خداوندگان را سپاس به خاطر تمامی آنچه را که لیاقت داشتنش را داشته و یا نداشته ایم ، به خاطر تمامی لطفی که در شب تاریک چون نوری به ما ارزانی داشته ، به خاطر تک تک لحظات بودنمان در عین نیستی که فقط نشاندهنده ظلم خودمان به خودمان است چه بسا که با تمامی این همه ناسپاسی دوباره بخشیده شدیم،به بارگاه راه یافتیم،باز به عرش رسیدیم و دوباره توانستیم خودرا بفهمیم. گویا انسان پاک آفریده شده تا با فرو بردن خویش در منجلاب خویشتن بتواند راه رسیدن به خود را بیابد.انسانی که هیچگاه درسی نمیگیرد تا خود بُعد تاریک آن نباشد.
خیلی کوچک خیلی بزرگ این انسانی که در این نامتناهی به دنبال انتها میگردد.روزها شبها لحظه ها خوبها بدها می آیند ومیروند تا ما برعکس سرشت وجودیمان دل به ماندن و بودن نبندیم. مثل یک ماهی کوچک در اقیانوسی غرقیم که در تمامی عمر تنها پهنه ای فقط به وسعت اندازه چشمان خودرا گشته و دیده ایم.هیچگاه به انتها و غایت نرسیده ایم و همیشه و هیچگاه از تلاشی که رسیدن به آن محال به نظر میرسد خسته نشده ایم .پیوندی غریب بین ما و بینهایت است که مارا همیشه در عطشِ شدن نگه میدارد. در آن هنگامی که با دیدن پهنه ای بیکران ویا عظمتی وصف ناپذیرو یا هجومی بی پروا و متحد مو بر بدن راست میگردد ، نشانه هایی از عظمت و پویایی در ذهن ناخودآگاه خطور میکند.
باهم بودن ها و دور از هم بودنها سرانجام در لحظه ای به پایان میرسد ، کوچک بودنها و بزرگ بودنها هم سرانجامی دارند ، لحظه ای که ما به هدف نزدیک میشویم ، لحظه ای است که گویا هدف به ما نزدیک میشود . میدویم میلغزیم میخزیم تا به چیزی برسیم که در مشت ماست. تنها، پی بردن کلید یست که همه عمر به دنبالش هستیم.
سالها چون لحظات نیز به تندی دیدن خویش در آئینه میگذرند و به ما میآموزند تکرار را. تکرار زمان بسیار کوتاهی ست برای حتی بزرگترین کارها.شادی و یا افسوس حتی ارزش بودن را هم ندارند چرا که بی وقفه باز میگردند . حرف پاری حرفی نیست که گفته شود.دلتنگی های ما در این لحظات آخر، دیری نمی پاید که تازه میشود.گویی چون زخمه ای بر تارک نحیف ماست که تنها نجوایی را در ما تداعی میکند. زمانی که فقط میشود آنرا احساس کرد. اما در تمامی این روزها، یکسال، زندگی، شور، عشق ،نفرت و محبت و تمامی آنچه که از یک انسان به جای میماند را میتوان یافت. تمام کسانی که بودنشان خود زندگی ، خود تنهائی ، خود نابودیست.
آدمی هیچگاه به نهایت نمیرسد و هیچگاه زمانی برای از نو شروع کردن ندارد.هر آنی که بخواهیم نو شویم فرصتی ست که دوباره به ما بخشیده شده.
پروردگارا...
خود را تقدیم تو میدارم با من کن و از من ساز
آنچه خود اراده کنی
از اسارت نفس رهایم کن تا انجام اراده ات را
بهتر توانم.
مشکلاتم را بگیر تا پیروزی بر آنها شاهدی باشد
برای کسانیکه با قدرت تو راه تو و عشق تو
یاریشان خواهم داد باشد که همیشه بر اراده ی
تو گردن نهم
آمین...

هوا دلگیر و آسمان خاکستری
در راستای یکی پیاده رو
مردی فقیر در گذر است
مردی که گرسنه است
مردی که بی خانه
مردی که نمی تواند عاشق باشد
مردی که می لرزد چونان سگی در زمستانی
مردی بی رفیق
مردی بی رمق
مردی بیمار با کفشی پاره
مردی در راستای یکی پیاده رو
هوا کماکان دلگیر و آسمان خاکستری ست
دو چشم ميشي پر از درد و زجر و انتظار كه فقط در پوزه يك سگ سرگردان ممكن است ديده شود . ولي به نظر مي آمد نگاه هاي دردناك پر التماس او را كسي نمي ديد و نمي فهميد . جلو دكان نانوايي ، پادو او را كتك مي زد . جلو قصابي ، شاگردش به او سنگ مي پراند . اگر زير سايه اتومبيل پناه مي برد ، لگد سنگين كفش ميخ دار شوفر از او پذيرايي مي كرد و زماني كه همه از آزار به او خسته مي شدند ، بچه شيربرنج فروش لذت مخصوصي از شكنجه او مي برد . در مقابل هر ناله اي كه مي كشيد ، يك سنگ به كمرش مي خورد و صداي قهقهه او پشت ناله سگ بلند مي شد.
گيج و منگ و خسته ، اما سبك و راحت ، همين كه به خودش آمد ، به جستجوي صاحبش رفت . در چندين پس كوچه بوي رقيقي از او مانده بود . همه را سركشي كرد ، و به فاصله هاي معيني از خودش نشانه گذاشت ، تا خرابه بيرون آبادي رفت : دوباره برگشت ؛ چون پي برد كه صاحبش به ميدان برگشته ولي از آنجا بوي ضعيف او داخل بوهاي ديگر گم مي شد ، آيا صاحبش رفته بود و او را جا گذاشته بود ؟ احساس اضطراب و وحشت گوارايي كرد . چطور مي توانست بي صاحب ! بي خدايش زندگي بكند ، چون صاحبش براي او حكم يك خدا را داشت.
سگ خيابان را محض رضاي خدا ميزنند! گربه را زنده زنده در چاه مياندازند. موش را در سر گذرها آتش ميزنند. اگر کشتن حيواني براي انسان مفيد است چه لذتي زجر و شکنجه او براي ما خواهد داشت. تا کي اين پردههاي خونين بربريت را بايد کورکورانه نگاه کرد؟
او همچنان به دنبال کسی کوچه و محله را بومیکشید ...