روزهای خوب پشت سر هم میگذرن. روزهای بدهم لابلای روزهای خوب رد میشن. هیچکس نمیتونه بگه من کاملا خوشبختم. کی میدونه فردا چه خبره؟ حوصله اینو ندارم که بشینم به روزهای خوب و بدم جدا جدا فکر کنم. اگه فکر کنم سالها زمان و سینه ها هق هق و حسرت میخواد.
یاد گرفتم به همشون یکجا فکر کنم. جوابشون روهم یکجا میخوام.
کسی میدونه پس چرا بعضی وقتها دل آدم اینقدر میگیره؟
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 22:22 توسط رضا ؟
|
هوای تازه دلش میخواست ولی
آخرش توی غبارا زد و رفت
دنبال كليد خوشبختی می گشت
خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت
يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شيشهء فردا زد و رفت
حيوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره كرد
نامهء فرداها رو تا زد و رفت
حيوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 1:16 توسط رضا ؟
|
دنیا پر از رنج است.
با این حال درختان گیلاس شکوفه میدهند
هنوز...
با این حال من در خیالم همه چیز را دوست میدارم
هنوز...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 23:56 توسط رضا ؟
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 21:50 توسط رضا ؟
|
وقتی تو نیستی ، هست های ما در کنار پنجره ، رنگ میبازند. باید های ما رمقی ندارند و تنها من میمانم و تنهایی وامید. امید آنکه ...
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 20:37 توسط رضا ؟
|
سلام
سلام
خوبي؟
نه
خدافظ
خدافظ
!!!
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 21:3 توسط رضا ؟
|
بگو در شبای تو چی میگذره
بی من از شبای تو کی میگذره
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 17:6 توسط رضا ؟
|
آنکه ميگويد دوستات ميدارم
خنياگرغمگينيست
که آوازش را از دست داده است.
ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود............
همه آدمهای شهر ، بجز یکی
توی این شهر یه ملیون آدم زیبا و خوش مشرب زندگی می کنن. مردهای شوخ و سرزنده، خیلی هاشون شونه ای دارن که می تونی سرتو روشون بذاری و گریه کنی، خیلی هاشون دستی دارن که می تونی بگیری و تو خیابون باهاشون قدم بزنی......
....عاشق تنها موندن توی جایی هستم که همه از اونجا رفتن. ساختمون هایی که سالهاست اونهایی که توش اونهمه شور داشتن ، حالا دیگه مثل یه آدمی که فقط یه بار توی زندگیت میبینی ، فراموشش کردن . دلم میخواد فراموش بشم ، ولی هیچوقت فراموش نکنم که من یه فراموش شده ام.........
...هرکسی باشه و هرجا که باشه یه روزی باید بره . همه یه جایی و یه کسی رو دارن که منتظرشون موندن....
... حالا حتی دیگه نمیدونم چی بگم. حرف از دلتنگیها نمیزنم چون دیگه دلی واسم نمونده. حالا فقط خطوط درهم و موزون دستان توست که منو به خاطرات اون میرسونه....
...شاید نه هشت صدو شصت مرتبه بلکه تنها هفت بار صدای وجودم را که تورا صدا میکرد ، شنُفتم...
...قلبی که یه روزگاری آرزوی پرواز کردن رو داشت آرزوی خوبی و خوب دیدن رو. اما حالا میتونم بگم فقط زنده ام ، زنده ام با اونهم خاطره...
...شاید خودمون هم میدونیم که به در بسته میزنیم. ولی میدونیم...
شاید کسی به انتهای زمان شعر می نوشت / چون از تو تا سپیده کسی را گواه کرد / حالا ، هزارو سیصدو هشتادو پنج ، غروب / مردی دوباره با خودش شما را تباه کرد .
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 22:50 توسط رضا ؟
|
دو دنیا وجود دارد :دنیایی که رویایش را داریم و دنیای واقعیت.
در دنیای اول می توان به همه اعتماد کرد٬همه چیز مطابق میل ماست و ما در رفاه آسایش غوطه وریم.حتی فکر کردن درباره این دنیا هم شیرین و لذت بخش است.اما دنیای دوم ٬دنیای واقعیت٬پر از درد و آلام٬سراسر رنج و تظاهر.هر روز نقاب می زنیم تا وانمود کنیم خوشبختیم در حالیکه نیستیم.جوری رفتار می کنیم که حقیقت را پنهان کنیم.مدام تلاش می کنیم از این باتلاق فرار کنیم٬دست و پا می زنیم٬تقلا می کنیم و فراموش کرده ایم که هرچه بیشتر تقلا کنیم بیشتر فرو می رویم.هدف ما از زندگی جیست؟تولد٬تحصیل٬دانشگاه٬کار٬ازدواج٬کار٬فرزند٬کار و مرگ .گوئی همچون برنامه ای از پیش تعیین شده در این چرخه سیر می کنیم.کار می کنیم تا پول بدست آوریم با پول اجناسی می خریم که ما را از احساس حقارت دربرابر دیگران نجات دهد و با پول انگیزه های جنسی خود را ارضا می کنیم.
ما گم شده ایم٬خودمان را گم کرده ایم٬اما افسوس که غافلیم.زمان تفکر را از دست داده ایم فقط به یگ چیز فکر می کنیم و لحظه ای درنگ نمی کنیم که خود را پیدا کنیم.انسان های مفلوکی هستیم که فقط اطاعت می کنیم.به ما گفته اند مسلمانیم پس اطاعت می کنیم٬گفته اند خدایی هست پس می پذیریم٬وعده دنیای دیگری به ما داده اند قبول کردیم چون راه دیگری نداشتیم٬عقاید و فرهنگ بدوی و خرافات را بدون سوالی می پذیریم و در زندگی مان اجرا می کنیم.در این جهان نقش بازیکنی را داریم که منشا و هدف قواعد و قوانین را نمی داند و فقط پذیرفته است که اطاعت کند.
کسی می داند چرا فاصله ریل های قطار ۱۴۳.۵ است؟چرا باید مذهبی باشیم؟چرا باید خدایی داشته باشیم؟چرا باید عشق داشته باشیم؟و بسیاری چراهای دیگر!
ما جواب ها را نمی دانیم اما اطاعت می کنیم برایمان اهمیتی ندارد چرا فاصله ریل های قطار فلان است.واقعا دانستن این مسائل در دنیای امروز چه ارزشی دارد.
در دنیای رویاهایمان همه می دانند چرا و بی دلیل اطاعت نمی کنند اما در دنیای حقیقت شاید تا ابد دلیل اطاعت کردنمان را نمی دانیم٬فقط بازی می کنیم تا مرگمان فرا برسد.مشکل کجاست؟ما مشکل داریم یا ایراد از جای دیگری است٬چه موقع وقت شکستن این حصار می رسد٬گمگشتگی ما کی پایان می یابد.
اما پاسخ آن سوال درباره ریل های قطار را بخوانید تا درک کنید ما انسان های مطیعی هستم و تنها اطاعت محض را خوب بلدیم.
در آغاز وقتی اولین واگن های قطار را می ساختند از همان معیارهایی استفاده کردند که در ساخت کالسکه به کار می رفت.چرا فاصله چرخ های کالسکه این قدر بود؟چون خیابان های قدیم مطابق با این فاصله ساخته شده بود.حال کی تعیین کرده عرض خیابان این قدر باشد؟رومی ها ٬نخستین مهندسان راهساز٬این طور تصمیم گرفته بودند.دلیلش چه بود؟ارابه ها را دو اسب می رانند و وقتی دو اسب را از نژادی که آن زمان به کار می رفت٬کنار هم بگداریم٬فضایی معادل ۱۴۳.۵ سانتیمتر را اشغال می کند.بدین ترتیب رومی های باستان فاصله ی ریل های قطار امروز را تعیین کرده اند٬ریل هایی که برای مدرن ترین قطارهای سریع السیر هم به کار می رود.وقتی مهاجران به ایلات متحده رفتند و شروع کردند به کشیدن خط آهن٬فکر نکردند شاید بهتر باشد این فاصله را تغییر دهند و فقط اطاعت کردند.(به نقل از زهیر - پائولو کوئلیو)
این مثال ساده را می توان در تمامی قواعدی که ما در زندگی از آنها اطاعت می کنیم بسط داد و به نتیجه ای واحد رسید.
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 23:36 توسط رضا ؟
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 15:32 توسط رضا ؟
|
می خوام بی بهونه بخندم
می خوام بی بهونه زار بزنم
می خوام بی بهونه متنفر بشم
می خوام بی بهونه به فکر فرو برم
می خوام بی بهونه حرف بزنم
می خوام بی بهونه هدیه بدم
می خوام بی بهونه ، بهونه داشته باشم
دیگه بهونه ای واسه ترسیدن ندارم ، دیگه بهونه ای واسه تنها موندن ندارم ، دیگه بهونه ای واسه عجزام هم ندارم.
+
نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 23:48 توسط رضا ؟
|
میخوام پوست بندازم. میخوام این لباسی روکه خیلی وقته واسم تنگ شده ، در بیارم و یه مدتی بدون هیچ تن پوشی خودمو یاد اولین لباسی که داشتم بندازم. این دلبستگی ما به هیچ ، خیلی عذاب آور شده. اونقدر واسمون سخته که باورش کردیم ، ولی ممکنه.
نمیخوام این روزهامو ، مثل خیلی از روزهای دیگه ، فراموش کنم.
+
نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 20:27 توسط رضا ؟
|
هوا خنکه و زمین سبز. صدای انرژی و بال شاپرکها. نمیدونم شاپرکها از کجا فهمیدن این روزها یه خبرهایی هست که اینقدر بی تاب شدن و خودشونو به اینور اونور میکوبند تا مثل من از توی پوستشون که احساس میشه واسشون کوچیک شده، بترکن.
جلسات صبح چه حالی میده.
+
نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 11:0 توسط رضا ؟
|