...رقصیدم
با همهی آهنگها
بی آن که دعوتی را رد کنم
در پیراهن آبی فیروزهای و دستمال گردن بنفش
...از کثافت خودم رنج میبرم. با تمام وجودم حس میکنم که خدایم تحت نظرم دارد و حواسش به من معطوف است و اینکه راه برایم روشن است ملکهی ذهنم شده! راه هست و یار هست و این وسط اراده من کجاست؟
گفتا تو از كجايی، كاشفته مي نمايی