تبليغاتX
دلت میخواد برگردی؟؟؟
بانوی آخرین شب پائیزی

بعضی وقتها آدمها یادشون میره که خیلی ها هست اند که از صمیم قلب دوستشون دارن ، یا حداقل قلبهای لبالب از محبتی هست که واسه لحظاتی فقط به خاطر اونها میتپه. توی این روزها که فاصله ها زیاد شده ، توی این شبها که آسمون تاریکتر شده و توی این سینه هایی که دلها نازکتر شده ، حتی یه سلام از کسی که میدونی حتما اونقدر براش عزیز بودی که میتونی بی هوا  توی خیال و رویاهاش پابزاری یا جای خالی یه دوست رو توی خیال تنهایی واسش پر بکنی.

یادمون باشه خیلی کم از این شبهای بلندی که بلندای اون میتونه به اوج یه دوست داشتن حقیقی برسه ، واسه فکر کردن پیدا میشه. فکر کردن به یه بوسه بلند کشدار گرم که همه روح دوست داشتن رو بدون هیچ واسطه ای برسونه. فکر کردن به رسوندن یه دوستت دارم به دست باد یلدایی که توی نور مهتاب از سینه دشت رد میشه تا با همه سرمای قبل از زمستونش ، گرمی دوست داشتنت رو به اون برسونه.

شاید بیست و چهار سال پیش توی همچین شب بلندی ، که قرار بود واسه اولین بار چشمام این دنیارو ببینن و بتونم احساسش کنم ، کمی بیشتر وقت فکر کردن داشتم . به این فکر کنم که ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 23:18 توسط رضا ؟ |

بعد ها باز هم تنهايي به سراغم آمد. بارها و بارها . تنهايي تلخ بود،اما بد نبود . مثل مزهءزيتون ميماند . تلخ است،اما اگركشف شود آدم عاشق زيتون مي شود. بعدها خيلي پيش مي آمد كه دلم براي تنهايي تنگ مي شد. بعدتر فهميدم كه آدم تنها نمي شود،تنها هست،وتلخي هم مزه ايست مثل شيريني.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 20:27 توسط رضا ؟ |

آنکه میگوید دوست ات میدارم ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 22:4 توسط رضا ؟ |

این روزها که میگذره ، احساس میکنم روحم داره از یه جای دور قبل از من ، منو صدا میکنه...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 15:58 توسط رضا ؟ |

نمی دونم چرا وقتی خرس میره سراغ کندوی عسل زنبورها تا تنها سرمایه زندگیشونو به یغما ببره ، اونو نیش نمیزنن .

فکر نمی کنم از هیکل بزرگش ترسی داشته باشن ... کی عسله کی خرس ؟؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 15:42 توسط رضا ؟ |

دم غروب ، یه آدم میمونه و یه شهر پر از خاطرات کوچیک و بزرگ و یه دنیا دلتنگی. شاید اوایل خیلی که نه ، اصلا خوب نبود ولی حالا با یه فلاش بک میتونی تموم اون جوونه هایی رو که الان رشد کردن و یه دل بزرگ دلتنگی واست درست کرده رو ببینی. بیشترشون از همونجا شروع شدن. کی فکر میکرد یه روز این رنگی بشه؟

خیابونهایی که آخر همشون به سمت غروب خورشید کشیده میشدن. اونموقها در و دیوارهای شهر روی سر آدم میریخت ولی حالا... حالا همشون توی دل آدم میریزن. یا ما خیلی زود بزرگ شدیم یا اینکه دنیا خیلی کوچیک شده.

شاید نصف بیشتر گرفتاریهای الان ، فقط به خاطر تک تک اون روزهایی باشه که دقیقه به دقیقشون الان هزاران خاطره دارن

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 19:15 توسط رضا ؟ |

و تمامی جاده ها زودتر از من به مقصد رسیده اند...
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 16:43 توسط رضا ؟ |

كجايي تو پينوكيو؟ شنيده‌ام جدي‌جدي آدم شده‌اي و رفته‌اي به دنياي آدم‌ها. مي دانستم. از همان اول كه آرزو داشتي پسر واقعي بسوي مي‌دانستم. آدم‌ها همين‌طوري هستند ديگر. در دنيايشان نه از فرشتة مهربان خبري هست، نه از شهر بازي بچه‌ها، نه از مهرباني پدر ژپتو، نه از درخت پول و نه از باقي تخيلات. آنجا حتي گربه‌نره و روباه مكار هم پيدا نمي شوند. توي دنياي آدم‌ها هرچقدر هم حقه‌باز و دغل باشي، باز مي تواني خودت را آدم جا بزني و هرچه هم دروغ بگويي، دماغت دراز نمي‌شود. آخر تو رفته‌اي دنياي آدم‌ها چه كار؟! با آن ساده‌دلي‌ات چطور مي‌خواهي در دنياي آدم‌ها دوام بياوري، پينوكيو؟! تو كه خودت ديدي توي همان كارتون آدم‌ها چه بلاهايي سرت آوردند. يك بار تبديلت كردند به الاغ، يك مدت عروسك خيمه‌شب‌بازي‌ات كردند، يك بار هم نزديك بود بياندازندت توي آتش. حالا چرا اين‌قدر اصرار داشتي خودت هم تبديل به آدم بشوي، نمي‌دانم. مي‌ماندي توي كارتون، شيطنت‌ات را مي‌كردي! چرا نماندي؟ چرا رفتي و كارتون را هم با رفتن‌ات تمام كردي؟ فكر نكردي ما هم بدون تو و باقي كودكي‌مان، مثل خودت آدم مي‌شويم و غرق در دنياي آدم بزرگ‌ها؟!
پينوكيو! رفيق قديمي! من از دنياي آدم‌ها خسته شده‌‌ام.
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 11:53 توسط رضا ؟ |

با اینکه هوا زیاد هم سرد نبود ، ولی روح آدمها از تنهایی یخ زده بود .شاید هیچوقت به یه ذهن یخ زدن نرسه یه دوست میتونه همه گرمای خورشید رو واسش هدیه بیاره. همیشه بوی دوست توی کوچه باغ خیالمون پرسه میزنه و دنبال کسی میگرده که صداش کنه .توی مهتاب سرد کف خیابون به گرمای یه پیت پر از دوستی و مهر میرسی .شبهای عنبران همیشه مثل روز روشنه ، توی سرماش میشه گرمای صدها تموز رو احساس کرد. 
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 11:51 توسط رضا ؟ |

نرگس را مي بويم... پاييز است... شاعرمي شوم من.

عطرمريم، هوش مي پراند از عقل... پاييز است... بنده تو مي شوم من.

سرخي آتشين رز، قلب را مي لرزاند... پاييزاست...عاشق مي شوم من.

من بنده شاعرعاشق تو مي شوم درپاييز. تو چه مي شوي درپاييز؟

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 18:29 توسط رضا ؟ |

و اما من زنی تنها در آستانه فصلی سرد و ناتوانی این دستهای سیمانی ...
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 17:43 توسط رضا ؟ |

... از زره جامتان اگر بشکوفید

         باد دیوانه

                 یال بلند اسب تمنارا آشفته کرد خواهد ...

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 12:48 توسط رضا ؟ |

خیلی وقتها دل آدمها واسه این میگیره که شب ، وقتی سرشونو میزارن زمین ، دیگه هیییییچوقت ...
+ نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 20:32 توسط رضا ؟ |

 

***  من فقط براي سايه خودم مي نويسم که جلوي چراغ به ديوار افتاده است بايد خودم را بهش معرفي کنم ...***

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 18:50 توسط رضا ؟ |