تبليغاتX
دلت میخواد برگردی؟؟؟

خداوندگان را سپاس به خاطر تمامی آنچه را که لیاقت داشتنش را داشته و یا نداشته ایم ، به خاطر تمامی لطفی که در شب تاریک چون نوری به ما ارزانی داشته ، به خاطر تک تک لحظات بودنمان در عین نیستی که فقط نشاندهنده ظلم خودمان به خودمان است چه بسا که با تمامی این همه ناسپاسی دوباره بخشیده شدیم،به بارگاه راه یافتیم،باز به عرش رسیدیم و دوباره توانستیم خودرا بفهمیم. گویا انسان پاک آفریده شده تا با فرو بردن خویش در منجلاب خویشتن بتواند راه رسیدن به خود را بیابد.انسانی که هیچگاه درسی نمیگیرد تا خود بُعد تاریک آن نباشد.

خیلی کوچک خیلی بزرگ این انسانی که در این نامتناهی به دنبال انتها میگردد.روزها شبها لحظه ها خوبها بدها می آیند ومیروند تا ما برعکس سرشت وجودیمان دل به ماندن و بودن نبندیم. مثل یک ماهی کوچک در اقیانوسی غرقیم که در تمامی عمر تنها پهنه ای فقط به وسعت اندازه چشمان خودرا گشته و دیده ایم.هیچگاه به انتها و غایت نرسیده ایم و همیشه و هیچگاه از تلاشی که رسیدن به آن محال به نظر میرسد خسته نشده ایم .پیوندی غریب بین ما و بینهایت است که مارا همیشه در عطشِ شدن نگه میدارد. در آن هنگامی که با دیدن پهنه ای بیکران ویا عظمتی وصف ناپذیرو یا هجومی بی پروا و متحد مو بر بدن راست میگردد ، نشانه هایی از عظمت و پویایی در ذهن ناخودآگاه خطور میکند.

باهم بودن ها و دور از هم بودنها سرانجام در لحظه ای به پایان میرسد ، کوچک بودنها و بزرگ بودنها هم سرانجامی دارند ، لحظه ای که ما به هدف نزدیک میشویم ، لحظه ای است که گویا هدف به ما نزدیک میشود . میدویم میلغزیم میخزیم تا به چیزی برسیم که در مشت ماست. تنها، پی بردن کلید یست که همه عمر به دنبالش هستیم.

سالها چون لحظات نیز به تندی دیدن خویش در آئینه میگذرند و به ما میآموزند تکرار را. تکرار زمان بسیار کوتاهی ست برای حتی بزرگترین کارها.شادی و یا افسوس حتی ارزش بودن را هم ندارند چرا که بی وقفه باز میگردند . حرف پاری  حرفی نیست که گفته شود.دلتنگی های ما در این لحظات آخر، دیری نمی پاید که تازه میشود.گویی چون زخمه ای بر تارک نحیف ماست که تنها نجوایی را در ما تداعی میکند. زمانی که فقط میشود آنرا احساس کرد. اما در تمامی این روزها، یکسال، زندگی، شور، عشق ،نفرت و محبت و تمامی آنچه که از یک انسان به جای میماند را میتوان یافت. تمام کسانی که بودنشان خود زندگی ، خود تنهائی ، خود نابودیست.

آدمی هیچگاه به نهایت نمیرسد و هیچگاه زمانی برای از نو شروع کردن ندارد.هر آنی که بخواهیم نو شویم فرصتی ست که دوباره به ما بخشیده شده.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 23:40 توسط رضا ؟ |

پروردگارا...

خود را تقدیم تو میدارم با من کن و از من ساز

آنچه خود اراده کنی

از اسارت نفس رهایم کن تا انجام اراده ات را

بهتر توانم.

مشکلاتم را بگیر تا پیروزی بر آنها شاهدی باشد

برای کسانیکه با قدرت تو راه تو و عشق تو

یاریشان خواهم داد باشد که همیشه بر اراده ی

تو گردن نهم

 آمین...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 0:17 توسط رضا ؟ |


از تو بارون اومده ، می لرزه و خیسه تنش...

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 17:25 توسط رضا ؟ |

بوي باران بوي سبزه بوي خاك
شاخه هاي شسته باران خورده پاك

آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد

عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستوهاي شاد

خلوت گرم كبوترهاي مست
نرم نرمك ميرسد اينك بهار
خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال لاله ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخك كه ميخندد به ناز

خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب

نرم نرمك ميرسد اينك بهار
خوش به حال روزگار

اي دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمي پوشي به كام
باده رنگين نمي نوشي زجام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از مي كه ميبايد تهي است

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار

نرم نرمك ميرسد اينك بهار
خوش به حال روزگار

گر نكوبي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 16:38 توسط رضا ؟ |

عشق به خود ، افیونی طبیعی ست.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 20:1 توسط رضا ؟ |

آخرین شب سراب
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 23:6 توسط رضا ؟ |

ساکت گریستن در اتاقی خالی از هجوم رویاهای بی پروا
ساکت رفتن در جاده ای خالی از هیاهوی مردمی که نقابهایشان آرام می گویند : سلام
ساکت و بی صدا در انتهای دریاچه ای غرق شدن
ساکت اما پر از امیدهای مرهوم
پر از صداهای گنگ و نامفهوم...
دخترک خود نمیداند که شاید میتواند انسانی را از عذاب ابدی برهاند.
باز هم ساکت مینشینیم تا بیاید ، بیاید شهامتی که مارا به او بفهماند
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 18:3 توسط رضا ؟ |

عزیزم ، میدانم که می دانی بی تو هیچ چیزی رنگ و بوی حقیقی خودرا برایم ندارد.میدانم که می دانی بی تو تنها حسرت است که برایم میماند و مرا با خود میبرد به قعر دوست داشتنی که در چشمان و دستان هیچ کس نمی توان یافت.عزیم باور کن عشق حقیقی تنها در قلبی است که از محبت سرشار است.دوست داشتن بدون داشتن احساس دلتنگی ، نگرانی ، نفرت و خشم هیچگاه نمیتواند خودرا در لباس حقیقت ببیند.
این روزها نزدیکترین ها و کسانی که همه عمر نزدیک بودنشان را ادعا میکردند نه تنها نتوانستند گوشه ای از وجود تورا تداعی کنند ، بلکه بیشتر و بیشتر نفرت و حسرت این دنیای لعنتی را بر دلم گذاشتند. عزیزم ، تنها دنیا مال ماست. مال من و تویی که تنها دوست داشتن تمام دنیای ماست. با تو و هیشه برای تو ...
میدانم که می آیی ... می آیی تا مرا در گوشه ای از قلبت جای دهی. مامنی که تنها در پهنه این دنیا یافته ام تا بتوانم خودرا بهتر در آئینه چشمانت بشناسم.
چون زائری در رویای سراب ، منتظرم.
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 3:13 توسط رضا ؟ |

هوا دلگیر و آسمان خاکستری
در راستای یکی پیاده رو
مردی فقیر در گذر است
مردی که گرسنه است
مردی که بی خانه
مردی که نمی تواند عاشق باشد
مردی که می لرزد چونان سگی در زمستانی
مردی بی رفیق
مردی بی رمق
مردی بیمار با کفشی پاره
مردی در راستای یکی پیاده رو
هوا کماکان دلگیر و آسمان خاکستری ست

دو چشم ميشي پر از درد و زجر و انتظار كه فقط در پوزه يك سگ سرگردان ممكن است ديده شود . ولي به نظر مي آمد نگاه هاي دردناك پر التماس او را كسي نمي ديد و نمي فهميد . جلو دكان نانوايي ، پادو او را كتك مي زد . جلو قصابي ، شاگردش به او سنگ مي پراند . اگر زير سايه اتومبيل پناه مي برد ، لگد سنگين كفش ميخ دار شوفر از او پذيرايي مي كرد و زماني كه همه از آزار به او خسته مي شدند ، بچه شيربرنج فروش لذت مخصوصي از شكنجه او مي برد . در مقابل هر ناله اي كه مي كشيد ، يك سنگ به كمرش مي خورد و صداي قهقهه او پشت ناله سگ بلند مي شد.

گيج و منگ و خسته ، اما سبك و راحت ، همين كه به خودش آمد ، به جستجوي صاحبش رفت . در چندين پس كوچه بوي رقيقي از او مانده بود . همه را سركشي كرد ، و به فاصله هاي معيني از خودش نشانه گذاشت ، تا خرابه بيرون آبادي رفت : دوباره برگشت ؛ چون  پي برد كه صاحبش به ميدان برگشته ولي از آنجا بوي ضعيف او داخل بوهاي ديگر گم مي شد ، آيا صاحبش رفته بود و او را جا گذاشته بود ؟ احساس اضطراب و وحشت گوارايي كرد . چطور مي توانست بي صاحب ! بي خدايش زندگي بكند ، چون صاحبش براي او حكم يك خدا را داشت.

سگ خيابان را محض رضاي خدا مي‌زنند! گربه را زنده زنده در چاه مي‌اندازند. موش را در سر گذرها آتش مي‌زنند. اگر کشتن حيواني براي انسان مفيد است چه لذتي زجر و شکنجه او براي ما خواهد داشت. تا کي اين پرده‌هاي خونين بربريت را بايد کورکورانه نگاه کرد؟

او همچنان به دنبال کسی کوچه و محله را بومیکشید ... 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 21:9 توسط رضا ؟ |