"- مرگ را پروای آن نیست
که به انگیزه یی اندیشد ."
اینو یکی میگفت
که سر پیچ خیابون ایستاده بود.
"- زنده گی را فرصتی آنقدر نیست
که در آیینه به قدمت خویش بنگرد
یا از لبخنده و اشک
یکی را سنجیده گزین کند."
اینو یکی میگفت
که سر سه راهی وایساده بود.
"- عشق را مجالی نیست
حتی آنقدر که بگوید
برای چه دوستت میدارد ."
والاهه اینم یکی دیگه میگفت :
سرو لرزونی که
راست
وسط چهار راه هرور باد
وایساده بود .