مثل خود تنهاییه.خاطره هایی که شاید با هیچ چیز گرون قیمتی نشه عوض کرد ، هزاران ساله دیگه شاید هیچوقت یک لحظه از اون هم تکرار نشه.چقدر دلگیر. یادته ؟ من که یادمه ...
این هم صداش
من البين
يا حسين
من زغري و شاب الراس
تانيت
ناديت
ليش تاخر عباس
ريته يمي
يجلي همي
وينه عمي
ليش تاخر عباس
انا يا حسين العزيزه
سكنه يا صيوان داري
اعتذر منـــك يابـوي
وادري مقبول اعتذاري
بسبب لن حشمت عمي
من العطش وبقلبي ناري
وراح عمي وانتظرته
حتي مليت انتظاري
مليت
ظليت
انطر واحسب لحظات
وتنوح
هالروح
تقدر تصبر هيهات
دمعي يهمي
جفني مدمي
وينه عمي
ليش تاخر عباس
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 22:15 توسط رضا ؟
|
وقتی از سنگینی دنیایش گفت، کلاغ پیر گریست و دیگر روی شانه های او ننشست.مترسک خود را نبخشید.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 23:52 توسط رضا ؟
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 10:30 توسط رضا ؟
|
از توی بارون اومده ، میلرزه و خیس تنش ...
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 18:2 توسط رضا ؟
|
8 سالگی: پدر من همه چیزها را کاملا نمی داند.
10 سالگی: دورانی که در آن پدرم بزرگ شده با امروز کاملا فرق دارد.
12 سالگی: خوب پدر من همه چیز نمی داند. او خیلی پیرتر از است که حتی کودکی خودش را به یاد آورد.
14 سالگی: به پدر من توجهی نکنید هر چه باشد او یک انسان قدیمی است.
20 سالگی: خدای من پدرم دیگر کاملا پیر و خرفت شده است.
25 سالگی: پدر من در این مورد آگاهی چندانی ندارد اما به هر حال بهتر است او هم باشد.
30 سالگی: شاید بهتر باشد نظر پدرم را بپرسم هر چه باشد او تجربه های بسیاری دارد.
40 سالگی: نمی دانم پدرم چگونه از عهده این کار بر می آمد واقعا که او انسان عاقل و با تجربه ای بود.
50سالگی: حاضرم برای اینکه دوباره پدرم در کنارم باشد و با من حرف بزند تمام زندگیم را بدهم.
+
نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 23:16 توسط رضا ؟
|