تبليغاتX
دلت میخواد برگردی؟؟؟

آرزوهات رو یه‏جا بنویس
خدا یادش نمیره امّا تو یادت میره
چیزی که امروز داری
آرزوی دیروزت بوده
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 17:10 توسط رضا ؟ |

سر زده آمده
نمی‌بوسد مرا
لب‌هایش، سیاه‌تر شده‌اند
دندان‌های درخشانش، زردتر
در این گرما آستین بلند پوشیده
رسیده به قسمت تزریق
می‌گویم پول نه
در سکوت شام می‌خوریم
وقت رفتن
لیوان را می‌اندازد، می‌شکند
می‌گوید ببخشید
و می‌رود
مداد را بر می‌دارم به نوشتن ادامه می‌دهم

پاگرد

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 17:25 توسط رضا ؟ |

روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای 10 توماني پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول ، آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که بقیه ی روزها هم با چشمهای باز، سرش را به سمت پایین بگیرد.(به دنبال گنج!) .او در مدت زندگیش ،۲۹۶ سکه ی 10 توماني ،۱۶ سکه ی ۲۵ توماني  ، ۲  اسكناس 500 صدتوماني  و یک اسکناس مچاله شده ی هزارتوماني  پیدا کرد.یعنی در مجموع 5 هزار و سيصد و شصت تومان ...؛ در برابر به دست آوردن این5 هزار و سيصد و شصت تومان ، او زیبایی دل انگیز ۳۱۳۶۹ طلوع خورشید، درخشش ۱۵۷ رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد؛
او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان، در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند، ندید. پرندگان ِ در حال پرواز ، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد....؛
آيا شده راحتي كاري و عادت به آن كار ،‌ موجب شود چشم خود را بر استعدادها ، توانمنديها و نبوغ خود ببنديد. و يك عمر به خيال اينكه به دنبال راحتي هستيد، ارزشهاي بالاتري را از دست بدهيد.
ناگهان وقت رفتن سر ميرسد و ما چرتكه مي اندازيم ، مي بينيم جمع همه عمرمان چند كيلو طلا شده است. همان چيزي كه مي انديشيديم براي ما آسايش و احترام و ارزش مي آورد.
ارزش هر كس برابر با آرزوهايش هست.
ارزش هر كس مساوي آن چيزي هست كه برايش تلاش مي كند.
ارزش هر كس به اندازه آن چيزي هست كه از دست دادنش غمگينش مي كند و به دست آوردنش شادش مي كند.
راستي بهاي شما چيست؟!
بياييم در زندگي خود كه ثانيه هاي آن را به سرعت از دست مي دهيم ، خود را ارزان نفروشيم.
شما چند سال از دست داده ايد؟! چند ماه ؟ چند ساعت ؟ چند دقيقه؟ چند ثانيه؟! يك حسابي بكنيد ببيند در برابر آن چه چيزي به دست آورديد؟
 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 10:6 توسط رضا ؟ |

ما شبها درپشه بند می خوابیدیم تا مینا دخترهمسایه را پیش ازخواب سیر تماشا کنیم وبعد کاسه ی آب یَخ را سربکشیم ویک پَهلو بخوابیم تا موهای بلند وپرپشت مینا را که ازکنار تختش آویزان می شد, ببینیم. بابا که می دانست زیر کاسه یخ ما نیم کاسه ای است, هرده دقیقه یکبار مارا بی خود وبی جهت حاضرغایب می کرد اما ما از رونمی رفتیم و همان جور یک پهلو می ماندیم تا ستاره ها یکی یکی از رو بروند ورنگ ببازند. ما به سایه ی مینا آنقدر زل میزدیم تا شاید خوابش را خواب ببینیم.

ما با معاشرت دختر وپسر به شدٌت موافقیم. ما تی پارتی های جمعه بعد ازظهر را دوست داریم. ما تابه حال چند نامه برای مینا سنگ قلاب کرده ایم که یکی هم شیشه ی گلخانیشان را شکسته است. بابا موافقت کرده است مینا به ما که دست به تجدیدیمان خوب است, فیزیک وشیمی درس بدهد.

چند روز پیش مادربزرگ به ما گفت:"مواظب باش کاردست خودت ندهی". ما منظور خانم جان را نفهمیدیم اما اگرمنظورش ابریشم موهای میناست که دیگر کار از کار گذشته است.

ما در دفترچه عقاید مینا چند خطی به یادگار نوشته ایم... مینا اما ما را داخل آدم حساب نمی کند. حتی پاره ای وقتها به بابای ماهم لبخند می زند وبه موهایش جوری دست می کشد که حواس بابا هم پرت می شود. ما با آزادی زن ومرد موافقیم؛ اما پدرمینا که حساب دار بانک رهنیست وقول داده که هرگز لبخند نزند یک روز جلوی بابا را گرفت وبی مقدمه از بی بند وباری جوان ها گفت. ما گوش هایمان را تیز کردیم وشنیدیم که پدرمینا می گفت:" دوره ی آخرزمان است, سگ صاحبش را نمی شناسد. پسرشما هم که هیپی شده است وهنوز پشت لبش سبز نشده برای دخترهای محله مزاحمت ایجاد می کند. وضع مملکت ازوقتی خراب شد که شرکت واحد به کارافتاد. اتوبوس یک طبقه ودوطبقه باعث شد که روی مردها به زنها بازشود وتنشان به تن هم بخورد."

ما با پدرمینا موافق نیستیم اما منتظریم تا مینا به سن قانونی برسد. چقدرسن قانونی خوب است... ای کاش همیشه تابستان باشد... پشه بند باشد, موهای مینا ازتخت آویزان باشد تا ما بدون ترس ولرز بتوانیم مینا را به اسم کوچک صدا کنیم.

این بود انشای ما درباره ی مینا... ببخشيد آقا معلم!!! درباره ی تعطیلات تابستانی...
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:58 توسط رضا ؟ |


من آن موجم که آرامش ندارم

به آسانی سر سازش ندارم
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:2 توسط رضا ؟ |

امروز باید بیوگرافی خودمو برای کسی بنویسم. البته این مطالب قبل از اینکه به درد کسی بخوره ، باید برای خودم مهم باشه. همش فکر میکردم زندگیم نباید بیشتر از چند خط یه صفحه سفید رو سیاه کنه.حالا که یه نیم نگاهی به گذشته میکنم ، یه تودرتو مبهم میبینم که باید یه اوم و آخر واسش پیدا کنم.

چیزای زیادی برای نوشتن هست. حرفهای زیادی هم برای گفتن ،ولی هیچکس به اندازه خودم نمیتونه خودمو درک کنه.شایدهم خودم هم تاحالا نتونستم خودمو بفهمم. مثل کشیدن عکس خودته ، چهره ای که سالهاست توی یه آئینه زنگار بسته دیدی.

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:16 توسط رضا ؟ |

چرا همگان را نبخشم
چرا از خاطر نبرم زخم‌ها را،
من که فراموش خواهم کرد
نشانی خانه‌ام
چهره‌ی کودکم
و تلفظ نامم را از دهانت،

و شعله که بر باد خواهد رفت
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 20:3 توسط رضا ؟ |

 گوش کن

اینجا تهرانه یعنی شهری که هر چی که توش میبینی باعث تحریک

تحریک روحت تا تو آشغالدونی میفهمی تو هم آدم نیستی یه آشغال بودی

اینجا همه گرگن میخوای باشی مثه بره بذار چشم و گوشتو من باز کنم یه ذره

اینجا تهران لعنتی شوخی نیستش خبری از گل و بستنی چوبی نیستش

اینجا جنگل بخور تا خورده نشی اینجا نصف عقده ایین نصف وحشی

اختلاف طبقاتی اینجا بیداد میکنه روح مردم و زخمی و بیمار میکنه

همه کنار همن فقیره و مایه دار خفن توی تاکسی همه میخوام کرایه ندن

حقیقت روشن خودتو به اون راه نزن روشنترش میکنم پس بمون جا نزن

خدا پاشو ......من چند سالی باهات حرف دارم

خدا پاشو..... پاشدی نشو ناراحت از کارم

کجا هاشو دیدی تازه اول کارم

خدا پاشو ... من یه آَشغالم باهات حرف دارم

-*-*-

نمکی با چرخش کنار یه بنزه هیکلو چرخش باهم کرایه ی بنزه

من و تو اون بودیم از یه قطره حالا ببین فاصله ی ما ها چقدره

دلیل چرخش زمین نیست جاذ به پول که زمین و میچرخونه جالبه

این روزا اول پوله بعد خدا همه رعیت ارباب کدخدا

بچه میخواد با یتیمی بازی کنه بابا نمیذاره یتیم لباسش کثیفه چون که فقط یکی داره

همه آگاهیم از این بلایا حتی فرشته هم نمیاد این ورا تا نشیم فنا با همین بلایا

اما کمک نخواستیم اشک بریزه کافیه همین برا ما آدم مریض حرفامو ترک کرد

تموم نکردم حرفامو برگردم

-*-*
خدا پاشو ......من چند سالی باهات حرف دارم

خدا پاشو..... پاشدی نشو ناراحت از کارم

کجا هاشو دیدی تازه اول کارم

خدا پاشو ... من یه آَشغالم باهات حرف دارم
-*-

تا حالا شده عاشق دختر بشی میخوام حرف بزنم رکتر بشین

پیش خودت میگی اینه عشق تاریخی اما دافت با یه بچه مایه دار خواب دیدی

خیره یادت باشه غیره خودت بزن قید هرچی آدم تو کنارت میبینی چو عیبه

یکی همسن تو سوار ماشین خدا بهت پوزخند میزنه میکنی با کینه دعا

که منم میخوام مایه داربشم عقده رو کنم تر کش دعا نکن بی اثر نمیکنن در کش

میخوای بخوابی تو بیداری کابوس ببین بیا باهم به این دنیا فحش ناموس بدیم

باید کور باشی نبینی تو فخرو هر جا کنار خیابون نبینی فقر و فحشا

خدا بیدار شو یه آشغال باهات حرف داره نکنه تو هم به فکر اینی که چی صرف داره
-*-
خدا پاشو ......من چند سالی باهات حرف دارم

خدا پاشو ..... پاشدی نشو ناراحت از کارم

کجا هاشو دیدی تازه اول کارم

خدا پاشو ... من یه آَشغالم باهات حرف دارم

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 16:34 توسط رضا ؟ |

 

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبه ویران من

تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان
تا نسیم از سوی گل آمد بیا دامن کشان
چون سپندم بر سر آتش نشان بنشین دمی
چون سرشکم در کنار بنشین نشان سوز نهان

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبه ویران من

باز آ ببین در حیرتم بشکن سکوت خلوتم
چون لاله تنها ببین بر چهره داغ حسرتم
ای روی تو آیینه ام عشقت غم دیرینه ام
باز آ چو گل در این بهار سر را بنه بر سینه ام

(بیژن ترقی)

گوش کن

+ نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 16:9 توسط رضا ؟ |

سعی خواهم کرد از زاویه بهتری به زندگی نگاه کنم
ترسی نخواهم داشت
و به روابطم با آنانکه راه تازه ای برای زندگی پیدا کرده اند ، فکر خواهم کرد
+ نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 11:46 توسط رضا ؟ |

امروز پنجشنبه ست . هیچ فرقی با روزای دیگه نداره. اگر دلگیری رو ازش کم کنیم ، شاید فقط توی صفحات تقویم با روزای دیگه فرق داشته باشه. ولی نمیدونم چرا احساس منم فرق میکنه. شاید به خاطر همه این پنجشنبه هاست که همیشه دلگیرم.
همیشه یاد اون روزهایی می افتم که با بقیه روزها فرق میکرد. همیشه فکر میکردم پنجشنبه هفته بعد ، از روزهایی که گذروندم ، راضی هستم. ولی فقط پشیمونی و دوباره دلتنگی نصیبم میشه. همیشه با خاطره پنجشنبه هفته بعد خوشم. پنجشنبه گذشته، خیلی دیرتر از پنجشنبه ای که داره میاد طول میکشه. آخه چرا غروب پنجشنبه ها دلگیر تره؟
هر غروب پنجشنبه دلم نمیخواد این روز تموم بشه. دلم میخواد زمان همینجا وایسته. وایسته و منم وایستم و فقط نگاه کنم. نگاه کنم وایستادن زمان رو. وایستادن خورشیدو ، حرکت برگها و مردم رو. نمیخوام ماشینهایی رو که تند میرنو ببینم. نمیخوام ببینم چیزی از من تند تر میره و به مقصد میرسه. فقط میخوام منم مثل بقیه واستم و نگاه کنم
+ نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 20:24 توسط رضا ؟ |