تبليغاتX
دلت میخواد برگردی؟؟؟

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ

به نام خداى بخشاينده مهربان

يا مَنْ اَرْجُوهُ لِكُلِّ خَيْر وَآمَنُ سَخَطَهُ

اى كه براى هر خيرى به او اميد دارم و از خشمش

عِنْدَ كُلِّ شَرٍّ يا مَنْ يُعْطِى الْكَثيرَ بِالْقَليلِ يا مَنْ يُعْطى مَنْ سَئَلَهُ يا

در هر شرى ايمنى جويم اى كه مى دهد (عطاى) بسيار در برابر (طاعت) اندك اى كه عطا كنى به هركه از تو خواهد اى

مَنْ يُعْطى مَنْ لَمْ يَسْئَلْهُ وَمَنْ لَمْ يَعْرِفْهُ تَحَنُّناً مِنْهُ وَرَحْمَةً اَعْطِنى

كه عطا كنى به كسى كه از تو نخواهد و نه تو را بشناسد از روى نعمت بخشى و مهرورزى عطا كن به من

بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ جَميعَ خَيْرِ الدُّنْيا وَجَميعَ خَيْرِ الاْخِرَةِ وَاصْرِفْ عَنّى

به خاطر درخواستى كه از تو كردم همه خوبى دنيا و همه خوبى و خير آخرت را و بگردان از من

بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ جَميعَ شَرِّ الدُّنْيا وَشَرِّ الاْخِرَةِ فَاِنَّهُ غَيْرُ مَنْقُوص ما

به خاطر همان درخواستى كه از تو كردم همه شر دنيا و شر آخرت را زيرا آنچه تو دهى چيزى كم ندارد (يا كم نيايد) و

اَعْطَيْتَ وَزِدْنى مِنْ فَضْلِكَ يا كَريمُ

بيفزا بر من از فضلت اى بزرگوار

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 22:9 توسط رضا ؟ |

...برای همه این ها فقط یک دلیل وجود داشت، پیچ و خمها برای کاروان مهم نبود چون هدف همواره ثابت بود. هنگامی که از همه موانع عبور می کردند دوباره ستاره ای را که در مقابل خود می یافتند که راه واحه را نشان می داد. و هنگامی که کاروانیان این ستاره را درخشان در آسمان سحرگاه می دیدند در می یافتند به آنها جایی را نشان می دهد که در آن آب پیدا می شود و درخت خرما و زن.
«تنها ترس ما اینست که آنچه را داریم از دست بدهیم، خواه زندگیمان باشد و خواه مزارعمان. اما این ترس زمانی از بین می رود که بفهمیم که داستان زندگی ما و داستان جهان هر دو را یک دست واحد رقم زده است.»

کیمیاگر.کوئلیو
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 22:52 توسط رضا ؟ |

چون در خویش نگریستم

خود را آنچنان دیدم

که نگفته اند.

و آنچنان ندیده ام

که گفته اند.

با نام نگریستم

هیچ نیافتم.

بی نام نگریستم

همه را یافتم.

بدرستی که

نخستین حجاب نامهاست

که عجز نخستین ما

نام ها بود

بر همه چیز

بی نام بنگر.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 16:59 توسط رضا ؟ |

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 20:30 توسط رضا ؟ |

شک مثل خوره توی وجودت می افته. آدمها همیشه توی لحظه آخر تصمیمشون عوض میشه. به هر دری میزنی تا یه کاری به سرانجام برسه، یه لحظه به خودت میای و میگی ،من اینجا چیکار میکنم؟ این همون چیزی بود که من میخواستم؟

همیشه یه لحظاتی هست که آدمها حتی توی دوست داشتنشون هم شک میکنن

+ نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 22:51 توسط رضا ؟ |

 

مدرسه موشها

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 9:19 توسط رضا ؟ |

دلم برای كسی تنگ است

كه آفتاب صداقت را

به ميهمانی گل های باغ می آورد

وگيسوان بلندش را

- به بادها می داد

و دست های سپيدش را

- به آب می بخشيد



دلم برای كسی تنگ است

كه آن دونرگس جادو را

به عمق آبی دريای واژگون می دوخت

و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند



دلم برای كسی تنگ است

كه همچو كودك معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی خود را

- نثار من می كرد



دلم برای كسی تنگ است

كه تا شمال ترين شمال

و در جنوب ترين جنوب

- درهمه حال

هميشه در همه جا

- آه با كه بتوان گفت

كه بود با من و

- پيوسته نيز بی من بود

و كار من زفراقش فغان و شيون بود

كسی كه بی من ماند

كسی كه با من نيست

كسی ...

- دگر كافی ست.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 11:30 توسط رضا ؟ |