از اینجا برو. این سرزمین نفرین شده است. هر روز که اینجا بمونی...فکر می کنی اینجا مرکز جهانه.خیال می کنی هیچ چیز قرار نیست تغییر کنه. اگه برای یکی دو سال از اینجا بری، وقتی بر گردی همه چیز تغییر کرده.روابط گسسته ن. برای همین اون چیزی که دنبالشی رو پیدا نخواهی کرد. به خودت که میای می بینی همه ی متعلقاتت به باد رفتن.
باید برای یه مدت طولانی از اینجا بری. سالهای سال... بعدش می تونی برگردی و مردمت رو پیدا کنی و سرزمینی رو که درش متولد شدی. اما الان نه چون غیر ممکنه!
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دوچشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ریزد زگردش های گوناگون
نهنگی هم بر آرد سر ، خورد آن آب دریا را
چنان دریایی بی پایان، شود بی آب چو هامون
شکافد نیز آن هامون، نهنگ بحر فرسا را
کشد در قصر ناگاهان به دست قهر چون قارون
چو این تبدیل ها آمد، نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرقست در بیچون
چه دانم های بسیارست لیکن من نمی دانم
که خورد از دهان بندی در آن دریا کفی افیون
| نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم | در این سراب فنا چشمه حیات منم | |
| وگر به خشم روی صد هزار سال ز من | به عاقبت به من آیی که منتهات منم | |
| نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی | که نقش بند سراپرده رضات منم | |
| نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی | مرو به خشک که دریای باصفات منم | |
| نگفتمت که تو را رهزنند و سرد کنند | که آتش و تبش و گرمی هوات منم | |
| نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند | که گم کنی که سرچشمه صفات منم | |
| نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت | نظام گیرد خلاق بیجهات منم | |
| اگر چراغ دلی دانک راه خانه کجاست | وگر خداصفتی دانک کدخدات منم |