باز باران با ترانه،
با گهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه
یادم آرد روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو
می پریدم از لب جو
دور می گشتم ز خانه
می شنیدم از پرنده
از لب باد وزنده
داستان های نهانی
رازهای زندگانی...
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا.
بس دلارا بود جنگل،
به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه،
بس ترانه، بس فسانه.
بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛
"بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی - خواه تیره، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 20:18 توسط رضا ؟
|
هیچ مِیلی بدون خویشتن داری ممکن نیست
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 2:58 توسط رضا ؟
|
در اين زنجيريان هستند مرداني که مُردار ِ زنان را دوست ميدارند.
در اين زنجيريان هستند مرداني که در روياي ِشان هر شب زني در
وحشت ِ مرگ از جگر برميکشد فرياد.
من اما، در زنان چيزي نمييابم ــ گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان،
خاموش ــ
من اما، در دل ِ کهسار ِ روياهاي ِ خود، جز انعکاس ِ سرد ِ آهنگ ِ صبور ِ
اين علفهاي ِ بياباني که ميرويند و ميپوسند و ميخشکند و
ميريزند، با چيزي ندارم گوش.
مرا گر خود نبود اين بند، شايد بامدادي، همچو يادي دور و لغزان،
ميگذشتم از تراز ِ خاک ِ سرد ِ پست...
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 12:1 توسط رضا ؟
|
دل ما رفته مهمانی , به یک دریای طوفانی
باید پارو نزد وا داد , باید دل رو به دریا داد
به امیدی که این دریا فقط شاه ماهی داره
به عشقی که نمی بینی شباشو بی ستاره
به امیدی که ساحل داره این دریا
به امیدی که آروم میشه تا فردا
باید باور کنی هیچ چاره ای نیست
اونه فرمانروا دل کاره ای نیست
برو با اون به هر جا اون دلش خواست
به هر جا برد بدون ساحل همون جاست
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 22:24 توسط رضا ؟
|
دوباره دل آسمون گرفته اونقدر که فکر میکنی جیگرش داره در میاد.بوی پائیزهم لابلای ورقهای کتابهای نو پیچیده.یاد دوران دبستان میفتی. از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت... .این روزها که فکر میکنم یکی داره میگه این روزها هم دیگه بر نمیگرده درست بگذرون.
به نیروی برترم تکیه دادم و پاهمو روهم انداختم و غروب خورشید رو با آهنگ خودش نگاه میکنم.
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 17:45 توسط رضا ؟
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 0:35 توسط رضا ؟
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 15:54 توسط رضا ؟
|
توی ده شلمرود،
حسنی تک و تنها بود.
حسنی نگو، بلا بگو،
تنبل تنبلا بگو،
موی بلند، روی سیاه،
ناخن دراز، واه واه واه.
نه فلفلی، نه قلقلی، نه مرغ زرد کاکلی،
هیچکس باهاش رفیق نبود.
تنها روی سه پایه، نشسته بود تو سایه.
باباش میگفت:
- حسنی میای بریم حموم؟
- نه نمیام، نه نمیام
- سرتو میخوای اصلاح کنی؟
- نه نمیخوام، نه نمیخوام
کره الاغ کدخدا،
یورتمه میرفت تو کوچه ها:
- الاغه چرا یورتمه میری؟
- دارم میرم بار بیارم، دیرم شده، عجله دارم.
- الاغ خوب نازنین،
سر در هوا، سم بر زمین،
یالت بلند و پرمو، دمت مثال جارو،
یک کمی بمن سواری میدی؟
- نه که نمیدم
- چرا نمیدی؟ (!)
- واسه اینکه من تمیزم.
پیش همه عزیزم.
اما تو چی؟
موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه!
غازه پرید تو استخر.
- تو اردکی یا غازی؟
- من غاز خوش زبانم.
- میای بریم به بازی؟
- نه جانم.
- چرا نمیای؟
- واسه اینکه من، صبح تا غروب، میون آب،
کنار جو، مشغول کار و شستشو.
اما تو چی؟
موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه!
در واشد و یه جوجه
دوید و اومد تو کوچه.
جیک جیک زنان، گردش کنان
اومد و اومد، پیش حسنی:
-جوجه کوچولو، کوچول موچولو،
میای با من بازی کنی؟
مادرش اومد،
- قدقدقدا
برو خونه تون، تورو بخدا
جوجه ی ریزه میزه
ببین چقدر تمیزه؟
اما تو چی؟
موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه!
حسنی با چشم گریون،
پاشد و اومد تو میدون:
- آی فلفلی، آی قلقلی،
میاین با من بازی کنین؟
- نه که نمیایم نه که نمیایم
- چرا نمیاین؟
فلفلی گفت:
- من و داداشم و بابام و عموم،
هفته ای دوبار میریم حموم.
اما تو چی؟
قلقلی گفت:
- نگاش کنین.
موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه!
حسنی دوید پیش باباش:
-حسنی میای بریم حموم؟
- میام، میام
- سرتو میخوای اصلاح کنی؟
- میخوام، میخوام
- حسنی نگو، یه دسته گل
تر و تمیز و تپل مپل
الاغ و خروس، جوجه و غاز و ببعی
با فلفلی، با قلقلی، با مرغ زرد کاکلی
حلقه زدن، دور حسنی.
الاغه میگفت:
- کاری اگر نداری، بریم الاغ سواری.
خروسه میگفت:
- قوقولی قوقو. قوقولی قوقو؟
هرچی میخوای فوری بگو.
مرغه میگفت:
- حسنی برو تو کوچه.
بازی بکن با جوجه.
غازه میگفت:
- حسنی بیا،
با هم دیگه بریم شنا.
توی ده شلمرود
حسنی دیگه تنها نبود.
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 13:49 توسط رضا ؟
|
تاب بنفشه میدهد طره مشک سای تو
پرده غنچه میدرد خنده دلگشای تو
ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز
کز سر صدق میکند شب همه شب دعای تو
من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان
قال و مقال عالمی میکشم از برای تو
دولت عشق بین که چون از سر فقر و افتخار
گوشه تاج سلطنت میشکند گدای تو
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 1:18 توسط رضا ؟
|
اتل متل توتوله
گاو حسن چه جوره
نه شیر داره نه پستون
گاوشو بردن هندستون
یک زن کردی بستون
اسمشو بزار عم قزی
دور کلاش قرمزی
هاچینو واچین
یه پاتو ورچین
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 0:58 توسط رضا ؟
|