندگي بودي

ديوونه ديوونه که دلش هرجا ميره
مي مونه مي مونه تا که از جا در ميره
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 15:49 توسط رضا ؟ |

 

                                

                    

      

                                                  

 

                                                  

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 22:51 توسط رضا ؟ |

من : سردمه! / مثل آغاز حیاط گل یخ / جشن مرگم برپاست! این هم از همراهم./ همه چیز از یاد آدم میره / مگه یادش که همیشه یادشه / گیج میرفت سرم در تکاپوی سر گیج عقاب / نور بودم در روز / سایه بودم در شب / خود هستی بودم / منه عفریته مرا افسون کرد / مرا از هستی خود بیرون کرد / راز آن سلسله خاموشی بود / خود ، فراموشی بود / تو کجایی / عشق بی عاشق من / سردمه ! / مثل یه قایق یخ کرده رو دریاچه یخ ، یخ کردم / عین آغاز زمین.

اون : یه کسی اسممو گفت / تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز میخوند؟ / تشنته آب میخوای؟ / گشنته ؟ نون میخوای؟ / دندونت درد میکنه؟ / سردته ؟ / برو زیر لحاف /

من شعور هم آفاقم / میتونم برای شیر زائو ماما بشم / میتونم پلنگ زخمی دلم رو زنجیرش کنم

من : صد تا لحاف هم کممه / تو سینه ام قلبم داره یخ میزنه / اون وقت توی سرم کوره روشن کردن /

میخواستم اما مقدور نشد / باید مقدور بشه / آه / خنده های بی دلیل / گریه های بی دلیل / خیرگی ها و خیرگی / راز خاموشی فانوس من کجاست؟ / گناه پای شل گاو سیاه گردن کیست؟ / ما باید خوب بخوابیم تا فردا برسیم به کارمون / اگه ما کار نکنیم ، چطور جوراب و شلغم بخریم؟ / تو سرم ، روی شاخ ممکن ، بوف کور میخونه ، اونورش توی جاده ناممکن برف ریز میباره ، تو هستی پیچ اضافه آوردم /

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 20:51 توسط رضا ؟ |

یه دیوار آهنی پیش چشمای یه شناگر که نیمی از دریارو پشت سر گذاشته قبل از عجیب بودن همه امید و آرزوی اونو برای دیدن شهر پشت دریاها ازش میگیره. آدمها باید به نرسیدن به کمال توی خیلی چیزهارو پیش از هر ضربه ای رو به خودشون  گفته باشن ، قبل از هر ضربه ای.جایی که امید و آرزوی یه کسی یا یه چیزی ازش گرفته میشه ، جایی شبیه برزخ ،جایی شبیه بهشت ، جایی شبیه جهنمه.تک و پاتک وقتی باهم باشن یه جنگ شروع میشه ، ولی توی این زمونه جنگ فقط شده پاتک ، پاتک ، پاتک . باید با هر پاتکی که خوردی به خودت آفرین بگی .

یکی از همین هایی که اسمش رو توی تک تک پستهای این وبلاگ دیده میشه ، یه روز یه دیوار آهنی جلوت میزاره و میگه : شنا کن .

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 22:51 توسط رضا ؟ |

پروانه مسین آیینه واربرپا نشسته بود       

                                                  برپهنه لجن

به هردوروی آن خط بود

 

 

خطی به سوی پوچ          خطی به مرزهیچ

 

 

ازهم گریختیم برخط سرنوشت   

 

 

     خونآبه ریختیم.

 

 

                                          از:   www.umaeloy.blogfa.com

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 22:34 توسط رضا ؟ |

با عشق زندگی کردن ، تنها مختص انسانهائیست كه سرشتی از ذات پاک و اقدس الهه اي سرشار از خوبي ها و دوستي ها را داشته باشند. آنانی که تنها مدعی دوست داشتن هستند ، هیچگاه دلخوش از زندگی نخواهند بود . هیچگاه اگرچه با خلوص نیت دوستی را دوست داشته باشند ، نخواهند توانست احساسی را که نسبت به کسی یا چیزی دارند بیابند. گله از روزگاری که خود ما بانی تنگتر شدن تنگناهایش میشویم ، دور از معرفت است. در نقشی که خودمان کشیده ایم تنها چیزی را خواهیم دید که خودمان میخواهیم.

کاش همیشه الگویی برای آدمها بود که میتوانستند نیک و بد اعمال خودرا ببینند ، تا در محکمه خودشان یکطرفه قضاوت نمیکردند. الگویی کامل از تمام خصوصیات انسانی که تنها برای انسان بودن آفریده شده. الگویی که در هر زمان با خواسته های ناخواسته بشری خودرا معطوف کند.

کاش انسان همیشه به گونه ای می زیست که کسی میتوانست همیشه ، همیشه در لحظه نیاز به او تکیه کند

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 2:19 توسط رضا ؟ |

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 17:41 توسط رضا ؟ |