تبليغاتX
دلت میخواد برگردی؟؟؟
گوزنها
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 22:25 توسط رضا ؟ |

...كه آبجی‌ كوچيكه گم شده بود. مثل اون روز كه تو ترمينال از بچه های‌ اتاق 107 خداحافظی كردم. مثل اون روز كه آخرين قطعه برف آب شد. مثل اون وقت كه لئون نتونست همراه ماتيلدا از كانال رد شه..

...رقصیدم
با همه‌ی آهنگ‌ها
بی آن که دعوتی را رد کنم
در پیراهن آبی فیروزه‌ای و دستمال گردن بنفش

...از کثافت خودم رنج می‎برم. با تمام وجودم حس می‎کنم که خدایم تحت نظرم دارد و حواسش به من معطوف است و اینکه راه برایم روشن است ملکه‎ی ذهنم شده! راه هست و یار هست و این وسط اراده من کجاست؟

گفتا تو از كجايی، كاشفته مي نمايی

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 10:43 توسط رضا ؟ |